2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100176 بازدید | 741 پست

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیستم - بخش سوم







مریم گفت : نه خونه ی شما نمیام مزاحم نمیشم ....

مهری گفت : نمی دونم به خدا چی بگم خودت می دونی به هر حال کاری که از دستم بر میاد همینه ..من کار دارم باید برم ..توام بلند شو ...پول داری ؟

مریم گفت دارم ..

گفت : خوب برو حساب کن و بیا پیش دکتر دوباره فشارت رو بگیره و بهت دارو بده ..وقتی خواستی بری بیا منم ببینمت ...

یادت نره بهت چی گفتم هیچ کجا خونه ی خودت نمیشه به نظر من بر گرد پیش شوهرت ...

اون که رفت مریم پشتشو به در کرد و از کیفش پول در آورد و کیف رو گذاشت همون جا که قبلا بود ..

دکتر اومد نگاهی بهش کرد و گفت : منو ترسوندی .. خیلی فشارت بالا بود الان بهتری ؟ مریم گفت : بله خوبم دست شما درد نکنه ببخشید ناراحت تون کردم ..

دکتر فلاح گفت : من دکترم حق ندارم به کار شما دخالت کنم ولی درست نیست شما برین مسافر خونه مهری خانم میگه همچین قصدی دارین ؟ من مهری خانم رو می شناسم امشب برین اونجا خاطرتون جمع باشه از مسافر خونه بهتره ..

فردا تصمیم بگیرین چیکار کنین ..مرد تو خونه اش نیست خودشوم زن خوبیه ..چی میگین ؟ منم موافق نیستم با مسافر خونه یا برگردین خونه تون یا با مهری خانم برین تا فردا شاید آروم شدین و تصمیم گرفتین چیکار کنین  ...

مریم مونده بود ..

فکر کرد خوب اون دکتر بد منو که نمی خواد ..با اینکه هنوز تردید داشت ..قبول کرد ..

دکتر فلاح بهش گفت پس اینجا بشین تا من مهری خانم رو صدا کنم راننده هنوز اینجاست باهاش کار نداری پولشو حساب کن بره هنوز اونجا نشسته  ؟ باید صبر کنی تا کار مهری خانم تموم بشه ...

مریم چادرشو سرش کرد و رفت بیرون و به راننده گفت : ممنونم که تا این موقع صبر کردین چقدر بدم؟  ..

پیرمرد گفت: دختر جان بیا برسونمت خونه ی خودت ..جایی نرو به کسی اعتماد نکن ...اصلا بیا بریم خونه ی من زنم خیلی مهربونه ...

مریم گفت : نه مرسی شما بگو چقدر شد ؟ پیر مرد چمدون رو گذاشت رو صندلی و گفت : مراقب خودت باش انشالله تصمیم درست رو می گیری ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیستم - بخش چهارم







مریم همون جا روی صندلی نشست تا مهری خانم بر گرده ....

امین وقتی وارد خونه شد و صورت نگران و چشم های گریون مادرشو دید سست شد,,فهمید از مریم خبری نشده ...

داشت از حال می رفت .همون جا جلوی در نشست ..و بدون خجالت زار زار گریه  کرد ..اونطوری که آب دهنش رو نمی تونست کنترل کنه طوری زار می زد که انگار مریم رو برای همیشه از دست داده ...

نسرین می گفت : خودتو ناراحت نکن زن ها از این کارا می کنن ولی پشیمون میشه و بر می گرده عقل داره تو سرما نمی مونه ..

حتما یک جایی میره گرم بشه ...نگران نباش ...

ولی حتی یدالله خان هم خیلی نگران بود و آروم و قرار نداشت ...

امین یک مرتبه از جاش بلندشد  و فریاد زد و به نصرت گفت : حالا آروم شدی ؟ راحت شدی؟ اگر جنازه اش رو بیارن خوشحال میشی ؟

راست بگو مریم  تو رو زد ؟ واقعا زد ؟ یکی به من بگه..تو رو خدا یکی به من بگه  ..

واقعا مریم نصرت رو زد ؟ اون دختر به خاطر این از خونه رفت جواب بدین ...

ناصر و علی جلوش گرفت و به آرامش دعوتش می کردن ..بشین امین جان این کارا چیزی رو حل نمی کنه باید فکر کنیم الان باید چیکار کنیم ....

یدالله خان هم که در مونده شده بود داد زد تو بگو نصرت خانم حالا چاره چیه ؟

دیوونه یک دونه  سنگ میندازه تو چاه که هزار تا عاقل نمی تونن در بیارن ..این سنگ رو تو انداختی خودت هم در بیار ..

نصرت  باز گریه اش گرفت و با پر رویی گفت : تقصیر منه که اون دختر پا پتی دست روی من که جای مادرشم دراز کرد ؟ خوبه والله مردم شانس دارن ...آره دیگه من باید میذاشتم برم تا عزیز بشم عقلم مثل اون دختر دهاتی نبود ...

امین از جاش بلند شد که به طرفش حمله کنه ..که باز دوباره ناصر و علی اونو گرفتن ..

داد زد بس کن .. بسه دیگه تو تمومش نمی کنی ؟ از جون منو و زنم چی می خوای مثلا خواهر بزرگتری عوض اینکه ما رو نصحیت کنی و الگوی ما باشی این طوری رفتار می کنی ..

نصرت گفت : خواهر بزرگتر رو احترام می کنن نه اینکه اجازه بدن یک دختر دهاتی اونو بزنه و از پشتش هم در بیان ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیستم - بخش پنجم







مجتبی هر بار که امین به طرف نصرت حمله می کرد نه تنها جلوش نمی گرفت بلکه یک طوری هم دلش خنک می شد ..

به زبون اومد و گفت : بر فرض محال ..ببین نصرت دارم میگم محال ..اگر مریم خانم تو را زد وظیفه ی تو این بود که دستشو بگیری ببری یک گوشه باهاش حرف بزنی و مثل دختر خودت اشتباهشو بهش نشون بدی ..

اونوقت می دیدی که چقدر اون شرمنده می شد البته رفتار تو نباید طوری باشه که کسی اجازه این کارو به خودش بده ..

چرا ندا و نسرین و نهال با اون مشکلی نداشتن ؟ بازم نمی خوای قبول کنی ؟ پس دیگه حرف نزن و دیگران رو تحریک نکن ...

برو یه جا بشین بزار فکر کنیم چیکار باید بکنیم ..

نصرت گفت : تو دیگه دهنت رو ببند خودتو عقل کل می دونی و هیچی نمی فهمی ...

میون این شلوغی ها تلفن زنگ زده بود نهال گوشی رو بر داشت و داد زد بسه دیگه .. تلفن ..امین آقا غلامرضا پشت خط منتظره ...

امین گفت: وای خدا ,,,چی جواب این مرد رو بدم ..

آقاجون تو رو خدا شما برو باهاش حرف بزن ...

یدالله خان گفت : شما ها گند زدین من برم جمع کنم ؟ من رو ندارم ...چی بهش بگم آخه ؟ دخترت رفته ؟ نمیگه تو مرده بودی ؟ پسرت و زنت مرده بودن ؟ اصلا بپرسه برای چی رفته چی بهش بگم ....

امین گفت : مجتبی جون قربونت داداش خودت باهاش حرف بزن یک چیزی بگو تا فردا ...

مجتبی گفت به نظرم راستشو بگین از همه بهتره اگر رفته باشه سبز درّه تا صبح می رسه حد اقل اینکه به ما خبر میده میریم دنبالش ...

یدالله خان گفت راست میگه برو آقاجون یک طوری نگی شوکه بشن بگو با خواهر امین حرفش شده و بی خودی از خونه رفته ...بزار بدونه امین مقصر نیست ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیستم - بخش ششم







مجتبی که گوشی رو گرفت گفت : سلام غلامرضا خان منم مجتبی شما خوبین ؟

گوهر خانم هراسون پرسید : مریم من کو ..بچه ام کجاست چرا ما رو دست به سر می کنین تو رو خدا آقا مجتبی مریم کجاست ؟ و همین طور مثل ابر بهاراشک میریخت ...

مجتبی گفت : گوهر خانم راستش با یکی از خواهرای امین دعواش شده از خونه گذاشته رفته ..بر می گرده .. نمی دونم شایدم بیاد پیش شما ..

گوهر خانم یک فریاد کشید ..چی داری میگی اون بچه راه بلد نیست ..چه می دونه سفر چیه یک بار بچه ام با باباش اومده تهران از کجا می خواد اینجا رو پیدا کنه ..

چرا دنبالش نمی گردین ..ای وای خدا بچه ام ....

غلامرضا گوشی رو گرفت و پرسید : آقا مجتبی درست برام تعریف ببینم چی شده ...

و زن و شوهر با کوله باری از غصه و نگرانی در حالیکه مخابرات اونجا می خواست تعطیل کنه ..

با ماشین رضا به هزار زحمت و درد سر تو اون برف که دیگه ماشین راه نمی رفت و مرتب سر می خورد رفتن سبزدرّه ....

ولی هیچ امیدی نداشتن که مریم بتونه تو اون برف خودشو به اونجا برسونه ...

مریم همین طور رو صندلی مات نشسته بود از تصمیمی که گرفته بود زیاد مطمئن نبود .... .تا مهری خانم کارش تموم شد و شیفت رو تحویل داد و اومد ...از دور گفت : الهی ,,تو خوبی باور کن از بس سرم شلوغ بود اصلا تو رو فراموش کردم ..

پول درمونگاه رو حساب کردی ؟

مریم گفت : نه ..به شوخی  و آهسته گفت : دست تو بکن تو لباس  زیرت پول در بیار برو حساب کن من الان میام با هم میریم ..ببین به خدا من نداشتم وگرنه حساب  می کردم ..

مریم گفت : نه ,نه پول تو دستمه نمی دونستم کجا برم ..

گفت : صبر کن من حاضر شم با هم بریم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیستم - بخش هفتم






مریم نمی دونست می تونه به اون اعتماد کنه یا نه ..ولی در اون موقع شب دیگه چاره ای نداشت ... کارشون که تموم شد از در مونگاه اومدن بیرون ...

مهری گفت : تو همین جا وایستا من برم ماشین رو بیارم ... کمی بعد یک فولکس شیری رنگ کنار پای مریم نگه داشت ..

مهری گفت : بیا بالا ببخشید روشن نمی شد ....

مریم بازم با تردید سوار شد ..نمی دونست چه بلایی می خواد سرش بیاد آیا جایی که میره براش امن ِ یا تو درد سر میفته ...

مهری برف پاک کن  زد و خیلی آهسته از یک کنار راه افتاد  ..

به مریم گفت : الهی بمیرم نگرانی ؟ می ترسی اینطور خودتو جمع کردی ؟ می خوای بزارمت در خونه ات خیالت راحت بشه ؟ باور کن اشتباه می کنی ..برگرد با مشکلات مبارزه کن فرار کار آدمای ترسو و بی عرضه است ...

مریم گفت : برم چی بگم ؟ من نکردم؟ ..چطوری ثابت کنم ؟..شوهر خودم باور نکرد..... تا برسم دوباره همه میریزن سرم ..بگو چرا زدی ...

پرسید : کی رو زدی ؟

مریم گفت نزدم به خدا نزدم ...دروغ گفت علنا تو چشم من نگاه کرد و دروغ گفت : مهری دوباره پرسید : حالا کی بود ؟

گفت خواهر شوهر بزرگم دستشو گرفتم باهاش حرف بزنم ..داد زد منو زد ..

بدبختی اینجا بود که همه باور کردن ...

مهری قاه قاه خندید و گفت : عه چقدر تو بی عرضه ای حالا که گفت منو زد فورا می زدنی تو سرش که اقلا دلت خنک بشه ...خوب این که چیز مهمی نیست فردا همه می فهمن ...

توام برگردی خونه ات ..

مریم گفت : آخه این رشته سر دراز داره ...دلم خیلی پره ..از روزی که پامو گذاشتم تو اون خونه داره منو آزار میده با متلک و تحقیر ..و خواهراش و مادرشم حرفی نمی زنن ....

مامانش کاری به کارم نداره مگر اینکه اون بیاد,, دم به دمش میده و یادش میره که من آدمم حیوون نیستم ..

حرف بزنم همه دسته جمعی باهام قهر می کنن حرف نزنم ..دق می کنم ..اصلا یک وقتا یادم میره منم آدمم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان أين هم إز  قسمتهاى امروز ببخشيد دير شد خانم گلكار ديرتر گذاشتن داستان و 🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اه کاش مریم برگرده 

اره بوهاى خوبى نمياد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیستم - بخش هشتم







پرسید شوهرت چی میگه ...مریم آه بلندی کشید و گفت : چهار ماهه عروسی کردیم فقط چند روز با هم بودیم ..

صبح زود میره و شب ساعت ده میاد تو فرش فروشی پدرش کار می کنه ..وقتی هم میاد انگار من چیزی به اون بدهکارم ...

در حالیکه از صبح تا شب من کار خونه می کنم برای اینکه عزیز بشم ..ولی بدتر حقیر شدم ..چه از نظر خانواده ی شوهرم چه امین ..چون فکر می کردن یک دخترم از روستا اومدم  و بیشتر از این حقم نیست ....

تو این وضعیت من هرگز به آرزوهام نمی رسم ..و میشم یک کارگر بی مزد ...

امین تا حالا نشده یک چیزی برای من بخره که خوشحالم کنه که فکر کنم منو دوست داره ..یا جلوی خانواده اش توجهی به من بکنه ...

من اونجا قدری نداشتم ...انگار برای این زن امین شده بودم که کارای خانواده اش رو بکنم ..شب پیشش بخوام و صبح پاشو ماساژ بدم ..من هیچی نبودم مهری خانم ..

احساس بدی  دارم ..به خاطر این هاست که نمی تونم برگردم ..تو خونه ی پدر و مادرم عزیز دردونه بودم و سوگلی ..ولی اونجام راه ندارم ... اگر برم  پیش اونا  امین میاد و منو بر می گردونه ..دوباره میشم تو سری خور خواهر شوهرم .... نه دیگه نمی خوام یک عمر این طوری زندگی کنم ..میرم دنبال سرنوشتم ..

یا به آرزو هام می رسم یا نمی رسم ولی دیگه اسیر دست یک عده آدمی که منو نمی دیدن نمیشم .....

مهری گفت : ای والله بابا عجب دختری هستی تو ..من کم آوردم تسلیم ....کاش زود تر باهات آشنا شده بودم ..می دونی من یک دریا غم و غصه دارم ولی دلم برای تو سوخت ...بریم به امید خدا تا فردا ببینیم چی میشه ..یک سیب رو بندازی بالا هزار تا چرخ می خوره ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من عضو کانالشم ولی دوست دارم اینجا با شما دورهمی این داستانو بخونیم .

اره دور هم بهتر میتونیم  تحلیل کنیم 

توهرتاپیکی غلط املایی ببینم  تذکر میدم  لطفا ناراحت نشین دوستای گلم 😍😍😍😍😍😍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792