2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100143 بازدید | 741 پست

دوستان امروز قسمت اخر داستانه دوستانى كه تا اينجا خوندن همين پست و لايك كنن ممنون إز هم راهيتون❤️❤️❤️🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت آخر- بخش اول







سوگند که نزدیک سه ماه بود آرمین رو ندیده

بود و فقط با خیال اون زندگی می کرد .. از دیدن اون بدون اختیار با خوشحالی گفت : مامان آرمین ....

فورا خودشو جمع و جور کرد ولی مریم آدمی نبود که این تغییر حالت رو در دخترش نشناسه ..

چون مدتی بود که اغلب سوگند تو فکر بود زیاد غذا نمی خورد و از جمع دوری می کرد ..از اون طرف می دید که آرمین  به عناوین مختلف دور و بر اون می پلکه ..

این بود که برای اینکه خودش خاطر جمع بشه که بین اونا احساسی وجود داره یا نه ...سوگند رو با خودش برده بود ...

آرمین یک کاپشن پوشیده بود دستهاشو کرده بود تو جیبش و به همون شکل اومد جلو ..

از دور سوگند رو نگاه کرد تا شاید دلتنگی هاش بر طرف بشه ....

ولی سوگند سرش پایین بود ..بهم که رسیدن آرمین گفت : سلام ترسیدم ما رو پیدا نکنین اومدم دنبالتون ...

مریم یک لبخند زد و گفت : مرسی کار خوبی کردی ...

اینو گفت : و تقریبا مطمئن شد که حدسی که زده بود و چیزایی که سهیل می گفت حقیقت داره ...

کمی بعد مریم و دانشجوهاش تو اون هوای خوب و کمی سرد دور هم صبحانه خوردن بچه ها می گفتن و می خندیدن و شوخی می کردن ..

خوشحالی اونا مریم رو هم به وجد آورده بود ولی از نگاه مرد جوونی که اون نزدیکی ایستاده بود و اونا رو می پایید خوشش نیومد ....

بعد همه با هم مشغول کار شدن ..شاید این اولین گروهی بود که به فکر جمع کردن زباله افتاده بود تا این فرهنگ رو بین مردم رواج بده  ...

مریم کیسه های زباله و دستکش ها رو به همه داد و خودشو و سوگند هم  شروع کردن ...

قرارشون این بود که به هر کس هم میرسن این شعار رو بدن  ...آشغال ریختن ممنوع ......

روز خوبی بود درختان با برگهای رنگ و وارنگ و زیبایی خاص خودش تو دل اونا نشاط بیشتری مینداخت ..

آرمین مدام نزدیک سوگند بود بدون حرف و بدون کلام همه چیز بین اونا روشن شده بود ....

حدود ساعت یک و نیم ..یکی از دخترا گفت : استاد مُردیم از گشنگی ... بسه دیگه  ..بر گردیم ..

بقیه هم موافق بودن  ...

مریم گفت : آخه هوا زود تاریک میشه ناهار بخوریم باید بر گردیم به نظرتون کار بسه دیگه ؟ باشه ..

سر کسیه ها رو گره بزنین و با خودتون بیارین پایین ...

سرازیری برای مریم سخت تر بود هنوز به خاطر بخیه هاش گاهی دچار مشکل می شد این بود که عقب تر از همه مونده بود ..

سوگند با چند تا از دانشجو های دختر دوست شده بود و با اونا رفت ..

فکر نمی کرد مامانش عقب بمونه ..ولی آرمین پا به پای اون میومد ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت آخر- بخش دوم






با خودش فکر می کرد ..بگو پسر نترس ..کسی نیست برات این کارو بکنه خودت باید بگی ...

زود باش دیگه ..ترسو اینجا بهترین جاست ...

ولی بازم ساکت می مونده بود  ..

تو اون سرما صورتش داغِ ,داغ شده بود ..تا مریم ازش پرسید : دلم نمی خواد یاد مادرتون بیفتین و ناراحت بشین ..ولی می خواستم بپرسم مادرتون کی فوت کردن ؟

آرمین گفت : یکماه پیش سال ایشون بود .. مریض بودن برنشیت مزمن  داشتن ..خیلی معالجه کردیم ..

ولی نشد ..اوایل تنگی نفس داشتن که زود خوب می شدن ولی کم کم مزمن شد تا جایی که نای و نایژه ها شون آسیب زیادی دیدن دیگه تو بیمارستان بستری نمی شدن تو خونه ازشون نگهداری می کردیم  ...

اغلب بهشون اکسیژن وصل بود ....هفته ای یک بار کپسول های بزرگی بود که میاوردن در خونه و عوض می کردن و میرفتن ..

این طوری چهار سال زندگی کردن ولی خیلی سخت بود و زجر می کشید ..تو این مدت هم انگار من مادر نداشتم ..

به هر حال راضیم به رضای خدا ...

مریم پرسید ..پدرتون چی خیلی ناراحتن ؟ گفت : اووو..خیلی اونقدر که تصمیم  گرفت به جای اینکه خودشو بُکشه ..بیست روز بعد از فوت مامانم زن عقد کنه و با خنده ی تمسخر آمیزی گفت : زن گرفت افسردگی نگیره  ..

الانم هفته ای یکی دو روز میاد خونه و بعد میره پیش اون خانم ...

مریم گفت : واقعا ؟ اون خانم نیومده پیش شما پس ..

اینطوری اذیت می شدین بهتر حالا شما تنهایی ؟ .....

آرمین گفت : بله ولی من می خوام زن بگیرم ..نه برای اینکه تنها هستم ..برای اینکه ....برای اینکه ...اون .....

استاد اجازه میدین ..من ..یعنی من کسی رو ندارم ..خودم باید دست بکار بشم ...میشه سوگند خانم رو ازتون خواستگاری کنم ؟

مریم گفت : نه,,, .از آب گل آلود ماهی گرفتی؟ ...

پرسید چرا من خیلی کمم  برای سوگند خانم  ؟ مریم گفت : نه ...برای اینکه سوگند هنوز وقت ازدواجش نرسیده ..اگر اونو می خوای صبر کن ..

فقط بین من و شما بمونه به کسی نگو ...و بهم قول بده عجله نکنی ..شاید این یک احساس زود گذر باشه ..

وقتش رو من میگم ..باید تو رو خوب بشناسم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت آخر- بخش سوم









مریم و آرمین ..از دور بچه ها رو دیدن ..

ولی سر و صدای زیاد ی بود و صدای جیغ و فریاد میومد ...

قدم هاشون تند کردن ..و خودشونو رسوندن به اونا ...

شش هفت تا مامور که دست یک شون اسلحه  بود می خواستن دانشجو ها رو ببرن ...

مریم رسید و فریاد زد چیکار می کنین آقا ؟ ..با این بچه ها کاری نداشته باشین ..یکی از اونا که به نظر میومد از همه بزرگتر بود و رئیس محسوب می شد گفت : اینا بچه ان ؟ صد تا مثل منو درس میدن ..

اینجا فساد راه انداختن ..

مریم گفت : به نظرم این شما هستی که داری فساد می کنی ...این بچه ها از صبح تا حالا دارن محیط زیست اینجا رو پاک سازی می کنن و منم استادشون شون هستم ....

گفت : دانشگاه می دونه همچین استادی  داره که دختر و پسر رو با هم میاره کوه و خودش تنهایی با یکی از اونا قدم می زنه ؟

مریم گفت : آقای محتر م لطفا توهین نکنین ..من تازه عمل داشتم و نمی تونستم تند حرکت کنم مجبور بودم آهسته تراز  بقیه بیام پایین ...

من استاد دانشگاه هستم و از دانشگاه مجوز دارم شما حق دخالت ندارین ...

گفت : ببینم اون مجوز شما رو ؟

مریم فورا از کیفش در آورد و نشونش داد ...

نگاهی کرد و گفت : نه اینجا ننوشته دختر و پسر حتما اگر می دونستن اجازه نمی دادن ..تازه ما اینا رو در حال فساد گرفتیم ..

مریم گفت : فساد چیه آقا اومدن ناهار بخورن و بریم پایین حرف نزنن با هم؟  یعنی چی ؟ ...

صداشو برد بالا و گفت : خانم چی داری میگی خودم با چشمهای خودم دیدم که داشتن تو سر و کله ی هم می زدن ..جمع کنین بریم ..باید تو کمیته تکلیف شما ها روشن بشه مخصوصا دانشگاه بدونه چه استاد هایی داره ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت آخر- بخش چهارم







مریم خطاب به یکی از دانشجو ها گفت : ترانه یادداشت کن..یکی از اون آسیب های اجتماعی ما اینا هستن ...

می دونین آقا ما در مورد این آسیب ها تحقیق و بر رسی می کنیم ...شما امروز جلوی کار منو نگرفتین ..

شما دارین از کسانی که به فکر اینجا نیستن دفاع می کنین ...

همین شما  فردا که از اینجا رد شدین و کنار هر سنگ ریزه یک زباله دیدین  ..یادتون باشه الان من بهتون چی گفتم ..

اون زمان که از دیدن اون منظره مشمئز شدید بدونین در این کار نقش داشتید ....

شما الان صدمه ی دیگه ای به این اجتماع وارد می کنید و اون بی حرمتی کردن به جوون ها ست اینا همه دشمن شما میشن ..خواهش می کنم یکم فکر کنین با بچه های خودتون این کارا رو نکنین ....

گفت : خواهر چیزی رو که من با چشم خودم دیدم نمی تونم چشم پوشی کنم مسئول میشم ..

داشتن دختر و پسر با هم شوخی می کردن ..این فساد اخلاقی به جامعه بیشتر صدمه می زنه تا بودن دوتا بطری آب و پوست پرتغال ..راه بیفتین ..زود باشین ....

مریم گفت :من با شما دیگه حرفی ندارم ..چون فهمیدم که گوش شنیدنش رو نداری  این بچه ها گرسنه هستن اقلا صبر کنین  ناهاری که با خودشون آوردن رو بخورن .....

داد زد نمیشه ...گفتم نمیشه ما بیکار نیستیم که وایسیم اینا ناهار بخورن .....

موسوی ..هر کس نیومد با هاش بر خورد کنین ...

مریم رفت جلو و گفت : آقای محترم ..خواهش می کنم چرا به حرفم گوش نمی کنی ...این بچه ها دانشجو هستن چرا می خوای اونا رو ببری ... من اجازه نمیدم ....

در یک لحظه نوک تفنگش رو گذاشت روی بازوی مریم و یکم اونو هل داد و داد زد نمیشه خانم من باید وظیفه ام رو انجام بدم صبح یکبار اینجا رو کرده بودین خونه ی فساد و حالا دوباره من ماموریت دارم شما رو ببرم .....

آرمین  داد زد تفنگت رو بر دار خطر ناکه ...و سر تفنگ رو گرفت کشید کنار و همون موقع یک تیر در رفت ...

چند ثانیه سکوت شد و اولین کسی که فریاد زد سوگند بود : مامان ترانه تیر خورد ...

وای خدای من مامان بدو ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت آخر- بخش پنجم







ترانه کنار سوگند ایستاده بود ..

گلوله به پهلوی اون اثابت کرد...آرمین فورا ترانه رو بغل زد بچه ها با وحشت وسایلشون رو جمع کردن که با اون مامور ها برن ..

آرمین جلوتر از هم می دوید و مریم دیگه بدون توجه به دردی که داشت با سوگند پشت سرش بودن بقیه ی دانشجو ها هم در حالیکه ترسیده بودن و دخترا گریه می کردن .

همزمان رسیدن پایین ..

ولی از مامورا خبری نبود ..دستپاچه سوار ماشین هایی که باهاش اومده بودن شدن و پشت سر مریم که دستشو گذاشته بود روی بوق و با سرعت میرفت راه افتادن .....

ترانه ناله می کرد,, بیهوش نشده بود ..

ولی هر لحظه حالش بد تر میشد ..

مریم اونو رسوند به اولین بیمارستان ..

ترانه همینطور تو بغل آرمین بود ..مریم فورا پرستار رو صدا زد و گفت : گلوله خورده عجله کنین ..

با تعجب پرسید : واقعا گلوله خورده کجا؟ ..

مریم گفت تو رو خدا سئوال نپرس به اون برسین ...

یکم بعد دکتر اومد ..و فورا بردنش اتاق عمل ...

بقیه ی بچه ها هم رسیدن ...

مریم گفت : لطفا همه برین خونه هاتون اینجا نمونین ممکنه بیان دنبالتون ...

حدس می زنن ما الان اینجا باشیم ..برین , زود ...

یکی دیگه از پسرا گفت : من می مونم آرمین دست تنها نباشه ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت آخر- بخش ششم







مریم  بچه ها رو  که خیلی هم ترسیده بودن راهی کرد و چهار نفری منتظر نتیجه ی عمل شدن .....

ولی مریم بیکار نموند زنگ زد به پلیس و اونا رو خبر کرد..چند دقیقه بعد اومدن ..

افسر پلیس یک مرد میون سال بود با ریش سفید ,,خیلی جدی  و خشن به نظر می رسید مریم از اول ماجرا رو براش تعریف کرد ...

خیلی ناراحت شد و گفت : نمی دونم اینا ناموس ندارن ؟

خودشون خواهر و مادر ندارن ؟ ای داد بیداد ..

نگران نباشین  خانم من پیداشون می کنم ..

هر طوری هست پیدا شون می کنم میدمشون دست قانون ...

ولی قول نمیدم اگر واقعا مامور بوده باشن مجازات زیادی براشون قائل بشن ..ولی تا آخر ش میرم خاطرتون جمع باشه  ..

اما  از اون مامور ها خبری نشد ..همشون وظیفه شون رو فراموش کرده بودن و فرار کردن .....

مریم مجبور بود به پدر و مادرترانه  خبر بده ...با اینکه براش سخت بود ولی زنگ زد ..و گفت : تو کوه یک حادثه ای براش اتفاق افتاده ...

بیچاره ها سراسیمه خودشون رو رسوندن ...و باز مریم جریان رو برای اونا هم تعریف کرد .....

تا صبح همه تو بیمارستان بودن ...

ولی خوشبختانه ترانه زنده موند و عملش با موفقیت تموم شد ..

اونو دست خانواده اش سپردن و برگشتن خونه ..

مریم آرمین و دوستش رو هم رسوند و خودشون برگشتن خونه ...

در حالیکه کوهی از غم روی دلش سنگینی می کرد  ...و اولین کاری که کرد به آغوش همیشه مهربون امین پناه برد ....

دو رو بعد مریم رو حراست دانشگاه خواست  و بشدت مواخذه شد ...و ازش تعهد گرفتن که دیگه از این کارایی که همراه با فساد اخلاقی باشه انجام نده که بار دوم  از دانشگاه اخراج میشه ......









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت آخر- بخش هفتم







تابستان سال نود دو  ...

مریم و امین با سهیل و همسرش توی یک ماشین و آرمین و سوگند و پسرشون تو ماشین دیگه ..

میرفتن بطرف سبز دره ..از اونجا تعریف ها شنیده بودن ..

ولی فکر نمی کردن یک روز برای فوت مادر بزرگشون گوهر خانم این راه رو برن ....

تمام طول راه مریم گریه کرد ... وقتی وارد جاده ی درخت های توت شدن ..اونا رو زار نزار و بی آب دیدن .....

مریم نگاه می کرد باور کردنی نبود این روستایی که تا چند سال پیش از زیبایی بهشتی محسوب می شد ...

حالا باد و خاک و گرد باد تو خیابون های  اون می پیچید و جلوی دید رو می گرفت .....باغ های خشکِ بی ثمر ..و دره ای زرد از علف های هرز ..و رود خانه ای بی آب ...

تنها جوی باریکی از وسط اون روان بود که پر بود از زباله ..از پوشک بچه گرفته تا بطری های آب معدنی و آشغال چای و مدفوع انسان ...

درخت های سپیدار همه کرم زده و و سرشون شکسته ....

این مناظر با مریم حرف می زدن ..درد می گفتن و ناله می کردن ..

ناله ای از که سینه ی کوه بلند می شد و تو صورتش می خورد و ناله ی اونو تو گلو خفه می کرد

بعد از هفتم گوهر خانم اونا مجبور بودن غلامرضا رو ترک کنن ...

به  اسد و اسماعیل گفت :  میشه مردم رو جمع کنی من یکم باهاشون حرف بزنم ..دلم قرار نمی گیره اینطوری از اینجا برم چرا همه دست به دست هم نمیدین و دوباره اینجا رو آباد نمی کنین؟ منتظر چه کسی هستین ؟ ....

اسماعیل گفت : ولشون کن یک عده معتاد و خلاف کارن چی می خوای بهشون بگی؟ الان بیشتر اینا به همون یارانه قناعت می کنن و کار نمی کنن ..

تازه اگرم بخوان کار کنن کاری نیست ..چه کاری برای اونا هست ؟محصول هر سال خشک میشه نه در آمدی نه امیدی به آینده ولشون کن ..

اگر فکر می کنی نصحیت کنی اونا گوش می کنن ...باور نکن ....

تنها اینجا نیست تمام این روستا های اطراف ما همین طورن ..گشنه و گدا ..گاهی مواد می فروشن و گاهی دزدی می کنن ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت آخر- بخش هشتم







مریم گفت : چیکار می تونیم براشون بکنیم ؟ اسد گفت : هیچی خواهر جان ..فعلا باید ساخت ...

تا موقع انتخاب وکیل مجلس میشه میریزن تو روستا و بیا و برو راه میندازن رای جمع می کنن میرن تهران و تا دفعه بعد پیداشون نمیشه ..

و تمام قول هایی که دادن رو فراموش می کنن ....

تو می خوای چیکار کنی اینجا؟ ..

نمیشه خواهر جان ......اصلا نمیشه ..کود برای ما می فرستن معلوم نیست کجا میره ,,به ما که نمیدن ..

گندم ها اونقدر می مونن و کمباین نمیاد تا پرنده ها همه رو می خورن ...

نه ماشین آلات کشاورزی هست نه دیگه سرمایه ای .. نه دیگه غیرت کاری ....

برو به امید خدا ..نگران نباش یک طوری میشه ما هم خدایی داریم ........

همه سوار ماشین هاشون شدن و راه افتادن ..

صورت اون روستایی ها جلوی نظر مریم بود ...

روستایی که اون ترک کرده بود مردمش دندون طلا میذاشتن .. حالا هیچکس اصلا دندون نداشت ..با هر کس روبرو شده بود ..حد اکثر سه چهار تا دندون تو دهنش بود و زرد و بد نما تو راه نگاه می کرد بیابون های اطراف روستا ها  پر بود از زباله و پلاستیک,,, پاکت های چییس و پفک ....

نیمه های راه دستشو گذاشت روی قلبشو گفت : امین جان نگه دار ..تو رو خدا نگه دار ...از ماشین دوید پایین ..

یکم تو بیابون رفت جلو ,,,و جلو تر و بازم جلوتر ...و فریادی دادخواهانه سر داد ....

آی خدای من از تو می خوام  به داد این مردم برس  ...

,,,,شاید اونجا کسی صدای مریم رو شنیده باشه....





پایان




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان به نظر من خوب تموم نشد داستان  نظراتتون رو بذارين من برم دنبال پسرم بيام نظرم روً عنوان ميكنم فقط اگه مائل بودين داستان جديد رو ا.ز پس فردا بذارم همين پست و لايك كنيد 😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام رم عزیز ، ممنون که زحمت میکشی و داستان رو میزاری به نظر من اصلا خوب تموم نشد با اون جذابیتی که اول شروع شد آخرشو انگار هول هولکی نوشته بود بعدم از سرنوشت سیما و مهری و بقیه افراد مثلا نصرت معلوم نشد تقاص کارشو داد یا نه ، معلوم نشد .

سلام رم عزیزم از زحماتت ممنونم ولی به نظرم اصلا خوب تموم نشد , منتظر داستان جدید هستم

سوگیلیم عشق الماسا وارلیق بوتون افسانه دیر, عشقدن محروم الان اینسانلیغا بیگاندیر
سلام رم عزیز ، ممنون که زحمت میکشی و داستان رو میزاری به نظر من اصلا خوب تموم نشد با اون جذابیتی که ...

اره عزيزم منم اينجوزى فكر مى كنم كه خيلى چيزا بلا تكليف موند اصلا اين داستان با داستان دل و داستان عزيز خانم قابل مقايسه نيست اونجا خانم گلكار همه زر تكليفشون رو مشخص كرد ولى اين جا من نميدونم پس سيما چه كاره بود درحد دو قسمت بهش پرداختن و ولش كردن الان هم أين داستان هم انجيلا خيلى شتابزذه تموم شد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام رم عزیزم از زحماتت ممنونم ولی به نظرم اصلا خوب تموم نشد , منتظر داستان جدید هستم

اره  عزيزم چشم گذاشتن پس فردا تاپيك جدا گانه ميزنم و لينكشو ميذارم اينحا

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز