2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100162 بازدید | 741 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

قصه ى من 🌺🌺

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش اول







مریم دلشوره گرفت فکر اینکه باز با نصرت روبرو بشه حالشو بد می کرد ..

از پشت شیشه نگاه می کرد ..پری خانم دوید دم درو و باز کرد مریم از همون جا دید که گازی اومده ... از اینکه نصرت نبود خوشحال شده بود.... و رفت تو آشپز خونه و مشغول شد ...

ولی موقعی که پری خانم پول کپسول رو می داد نصرت از راه رسید ، با پری خانم رو بوسی کرد و گفت : نرفتم خونه ی مادر شوهرم دلم نیومد همه اینجا جمع باشن من نباشم ...گفتم بیام دور هم باشیم ..

پری خانم گفت :  خوب کردی مادر پس کو افسانه ؟

گفت : باباش میره از مدرسه میارش اینجا ...و با هم رفتن تو خونه ....

مریم تو آشپز خونه بود ..نصرت با صدای بلند پرسید ملکه کجاست؟

پری خانم گفت : هیس این چه طرز حرف زدنه ..امروز مریم ناهار درست می کنه تو آشپز خونه است ..

گفت : یعنی اینقدر  سرش شلوغه که نفهمید من اومدم ؟ ..

مریم صدای اونو شنید مثل یخ وارفته بود ولی یک لبخند  روی لبش نشوند و  رفت  جلو و گفت : سلام خوش اومدین ...

نصرت گفت : ببخشید اینجا خونه ی بابای منه تو چه حقی داری به من خوش اومد میگی ؟

مریم گفت : خوش اومد گفتن به مالکیت خونه نیست ...

نصرت با مسخره خندید و گفت : آهان مثل اینکه بابات موقع سلام کردن میگه خدا حافظ ؟ ما باید حالا طرز حرف زدن شما رو یاد بگیریم ....

مریم ناراحت شد  و گفت :مثل اینکه شما دلتون از یک جایی پره می خواین سر من خالی کنین من کیسه ی بُکس شما نیستم از هر کس ناراحتین برین سر خودش تلافی کنین من والله بی گناهم  ...

نصرت یک خنده ی مصنوعی کرد و گفت : به به دو کلام از عروس بشنو ...خوب جا پا تو قرص کردی پر رو شدی ؟

جواب منو نده که می زنم تو دهنت ...

مریم گفت : ای بابا شما چه تونه امروز ؟ نصرت خانم شما از من بزرگتری,, من می تونستم دختر شما باشم ..

ولی اگر خود مادرم هم تو دهن من بزنه ساکت نمی مونم و بهش بر می گردونم ..

من کار بدی نمی کنم که کسی ازم ایراد بگیره شما هم داری بی خودی بهانه گیری می کنی .لطفا مودب باشین .نمی فهمم چرا مرتب کاری می کنین که هم خودتون ناراحت بشین هم بقیه رو ناراحت می کنین ؟ ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش دوم






نصرت گفت : زر زیادی می زنی تو غلط می کنی تو دهن من بزنی پر روی بی حیا یادت رفت اون لباس های دهاتی رو که تنت بود ؟ با پول بابای من لباس خریدی فکر کردی آدم شدی ؟

مریم گفت : واقعا متاسفم من نمی تونم مثل شما هر چی از دهنم در میاد بگم ...

فقط به خاطر مامان جواب نمیدم چون می دونم با شما بحث کردن فایده ای نداره همین قدر بدونین که اهل خوردن از تون نیستم پس احترامتون رو دست خودتون نگه دارین ...

پری خانم داد زد بسه دیگه خجالت بکشین ..قباحت داره نصرت برو تو اتاق دیگه حرف نمی زنی ها ...

گفت : چی میگی مامان ؟ این دختره  اومد در خونه ی ما التماس کرد زن امین بشه حالا دُم در آورده برای من ...

مریم گفت : التماسم که کرده باشم شما حق نداری به من بی احترامی کنی بسه دیگه خیلی این مدت ازتون حرف شنیدم ..

پری خانم که باز صد و هشتاد درجه فرق کرده بود سرش داد زد خجالت بکش این چه طرز حرف زدن با بزرگتره ..

انگار توام داری خودتو نشون میدی ؟

مریم یک لحظه شوکه شد و گفت : مامان ؟ شما نمی ببینی با من چطوری حرف می زنه ...

پری خانم گفت درست صحبت کن تو نباید جواب بدی ...

مریم زیر گازو کم کرد و با سرعت رفت تو اتاقشو در و بست ...

وقتی اون رفت پری خانم به نصرت گفت : همینو می خواستی ؟ اینقدر کردی که صدای این بچه رو در آوردی ..

آخه اون چیکار داره به تو ؟ از صبح داره تو این خونه کار می کنه می مردی یک خسته نباشید بهش می گفتی ؟

نصرت گفت : چی گفتم مگه؟ به اسب شاه گفتم یابو ؟ بزار بره گمشه اصلا ازش خوشم نمیاد ...

ببین کی گفتم این لقمه ی امین نبود ..تموم شد و رفت ...

مریم دیگه این حرفارو نشنیده بود ..ولی خیلی اعصابش بهم ریخت  و دلش می خواست بره بیرون و موهای نصرت رو بگیره و بکشه تا از جاش کنده بشه  ..

در واقع از شدت غیظ نمی دونست چیکار کنه ....

یک کتاب دستش گرفت و شروع کرد به خوندن ...تا بقیه ی بچه ها از راه رسیدن ..

مریم با وجود غصه ای که تو دلش داشت منتظر بود تا برای ناهار صداش کنن فکر می کرد الان نسرین و نهال ازش حمایت می کنن و همه چیز تموم میشه ....

ولی هرچی صبر کرد خبری نشد ..اون چهار تا خواهر با مادرشون و بچه هاشون خوش و خرم می گفتن و می خندیدن و مریم از تو اتاقش صدای اونا رو می شنید...

قلبش مثل گنجشک می تپید ..تو اتاق راه میرفت و منتظر بود ...

تنها و بی کس خودشو احساس می کرد ...

دلش نمی خواست به امین بگه که نصرت باهاش چیکار می کنه می ترسید بین خواهر و برادر اختلاف بیفته ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش سوم







بعد از ظهر شد ولی کسی سراغ مریم نیومد ...حتی نهال که همیشه هواشو داشت,,,

معلوم نبود که نصرت چی گفته که همه رو تحت تاثیر قرار داده ....

هر صدای زنگی میومد مریم به حیاط نگاه می کرد ...شوهر ندا ..شوهر نسرین و آخرم شوهر نصرت آقا مجتبی اومدن ......

و تا ساعت ده شب که یدالله خان و امین اومدن مریم تو اتاقش  گرسنه و تشنه مونده بود ...

شاید وقتی صبح غذا درست می کرد فکرشم نمی کرد که خودش نتونه بخوره .......

امین وارد اتاق شد . پرسید چی شده مامان می گفت حالت خوب نیست چرا به من زنگ نزدی ؟

مریم بغض کرد و خودشو انداخت تو بغل اون و گفت : نه چیزیم نیست دلم برای تو تنگ شده بود ....

امین دستهاشو انداخت دور کمر اونو . گفت : الهی فدات بشم بیا بریم شام بخوریم ..مامان سفره رو پهن کرده ...

مریم گفت : تو برو من اینجا منتظرت می مونم ..

گفت : نه نمیشه یعنی چی باید با هم بریم آقا جون هم می خواد تو رو ببینه ..

راستی من امروز فهمیدم خیلی هم از این کار بدم نمیاد ..برای روز اول خوب بود ...

آقا جون میگه وقتی من کار رو یاد گرفتم خودشو باز نشسته می کنه ....تو خوشحال نشدی ؟

مریم گفت : چرا خیلی موفق باشی ...

مریم همراه امین رفت سر شام به جز یدالله خان که گفت : به به عروس من بیا اینجا پیش من بشین که دلم برات تنگ شده کسی جواب سلامش رو نداد ..

کمی با غذا بازی کرد و بدون اینکه حرفی بزنه از جاش بلند شد و رفت  ...

با خودش فکر می کرد آیا کار بدی کرده جواب نصرت رو داده ؟ باید اجازه می داد تا آخر عمر این وضع و این تحقیر کردن ادامه داشته باشه ؟ نه من زیر بار همچین چیزی نمیرم به درک هموشون با من قهر کنن این اونا هستن که به من بی حرمتی می کنن ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش چهارم






وقتی امین برگشت حسابی اوقاتش تلخ بود ..و از مریم پرسید : تو امروز به نصرت چی گفتی ؟

برای چی اینقدر ناراحتش کردی که می گفتن قلبش گرفته ؟

مریم یک مدت تو صورت امین نگاه کرد و گفت : برو از خود نصرت خانم  بپرس من یادم نیست چی گفتم ....دیگه ام در این مورد با من بحث نکن که اصلا حوصله ندارم  وارد این بازی های احمقانه بشم ..

این کارا مال آدم های احمقه که از روی عقده های روحی و روانی که خودشون دارن  دیگران رو هم مجبور می کنن با هاشون وارد اون جنگ بشن  امین من وارد این کارا نمیشم  ..

ما به قول شما دهاتی ها همه رو دوست داریم و از کسی بی خودی کینه به دل نمی گیریم ...

آخه دوستی بی دلیل دیده بودم دشمنی بی دلیل ندیدم ...

امین گفت :این همه حرف زدی نگفتی موضوع چی بوده ؟ کی با تو دشمنی کرده ؟

نصرت هم به من  نگفت ندا به من گفت باور کن اونا همه تو رو دوست دارن تو یکم با هاشون راه بیا بالاخره باید با هم زندگی کنیم ؟

تو که دختر عاقلی هستی ....

مریم برای اینکه بحث رو جمع کنه ..گفت چشم حتما ....امین با وجود اینکه می دونست نصرت چه اخلاقی داره و دلش برای مریم می سوخت برای اینکه بین اونو و خواهراش شکرآب نباشه  گفت: پس حالا بیا برو از نصرت معذرت بخواه بزار تموم بشه بینتون کدورتی نباشه ....

مریم گفت : امین جان تو از موضوع خبر نداری لطفا منو کوچیک نکن کدورت باشه بهتر از اینه که من از نصرت معذرت بخوام چون فکر نکنم برای اون فرقی بکنه اگر می دونستم بعد از این با من خوب میشه حتما می کردم ولی نمیشه ..حالا چرا نمی دونم ...

امین گفت : تو رو خدا به خاطر من ..جون من این یک بار ....

مریم عصبانی شد و گفت : آخه چرا برای کاری که نکردم معذرت بخوام خواهرت باید ازم عذر خواهی کنه ..

من جای دخترشم زن برادرشم چه دلیلی داره منو کوچیک می کنه ؟ هیچوقت امین از من نخواه بی خودی از کسی معذرت بخوام ..من اگر خطا کنم خودم این کارو می کنم ...

امین کوتاه اومد چون می دونست مریم راست میگه اونشب مریم با اوقاتی تلخ خوابید و صبح باز با صدای ناله ی امین بیدار شد و این بار امین مدام می گفت مریم زود باش پامو ماساژ بده ..

کمپرس آب گرم بیار ..زود باش دارم از درد میمیرم ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش چهارم






وقتی امین برگشت حسابی اوقاتش تلخ بود ..و از مریم پرسید : تو امروز به نصرت چی گفتی ؟

برای چی اینقدر ناراحتش کردی که می گفتن قلبش گرفته ؟

مریم یک مدت تو صورت امین نگاه کرد و گفت : برو از خود نصرت خانم  بپرس من یادم نیست چی گفتم ....دیگه ام در این مورد با من بحث نکن که اصلا حوصله ندارم  وارد این بازی های احمقانه بشم ..

این کارا مال آدم های احمقه که از روی عقده های روحی و روانی که خودشون دارن  دیگران رو هم مجبور می کنن با هاشون وارد اون جنگ بشن  امین من وارد این کارا نمیشم  ..

ما به قول شما دهاتی ها همه رو دوست داریم و از کسی بی خودی کینه به دل نمی گیریم ...

آخه دوستی بی دلیل دیده بودم دشمنی بی دلیل ندیدم ...

امین گفت :این همه حرف زدی نگفتی موضوع چی بوده ؟ کی با تو دشمنی کرده ؟

نصرت هم به من  نگفت ندا به من گفت باور کن اونا همه تو رو دوست دارن تو یکم با هاشون راه بیا بالاخره باید با هم زندگی کنیم ؟

تو که دختر عاقلی هستی ....

مریم برای اینکه بحث رو جمع کنه ..گفت چشم حتما ....امین با وجود اینکه می دونست نصرت چه اخلاقی داره و دلش برای مریم می سوخت برای اینکه بین اونو و خواهراش شکرآب نباشه  گفت: پس حالا بیا برو از نصرت معذرت بخواه بزار تموم بشه بینتون کدورتی نباشه ....

مریم گفت : امین جان تو از موضوع خبر نداری لطفا منو کوچیک نکن کدورت باشه بهتر از اینه که من از نصرت معذرت بخوام چون فکر نکنم برای اون فرقی بکنه اگر می دونستم بعد از این با من خوب میشه حتما می کردم ولی نمیشه ..حالا چرا نمی دونم ...

امین گفت : تو رو خدا به خاطر من ..جون من این یک بار ....

مریم عصبانی شد و گفت : آخه چرا برای کاری که نکردم معذرت بخوام خواهرت باید ازم عذر خواهی کنه ..

من جای دخترشم زن برادرشم چه دلیلی داره منو کوچیک می کنه ؟ هیچوقت امین از من نخواه بی خودی از کسی معذرت بخوام ..من اگر خطا کنم خودم این کارو می کنم ...

امین کوتاه اومد چون می دونست مریم راست میگه اونشب مریم با اوقاتی تلخ خوابید و صبح باز با صدای ناله ی امین بیدار شد و این بار امین مدام می گفت مریم زود باش پامو ماساژ بده ..

کمپرس آب گرم بیار ..زود باش دارم از درد میمیرم ....






#ناهید_گلnahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش پنجم






وقتی امین و یدالله خان رفتن و مریم با پری خانم تنها شد ...

از اتاق رفت بیرون ..به پری خانم سلام کرد ..اون بدون اینکه روشو بر گردونه گفت : علیک ...

مریم پرسید : مامان جون از من دلخورین ؟

گفت : نمی دونم والله تو چی فکر می کنی ؟

مریم گفت : شما مگه ندیدن نصرت خانم به من بد بیراه گفت از روزی که اومدم با من همین کارو می کنه تا حالا سکوت کردم  ...

پری خانم گفت : خوشم باشه فردا جواب منم همینطور میدی ؟ نصرت از تو بزرگتره مگه تو باید جواب می دادی؟

اگر نهال یا حتی نسرین جواب نصرت رو بدن اونا رو هم دعوا می کنم  ..معنی نداره کوچیکتر این طوری تو روی بزرگترش در بیاد ...

من والله دیروز از تو ترسیدم ...فردا جواب یدالله خان رو هم بدی ...

مریم گفت : واقعا به نظرتون کار بدی کردم ؟ آخه شما از نصرت خانم نمی پرسین چرا با من اینطوری رفتار می کنه؟ ...

پری خانم همین طور که میرفت تو آشپز خونه گفت : والله تا حالا بهش حق نمی دادم ولی با کاری تو کردی شایدم حق با اون باشه تو می خواستی صبوری کنی ببینی به تو حق می دادم یا نه ....

مریم دید هوا خیلی پسه باید یک طوری این کارو رفع و رجوع می کرد و گرنه نمی تونست از عهده ی چهار خواهر و مادر امین بر بیاد تازه اونا می تونستن امین و یدالله خان رو هم بر علیه اون تحریک کنن این بود که گفت : من از شما معذرت می خوام ببخشید نمی خواستم شما رو ناراحت کنم ...

پری خانم گفت : اونکه باید ازش معذرت بخوای من نیستم ..از نصرت باید عذر خواهی کنی ..

دیشب امین رو فرستادم تا این کارو بکنی و تموم بشه ولی شما تشریف نیاوردین ....

مریم گفت: چشم مامان جون الان بهشون زنگ می زنم هر چی شما بگی گوش می کنم .....شما شماره ی نصرت خانم رو بگیرین بدین به من ...

گفت : الان نیستن رفتن شاه و فرح رو ببینن میاد اینجا خودت بهش بگو ببینم چیکار می کنی دیگه تکرار نشه ...

کم مونده تو این خونه گیس و گیس کشی راه بیفته ...

مریم اینو گفت ولی  از شدت غیظ مشت شو بهم فشار می داد دلش می خواست داد بزنه و بگه به درک ,,همه تون با من قهر باشین حالا که متوجه نیستین اون زن داره با اعصاب من چطوری بازی می کنه همه با من قهر کنین ..

ولی می دونست و این کار به صلاحش نیست  ....

نزدیک ظهر دوباره سر کله ی نصرت پیدا شد ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش ششم







مریم سعی کرد حرص خودشو پنهون کنه ورفت جلو و گفت : نصرت خانم ببخشید بی ادبی کردم ..

نصرت گفت : من از تو بیشتر از این انتظار نداشتم خوب شد بقیه تو رو شناختن همه دیدن تو چه دختر بی حیا و بی چشم رویی هستی ...حالا برو دفعه ی آخرت باشه دیگه فهمیدی با کی طرفی ....

مریم آهسته گفت :چشم دیگه تکرار نمی کنم شما منو بخشیدین ؟

نصرت از کنارش رد شد و رفت و جوابشو نداد ..

پری خانم گفت : نصرت مریم ازت یک سئوال کرد بیا رو بوسی کنین تموم بشه بره مادر خوب نیست توی یک خونه این حرفا بین عروس و خواهر شوهر باشه ...

نصرت گفت : مامان جان دست بر دار اون کیه که من باهاش دهن به دهن بزارم من اصلا آدم حسابش نمی کنم ....

مریم اون روز رو هم تو اتاقش موند و همین طور که گاهی بغض وا دارش می کرد قطره اشکی از گوشه ی چشمش بریزه کتاب خوند ...و با خودش فکر می کرد و دنبال راهی بود که خودشو نجات بده ...

شب که امین اومد ..

وانمود کرد هیچ اتفاقی نیفتاده ..از نهال و پری خانم هم بشدت دلگیر بود ..ولی خیلی عادی شام خوردن ..

نهال بلا فاصله رفت تو اتاقشو و پری خانم و مشغول حرف زدن با یدالله خان شد ..

مریم میز رو جمع کرد و ظرف ها رو شست .....

از فردای اون روز پری خانم تمام کارای اون خونه رو به عهده ی مریم میذاشت و مریم در یک سکوت درد آور بدون حرف کار می کرد و دم نمی زد ..

اون امین رو از ساعت ده شب به بعد می دید ... شام می خوردن و می خوابیدن ..

صبح باز با درد بیدار می شد و وظیفه ی مریم شده بود که هر روز پای اونو ماساژ بده کمک کنه لباسشو تنش کنه ..و  بدرقه اش کنه ...

و بعد به کار خونه برسه ...

ناهار درست کنه و بعد شام ..و تا آخر شب ظرف بشوره ..از ترس اینکه دوباره باهاش قهر نکنن هر کاری از دستش بر میومد انجام می داد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش هفتم







اما تمام آروز هاش جلوی نظرش محو و نابود شده بودن ..اون می خواست درس بخونه و به جایی برسه ..

در حالیکه تقریبا هر شب دخترا با شوهراشون میومدن ...

شام رو اونجا به اصطلاح دور هم بودن و تمام جمعه ها هم همین طور ...و مریم  از اونا پذیرایی می کرد ..

در حالیکه ندا و نصرت اگرم باهاش حرف می زدن یا متلک می گفتن یا به صورتش نگاه نمی کردن ...

کم کم اعتماد به نفسش رو داشت از دست می داد ... مریم  بعد از سه ماه دیگه اون مریم سابق نبود ...

حتی امین هم بهش غر می زد که بد اخلاق شده و همش اخمهاش تو همه .....

تا یک روز جمعه آخرای بهمن که برف زیادی باریده بود و باز همه ی بچه ها خونه ی یدالله خان جمع شده بودن ....

مریم بعد از اینکه برنج رو دم کرد رفت تا بخاری ها رو نفت کنه ....

امین دستشو کشید و گفت : بیا بریم تو اتاق کارت دارم ..

مریم دنبالش رفت ..

امین درو بست و قفل کرد موهای بافته ی اونو از پشت سرش گرفت و آورد جلو ..و خواست اونو بغل کنه و ببوسه ...

مریم با تندی گفت : ولم کن الان وقت این کارا نیست ...

امین گفت : پس کی ؟ من که هیچوقت خونه نیستم ...

مریم نگاهی بهش کرد و گفت : تو فقط به فکر خودتی ؟ من کجای این زندگی هستم ؟ اصلا من برای تو کی هستم ؟

همین ؟ ازدواج کنیم و تموم ؟ منو بسپری به خانوادت و بری ؟ آهان شاید توام فکر می کنی لیاقت من بیشتر از این نیست ....

امین ماتش برده بود پرسید : چیزی شده ؟ من کار بدی کردم ؟

مریم گفت : نه تو هیچ کاری نکردی ..هیچ کار ..باید منو می دیدی ..ولی چشمت رو روی من بستی ...

امین گفت : خوب اگر ناراحت بودی به من می گفتی ....

گفت : من کسی نیستم که محبت از کسی گدایی کنم ...

حتما یک جای کار خودم عیب داره ..

مادر بزرگم می گفت : ننه جون آدم به روز از کسی محبت و عزت رو نمی خواد ..اینا رو باید خودت به دست بیاری و می گفت حق هم دادنی نیست گرفتیه ...

امین با  ناراحتی صداشو بلند کرد که ..چی داری میگی فلسفه می بافی دردت چیه اونو بگو کی حق تو رو خورده ؟ حرف بزن ببینم جریان چیه ؟ ..مریم موهاشو داد عقب و با غیظ از اتاق اومد بیرون ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش هشتم





در راهرو رو باز کرد و ظرف نفت رو بر داشت و آهسته آهسته از روی برف ها رفت کنار حیاط که بشکه ی نفت اونجا بود ..

ظرف رو گذاشت زیر شیر و باز کرد و منتظر شد ... احساس می کرد از اینکه دونه های برف به سر و صورتش می خورن حس بهتری پیدا کرده ...با خودش گفت : چه کاریه مریم بی خودی اوقات امین رو هم تلخ کردی چه فایده ای داشت تو الان حقت رو گرفتی ؟

چی عوض شد ..کم کم داری نق نقو میشی ..

ظرف که پر شد بر داشت و با خودش برد اون روزا مریم تنها کسی بود که بخاری ها رو نفت می کرد ...

ظرف سنگین بود  لوله ی اونو گذاشت تو جا نفتی و سرازیرش کرد ..

امین بلند شد و گفت : بده به من تو برو بشین ..خسته شدی قربونت برم ..

مریم گفت : نه دیگه داره تموم میشه ...

ندا با تمسخر به شوهرش گفت علی آقا یاد بگیر  ..

نصرت گفت : من و تو باید یاد بگیریم خواهر جون چیکار کنیم تا عزیز بشیم ..

مریم دسته ی ظرف رو داد به امین و از اتاق رفت بیرون ...

وقتی منبع بخاری پر شد نصرت بلند شد و ظرف نفت رو ازش گرفت و گفت تو بشین داداش جون من می برم ....

بیرون اتاق  صدا کرد آی ,,, بیا بگیر ..مریم پرسید با من بودین ؟ من اسم ندارم ؟

و ظرف رو گرفت  چون باید یک بار دیگه میرفت تا بخاری اتاق خودشون رو هم پر کنه ..

نصرت آهسته سرشو برد جلو و گفت : موزی فکر نکن نمی فهمم داری چیکار می کنی ؟

مریم با غیظ پرسید : مثلا چیکار می کنم ؟

نصرت گفت : برو به کارت برس فقط همینو بدون ..و برگشت که بره ..

مریم آستین پیرهنشو گرفت و چون نصرت داشت میرفت کشیده شد گفت  نه بگین دارم چیکار می کنم ؟

نصرت داد زد چته حیوون ؟ برای چی منو می زنی ...و شروع کرد به داد زدن که منو زد ...منو زد ..زد تو سرم ...

همه از اتاق ریختن بیرون ..

امین با تعجب از مریم پرسید تو زدیش ؟ آره ؟

نصرت جیغ و هوار راه انداخته بود و انگار خودشم باورش شده بود که از مریم کتک خورده ....

مریم هاج و واج نگاه می کرد ..

پری خانم گفت : دستت درد نکنه این کارم کردی ؟ تف به روت بیاد ..

مریم نگاهی به امین کرد و گفت : نزدمش ..من نزدمش ..نمی دونم چرا اینو میگه  ..

امین باور کن ...دروغ میگه ..

نصرت شروع کرد به داد زدن که بی حیا من دروغ میگم خودت دروغ گویی ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش نهم





امین داد زد تو دیگه شورشو در آوردی ..

یدالله خان که همیشه  پشتیبان و حامی اون بود و همین باعث حسادت بیش از اندازه ی نصرت شده بود  با صدای بلند گفت : چرا این کارو کردی آقاجون ؟حرف بزن ,,حرفی بهت زد ؟ اونم تو رو زد ؟ .....

صداها   تو گوش مریم می پیچید کسی باور نداشت که نصرت رو نزده ...

فقط می پرسین چرا این کارو کردی ؟ و منتظر جواب اون بودن ..

مریم دوبار سرشو تکون داد و گفت : به جون امین من کاری نکردم خودتون می دونین با خدای خودتون .....و دوید طرف اتاقش ..

امین دنبالش رفت ..

نصرت همینطور داشت به مریم بد و بیراه می گفت و یدالله خان عصبانی شده بود و  سرش فریاد زد ..بسه کن ما همه می دونیم که تو چه عجوبه ای هستی بی خودی که تو رو نزده چیکار کردی که وادارش کردی دست روی تو دراز کنه ؟

نصرت انگار آتیش زیرش روشن کرده بودن با گریه و داد و هوار بلند شد که وسایلشو جمع کنه و بره ..

ندا و نسرین جلوش گرفتن .. پری خانم می لرزید و نمی دونست چی بگه ..قضاوت براش سخت بود ..

امین رفت سراغ مریم که روی تخت نشسته بود و صورتش رو می مالید و می گفت : باورم نمیشه تا این حد پست و فرومایه اس ...

امین گفت : حرف دهنت رو بفهم ..ببین چه غوغایی راه انداختی ؟

دلت خنک شد؟ ...

مریم گفت : امین من نزدمش تو اقلا باور کن ...

امین گفت : ولی من باور می کنم که تو زدیش تو امروز یک چیزت می شد دق دلتو سر نصرت خالی کردی ؟

مریم گفت : امین ؟؟ چی داری میگی ؟ من اونو نزدم برای چی باید این کارو بکنم ؟

گفت : تو خیلی مغرور و از خود راضی هستی انگار از دماغ فیل افتادی ..

میگن تو با کسی تو خونه حرف نمی زنی و همش غیظ و تر می کنی .....

مریم گفت : برو بیرون تنهام بزار ..بهت گفتم برو بیرون نمی خوام ببینمت ...

امین از اتاق بیرون رفت و درو زد بهم ......






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفدهم- بخش دهم






مریم نیم ساعتی همون جا بدون حرکت نشست ..با خودش فکر کرد ..

مریم این رشته سر دراز دارد ..کار من نیست با نصرت در بیفتم ..و هر روزم  بد تر از روز دیگه ام  میشه ...

این زندگی نیست که من بخوام بهش ادامه بدم ...درِ اتاق رو قفل کرد ..

یک چمدون کوچیک بر داشت لباس ها و وسایلشو جمع کرد و کرد توش  ....

کتشو پوشید و چادرشو سرش کرد ..و از درِ اتاق پشتی رفت تو حیاط ....

و با سرعت بدون اینکه یاد داشتی برای امین بزاره تو اون برف از خونه زد بیرون ...

تا سر کوچه رفت و منتظر تاکسی شد ..

مرتب به پشت سرش نگاه می کرد شاید امین دیده باشه که اون از خونه اومده بیرون ..

شاید بیاد دنبالش ..ولی خبری نبود ..

تاکسی گرفت و با بغض و تردید گفت : ترمینال ...

چادرشو محکم گرفته بود و با خودش فکر می کرد,, این چه کاریه تو می کنی ؟ آواره ی کوچه و خیابون میشی ...

مریم به قصد رفتن به روستا شون از خونه زده بود ..

ولی یاد حرف خاله ربابه اش افتاد ...

از اینکه دیگران در موردش چی میگن ترسید ...

فکر کرد اگر بره اونجا هم روز گار خوبی در انتظارش نخواهد بود ...

حتی فکر بر گشت به سرش زد ..

ولی با خودش گفت : از این به بعد دیگه نصرت منو ول نمی کنه ..با تمام عشقی که به امین دارم نمی تونم دیگه بر گردم ....

وقتی به  ترمینال رسیدن ..پیاده شد و پول تاکسی رو داد....

رفت تو ساختمون و یک جای گرم نزدیک بخاری پیدا کرد و روی یک صندلی نشست . بدنش  می لرزید ..

حال خیلی بدی داشت اما حتی یک قطره اشک از چشمش نمی اومد .







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سانحه ى كشتى سانچى رو به همه ى دوستانم تسليت ميگم😔😔😔😔

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز