2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100150 بازدید | 741 پست

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و چهارم- بخش سوم






گفت : مامان جان شما دوست داری هر کاری بابام کرد موجه نشون بدی همش ازش دفاع می کنی ...ولی تا حالا کرده دوتا شاخه گل بخره بیاره بیمارستان ؟

مریم گفت: این همه گل اینجاست می خوام چیکار خوب نخره محبتشو که داره ....؟

سوگند گفت : مسئله گل نیست مامان ..اینکه بابای ما تا حالا نمی دونسته ما کلاس چندم هستیم ..تولد مون کی بوده  ؟ کی مریض میشیم و کی دکتر میریم ممکنه شما رو ناراحت نکنه ولی من و سهیل ازش انتظار داریم ...نمیگم بابای بدیه ...

خیلی خوبه ولی قبول کن نسبت به خیلی چیزا بی تفاوته ...

مریم گفت : آخه شما بابای بد ندیدن ..خوب این کارایی که تو میگی وظیفه ی من بوده و تا اونجایی که از دستم بر میومده کردم ..باباتم کرده کی از زیر کاری که بهش گفتیم شونه خالی کرده ؟

سوگند به شوخی گفت : آره ولی خود جوش نیست ..خودش بلد نیست دل کسی رو بدست بیاره ..حالا دل شما رو به این زیادی چطوری به دست آورده خدا می دونه و بس ..

مریم گفت : شما بچه های امروزی خیلی پر توقع شدین ..ما اصلا فکر نمی کردیم پدر و مادرمون باید چه شکلی باشن چطور رفتار کنن ..

هر کاری اونا می کردم برای ما حجت بود .....

ولی حالا  این طور نیست ..پدر و مادر هر کاری به عقلشون برسه برای بچه شون می کنن ولی بازم راضی نیستین .... دیگه هر کس شخصیت خودشو داره ..چون من دوست ندارم باید وادارش کنم عوض بشه ؟ بابات برای خواستگاری من که اومد حتی یک کله قند نیاورد ..

من همون موقع با خودم گفتم ..مریم این مرد اینطوریه می خوای باهاش زندگی کنی ؟ برو جلو ..نمی خوای همین الان تکلیفت رو روشن کن ...دیدم باباتو دوست دارم دلم می خوام زنش بشم ..

پس همون طوری که  بود قبولش کردم ..و اون روز به روز بهتر شد که بدتر نشد ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و چهارم- بخش چهارم





سوگند گفت : یک چیزی بگم ناراحت نشین ها .....الان سهیل از این ناراحته که کسی نیست حساب دکتر رو برسه  ..می ترسه بابام نتونه حساب ِ...یعنی دکتر (..) رو می گم اون دلش می خواست بابا یک کاری بکنه ..

مثلا با هم برن ..نمی دونم ..دیشب یک عالم به من نق زد و ناراضی بود .....هر چی هم من گفتم قبول نکرد ..

مریم گفت: خوب این فکر اشتباهه مگه ما وحشی هستیم که به جون هم بیفتیم ..بابات اهل این کار نیست و منم نیستم ..

به من بود واگذار می کردم به خدا بهترین قاضی خودشه .....

بزار بیاد خودم باهاش حرف می زنم ...

امین و آرمین تصمیم گرفتن یه سر  برن خونه تا شاید سهیل رو پیدا کنن ...

امین درو باز کرد کفش سهیل رو دید ..

یکم خیالش راحت شد چون از شدت استرس دست و پاشو گم کرده بود ..و وقتی وارد اتاق سهیل شد و دیدکه روی تخت خوابیده و لحاف رو روی سرش کشیده متوجه شد که کار اون ...

داد زد بلند شو ببینم ..زود ..سهیل با توام ..

پاشو بگو ببینم امروز چیکار کردی؟ کجا رفتی ؟..چرا الان خوابیدی ؟

سهیل بدون اینکه سرشو بیرون بیاره گفت : راحتم بزارین ...امین گوشه ی لحاف رو گرفت و با یک ضرب از روش کشید ..

صورتش زخم داشت و..گردن و بازوهاش  قرمز بود ....

امین زد تو پیشونی خودشو گفت : وای سهیل چیکار کردی تو,, احمق ,,الاغ ,, رفتی دکتر رو زدی؟ ..

تو این کارِ احمقانه رو کردی ؟ و فریاد زد کار تو بود ؟ وحشی ..پسرِی بیشعور  ..می دونی چیکاری کردی ؟ دماغش شکسته ..معلوم نیست چه بلایی سرش اومده ....

اگر صدمه اش جدی باشه میبرنت  زندان پسره ی احمق ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و چهارم- بخش پنجم






سهیل بلند و شد و با هراس گفت : کی به شما گفت ؟ دنبالم هستن ؟ امین گفت : ما اونجا بودیم می خواستیم با دکتر حرف بزنیم ..تو همه چیز رو خراب کردی ...

آرمین اومد جلو و گفت : بهتره تو اینجا نمونی اگر ازت شکایت کنن میان در خونه جلبت می کنن ..,,و یک چشمک به امین زد,, ...

امین گفت : پاشو زود باش حاضر شو ببرمت خونه ی مامان پری اونجا رو کسی بلد نیست ..

قایم شو تا ببینم چیکار باید بکنم ...پاشو الان میان دنبالت ...زود باش ..

سهیل گفت : به این زودی من از کجا پیدا می کنن؟ ..

گفت تو بیمارستان آدرس ما رو دارن زود باش ...

آرمین شما برو دم در ببین کسی نیست ...بعد ما بیایم پایین .....

تلفن زنگ خورد ..امین گوشی رو بر داشت ..مریم گفت : امین جان تو خونه چیکار می کنی مگه نرفته بودی بیمارستان ؟

گفت : چرا الان اومدم یک چیزی لازم داشتم بر دارم و دوباره برم ...

مریم با نگرانی پرسید از سهیل خبر نداری ؟

امین با دستپاچگی  گفت : چرا,,چرا  اینجاست برای چی ؟

گفت : اول بگو نتیجه ی حرفاتون چی شد بعدم گوشی رو  بده به سهیل ببینم کجا رفته بود ....

امین گفت : ظاهرا هنوز از خونه بیرون نرفته من اومدم خواب بود ....

مریم گفت : امین داری چوپان دروغ گو میشی مامان تازه اومده سهیل خونه نبوده ....

امین گفت : پس من خبر ندارم ....( اشاره می کرد به سهیل که خودتو آماده کن جواب مریم رو بدی ) اومدم خواب بود ...

دکتر عمل داشت اومدیم خونه دوباره بر می گردم میام پیشت برات توضیح میدم .







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و چهارم- بخش ششم






سهیل خیلی ترسیده بود گفت : سلام مامان ..خوبین ؟ بهتر شدین ؟

مریم گفت : اگر شما بزارین خوب میشم تو کجا بودی ؟

گفت : یک سر رفتم پیش دوستم و بر گشتم ببخشید نیومدم بیمارستان چون صبح زود بیدار شدم خوابم میومد ...

مریم گفت : نمی خواد بیای پسرم استراحت کن الان سوگندم میاد خونه نمی خوام تنهاش بزاری لطفا جایی نرو پیش اون بمون ....

سهیل گوشی رو گذاشت و هق و هق به گریه افتاد و گفت : بابا حالا چی میشه ؟ من به خدا نمی خواستم اینطور بد بزنمش ولی خیلی ضعیف بود و افتاد زمین منم نفهمیدم چیکار می کنم ..

پشیمونم به خدا بابا ...یک کاری بکن ..من خونه ی مامان پری نمی رم می دونم زود به گوش مامان می رسونن تو رو خدا به مامان نگو .....

امین دلش برای سهیل سوخت ..

وقتی میومد خونه فکر می کرد اگر این کار سهیل باشه همون کتکی رو که به دکتر زده  بهش می زنه ...

نگاهی بهش کرد دستهاشو باز کرد و گفت : بیا اینجا ...بیا بابا تقصیر منه من باید همون طور که مامانت ازم خواسته بود دیشب باهات حرف می زدم ولی اصلا فکر نمی کردم تو همچین کاری بکنی من تو رو پسر عاقلی می دونم  .....

و در حالیکه سر اونو روی سینه گرفته بود ادامه داد ..

تو تا حالا دیدی منو و مامانت با کسی اینطوری بر خورد کنیم ؟ خوب فکر کردم تو پسر مایی و ما تو رو تربیت کردیم ...

نمی دونستم اینقدر بی رحمی که بتونی تو دماغ یک نفر این طور مشت بزنی ....ببین سهیل من حالا حالا ها نمی تونم تو رو ببخشم ..هر مجازاتی که قانون تعیین کنه باید قبول کنیم....

تو باید بدونی این کارا عواقب خوبی نداره ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و چهارم- بخش هفتم






بعد از خودش جدا کرد و تو صورتش نگاه کرد و گفت : یک لحظه فکر کن اگر یکی رو بزنی و خدای نکرده بمیره چه بلایی سر خودت و خانواده ات میاد .....

آرمین جان میشه خواهش کنم شما اینجا بمونی و من برم بیمارستان ببینم چه خبره ...زود بر می گردم ..

آرمین گفت : چشم ..چشم من کاری ندارم همین جا هستم تا شما بر نگردی از پیشش تکون نمی خورم ...

امین گفت : اگر دیدم ازش شکایت کردن میرم پیش داداشت ..حتما این شکایت هم تو اون شکایت لوث میشه ....اینم نتیجه ی کار شما آقا سهیل ...

مریم که گوشی رو قطع کرد به سوگند گفت : اینجا نمون برو خونه پیش سهیل الهی فدات بشم دخترم هر کاری می تونی بکن اون از خونه بیرون نره ..تا من باهاش حرف بزنم و آرومش کنم ...

گفت : چشم مامان نگران نباش ...

مریم گفت : خاطرم جمع باشه ؟

گوهر خانم گفت : مادر جون ناهارتون رو هم گذاشتم رو گاز زیرشو کم کردم داغِ داغه ...رسیدی بخورین نسوزه ...

سوگند گفت : فدای شما مامان گوهرِ گوهرم بشم شما واقعا یک جواهری ...قربونت برم مامانی خوشگلم ....

گوهر خانم گفت : من فدای تو بشم برو در پناه خدا ...

سوگند فورا یک تاکسی در بست گرفت و خودشو رسوند خونه ..زنگ نزد با کلید درو باز کرد ..

تا وارد شد دید سهیل سرشو بین دو دست گرفته و آرمین کنارش نشسته ...نمی تونست منظره ای رو که می دید باور کنه ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
من داستانها خانم گلکار رو خیلی دوست دارم جذاب هستن ولی این یکی اصلا جذاب نیست آدم حسش نمیاد دنبالش ک ...

دقیقا من همه ی داستاناشون رو خوندم. همه رو منتظر بودم ببینم چی میشه. اما این داستان بعضی روزا یادم میره بخونم😓 چقدر حیف

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️
دقیقا من همه ی داستاناشون رو خوندم. همه رو منتظر بودم ببینم چی میشه. اما این داستان بعضی روزا یادم م ...

اره واقعا موضوع پرت شد كلا خيلى موضوع مهيجى نداره حالا در ادامه ببينيم چي ميشه

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اره واقعا موضوع پرت شد كلا خيلى موضوع مهيجى نداره حالا در ادامه ببينيم چي ميشه

اره عزیزم. ممنون از تو که اینقدر زحمت میکشی خانومی😘

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️
اره عزیزم. ممنون از تو که اینقدر زحمت میکشی خانومی😘

خواهش مى كنم عزيزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

قصه ى من ☺️🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و پنجم- بخش اول









سوگند پرسید : چی شده ؟ سهیل خوبی ؟ ...

صورتت چی شده دعوا کردی ؟

آرمین گفت : سوگند خانم ناراحت نباشین بشینین براتون تعریف می کنیم ...

سهیل گفت : سوگند به خدا نمی خواستم اونطوری بزنمش که ناکار بشه ..نمی دونم چی شد ...

سوگند داد زد دیوونه کی رو زدی ؟ ..وای نکنه دکتر ؟....آره ؟  سهیل نگو که همچین خریتی کردی ؟ ...

آقا آرمین شما کجا بودی ؟ شما هم باش بودین ؟ با هم دکتر زدین ؟

سهیل سرشو دوباره انداخت پایین و اشکهاش سرازیر شد ...

سوگند اونقدر تند ,تند حرف می زد که فرصت نمی داد اونا توضیح بدن  گفت : تو رو خدا یکی برام تعریف کنه ..چیکار کردی سهیل ؟

بالاخره کار خودت رو کردی ؟ بابا می دونه ؟ دکتر هم تو رو زد ؟ نتونستی بزنیش ؟ بیخود نبود مامان نگران تو بود ...

آرمین گفت : سوگند خانم آروم باشین من براتون تعریف می کنم ...

سهیل گفت : به جون مامان می خواستم بترسونمش ولی وقتی منو دید بهم بد و بیراه گفت تازه یه چیزی هم طلبکار بود ... دیگه نفهمیدم چی شد تا هلش دادم افتاد زمین ..

چند تا ضربه بیشتر بهش نزدم اصلا یادم نیست کجاش زدم و چی شد یک مرتبه دیدم یک پرستار بالای سرم جیغ می کشه ......

آرمین گفت : شما که حتما می دونین دیگه ,,منو و پدرتون هم رفته بودیم با دکتر حرف بزنیم اونجا بودیم ..ظاهرا حالش خیلی بد بود ..

الانم آقا امین رفته ببینه چه بالایی سرش اومده ...

سوگند آه بلندی کشید و گفت : حالا به مامان چی بگیم ؟ نباید بزاریم متوجه بشه ...

حال مامان اصلا خوب نیست ...

امین از بیمارستان تقریبا با دست خالی برگشت .. دکتر هنوز حرفی نزده بود اما دماغش شکستگی نداشت  و جواب عکس اونم چیز بدی رو نشون نداده بود ولی اسمی هم از سهیل نبرده بود .. دلیلش رو نمی دونست ولی ترجیح داد اونجا نمونه و با دکتر روبرو نشه  ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و پنجم- بخش دوم






از بیمارستان اومد بیرون ..بار سنگینی روی شونه هاش احساس می کرد کلافه و بی قرار شده بود نمی دونست به فکر کدوم یکی باشه ... یکراست رفت پیش مریم دلش می خواست مثل همیشه تو آغوش مهربون اون سرشو بزاره و همه چیز رو فراموش کنه ....

ولی سیما  اونجا بود و به ملاحظه ی اون حرفی نزد  ...  

اما حال خوبی نداشت اعصابش کاملا از هم پاشیده بود ..

یکم کنار مریم نشست و دست اونو تو دستش گرفت وگفت : من باید برم با سهیل حرف بزنم بعد از ظهر دوباره میام ...

سیما گفت : اگر اشکال نداره منم با هاتون میام نمی خوام برم خونه ی خودمون ...

امین فکر نمی کرد سیما وقتی مریم نباشه بخواد بیاد خونه ی اونا با تعجب  گفت : تشریف بیارین منزل خودتونه ..مریم دست امین رو فشار داد و با لحن آرومی گفت : عزیزم ..آسیه جون مریضه ..

شوهر مهری  هم اومده اونجا ..مثل اینکه اونم حال خوبی نداره برای همین سیما داره اذیت میشه ....

سیما گفت : فقط اذیت مریم جون؟ دارم میمیرم نمی دونی چقدر من از این مرتیکه متنفرم نمی دونم مامان من چطور آدمیه که اونو می تونه ببخشه ..تا چند سال پیش که مادرشو نگه می داشتیم حالا اون مُرد خودش سر و کله اش پیدا شده ...

امین گفت : آره راست میگین مهری خانم گذشتش خیلی زیاده ...

مریم گفت: همینطور انسانیتش ....خیلی خوب شما ها برین تو خیلی خسته به نظر می رسی,, امین جان اتفاقی افتاده که به من نگفتی ؟ امین گفت : اتفاقی بد تر از جا موندن قیچی و باند تو شکم تو دیگه نیست ,همین برامون بسه دیگه ...

اونا که رفتن مریم بشدت ناراحت بود اون امین رو میشناخت می دونست تا چیز مهمی نباشه اینقدر از هم نمی پاشه ..

گفت : مامان می دونم امین داره یه چیزی رو از من قایم می کنه ..خدا به خیر بگذرونه .....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و پنجم- بخش سوم






امین و سیما با هم سوار ماشین شدن و راه افتادن به طرف خونه .....

اون تو افکار خودش غرق بود حتی گاهی جلوشم نمی دید ...تمام فکر امین این بود که چرا دکتر اسمی از سهیل نبرده ؟ شایدم اصلا اونو نشناخته ..

دلش می خواست هر چه زود تر به خونه برسه و با سهیل حرف بزنه ..در عین حال دلش نمی خواست غیر خودشون کسی از این موضوع خبر دار بشه ..

بیشتر می ترسید به گوش مریم برسه ....برای همین مدتی اصلا فراموش کرد که سیما کنارش نشسته ...

تا سیما خودش به حرف اومد و گفت : چی شده آقا امین شما اینقدر تو فکری ؟

امین گفت : چیزی نیست برای مریم نگرانم می ببینن که چقدر لاغر و ضعیف شده ..سیما گفت : خدا رو شکر کنین که رو به بهبوده ..

دیگه تموم شد اگر بیاد خونه ,دوباره سر حال میشه ,,مریم که خوشبخته ..

منو بگین که راه نجاتی ندارم .. اقلا اون شما رو داره که به نظرم بزرگترین نعمت رو خدا بهش داده ..انشالله قدر شما رو می دونه ...

امین گفت : ولی شما مشکلی ندارین که,, هم شما هم مهری خانم کار می کنین در آمد خوبی هم دارین ....

سیما یکم خودشو به امین نزدیک کرد وبا صدایی مظلومانه و سری کج  گفت : تنهام آقا امین ..می دونین من به خاطر مادرم شوهر نکردم ...ستاره و سعید هر دو رفتن سر زندگی خودشون ..می دونین بیشتر کارای عروسی اونا رو من کردم؟ ...

مامانم رو کردم الگوی خودم و بی  خودی زندگیم رو نا بود کردم ...

امین گفت : شما هنوز جوونین ..خیلی وقت دارین ..چرا ازدواج نمی کنین ...روشو کرد به پنجره ی ماشین و یک آه عمیق کشید و گفت : برای اینکه کسی رو که می خوام و خیلی وقته عاشقانه دوستش دارم ..برای من دور از دسترسه ....

امین که حوصله ی شنیدن این حرف ها رو نداشت ..

سکوت کرد نه براش جالب بود نه می خواست بدونه که سیما برای چی ازدواج نکرده و عاشق کی شده ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت سی ام و پنجم- بخش چهارم







وقتی رسیدن خونه سوگند و سهیل و آرمین دور میز آشپز خونه ناهار می خوردن....

تا در باز شد لقمه تو گلوی سهیل موند ..زود بلند شد و با شرم اومد جلو و پرسید : بابا چی شد ؟ امین یه چشمک بهش زد و پرسید : برای منم ناهار هست ...

آرمین هم تمام قد ایستاد اومد حرفی بزنه ولی متوجه شد که امین نمی خواد جلوی سیما چیزی بگه ....

برای اینکه گفت : بشین پسرم بشین شما غذا تو بخور من الان میام ...توام برو سهیل ..سوگند سیما رو برد تو آشپز خونه و فورا برای اونو باباش  بشقاب گذاشت .....و بقیه ی غذا رو کشید .

امین اومد و گفت : به به لوبیا پلو ..دست مامان گوهرت درد نکنه...اونا مشغول شدن ...ولی سهیل رفت به اتاقشو بر نگشت .....

تا غذاشون تموم شد سیما زود شروع کرد به جمع کردن میز و با حالتی محبت آمیز از امین پرسید : سیر شدین الهی بمیرم حتما خیلی هم خسته شدین ..

اگر اهل دسر هستین من می تونم زود درست کنم براتون ,,شیرینی حالتون رو جا میاره ....

امین گفت : نه مرسی ....آقا آرمین  با من بیاین.... و با هم رفتن به اتاق سهیل ...سیما یکی زد به بازوی سوگند و با طعنه و یه لبخند شیطنت آمیز پرسید : این اینجا چیکار می کنه؟ خبریه ؟ سوگند که متوجه شده بود که امین نمی خواد جلوی سیما حرف بزنه گفت : نمی دونم من تازه اومدم ,,,,

اینجا پیش سهیل بود با بابام میرن برای شکایت از دکتر داداشه وکیله ..اینقدر ازش بدم میاد حوصله شو ندارم  تو این بدبختی های ما اینم قوز بالا قوز شده ....

امین خیلی خلاصه جریان رو گفت و آرمین در حالیکه تمام قلب و روحش رو پیش سوگند جا گذاشته بود ودلش نمی خواست بره خدا حافظی کرد و رفت ...

ولی از اینکه تونسته بود به این زودی وارد خونه ی سوگند بشه و با هم ناهار بخورن خوشحال بود .....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792