2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100143 بازدید | 741 پست

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هشتم - بخش دوم






اما مریم نمی تونست آروم بشه با خودش فکر می کرد ..چرا پدر امین تنها اومده و مادرشو نیاورده این نشونه ی خوبی نبود   ...

مریم بارها از امین شنیده بود که اگر مخالفتی باشه از طرف پدرشه ..پس هیچ امیدی برای مریم باقی نمونده بود .....

پریشون شده بود و بی خودی  راه میرفت ...نمی تونست تا صبح صبر کنه ، کاش امین یه خبری بهش می داد ...

با خودش می گفت : حقته وقتی قبول کردی بدون پدر و مادرش زن اون بشی باید اینجاشم می خوندی ....

غلامرضا هم یک جورایی از مریم هم پریشونتر  شده بود ..ولی سعی می کرد نشون نده ..

دست و صورتش شست و اومد نشست و به پشتی تکیه داد و رفت تو فکر ..

یک مرتبه با صدای بلند  اسماعیل رو صدا کرد و گفت : بابا برو مدرسه یک پیغام برای آقا معلم ببر ...نمی ترسی که ؟

اسماعیل با دلخوری گفت : نه نمی ترسم ..ولی خسته ام امشب نه بابا تو رو قران ....

می خوام بخوابم ...غلامرضا با مهربونی دستی کشید به سر ش گفت : می دونم بابا جون خسته ای ولی اگر مهم نبود نمی گفتم بری ..خوبیت نداره من برم اسد هم که بچه است ..

تو الان بعد از من مرد این خونه ای ...یکسر برو تا مدرسه یواشکی آقا امین رو صدا کن بیرون و بپرس ما فردا بریم سر زمین یا نه؟ ..

اینطوری معلوم میشه می خواد چیکار کنه ..اگر اینجا اومدنی باشن ..فردا میگم فریدون چند تا کارگر بگیره ...

اگر نه که ما هم به کارمون برسیم ..بدو بابا ....اسماعیل دلخور بود و پاشو کوبید به زمین و رفت ...

وقتی رسید مدرسه که امین داشت سفره رو جمع می کرد ...اسماعیل زد به در و صدا زد آقا معلم اجازه ؟ ...

امین صدای اسماعیل رو شناخت ...

نگاهی به آقاجون  کرد و گفت : شاگردمه ..الان میام ..

مجتبی هم دنبالش راه افتاد  .....

از اسماعیل پرسید : چی شده  این وقت شب اومدی ؟

اسماعیل گفت : آقا اجازه بابام گفت فردا بریم سر زمین یا ما خونه بمونیم ...

امین از این پیغام منظور غلامرضا رو متوجه شد ..و نگاهی به مجتبی کرد و آهسته گفت : برادر مریمه ..مثل اینکه فهمیدن شما اومدین ..

حالا چی بگم ؟

مجتبی سری تکون داد و گفت نمی دونم والله بعید به نظر می رسه آقات راضی بشه ..

امین رو کرد به  اسماعیل وگفت : بگو شما برین سر زمین من بهتون خبر میدم ..

مجتبی گفت : صبر کن پسر جون .. تو بگو شاید اومدیم سر زمین همون جا ملاقاتشون می کنیم ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هشتم - بخش سوم






اسماعیل گفت : اجازه آقا چشم ..و بدو رفت ...

امین با دلهره از مجتبی پرسید : اگه آقاجون  نیومد چی ؟ من اونو می شناسم خیلی لج باز و یک دنده است ...تازه اگر خانواده ی مریم رو سر کار ببینه که اصلا موافقت نمی کنه ..باز خونه بهتر بود ....

مجتبی گفت : به امید خدا سر زمین می تونیم ببریمش ولی خونه شون محالِ ممکنه پس تیری تو تاریکی ...

حالا بیا بریم شاید راضیش کردیم ...

امین با دلهره گفت : اگر نشد چی اونوقت بیچاره ها منتظر میشن  ...

وقتی وارد اتاق شدن یدالله پرسید : چی می خواست این وقت شب ؟ مجتبی گفت : از امین خواست بره سر هندونه ها کمک کنه ..

راستش آقاجون منم خیلی دلم می خواد این چیزایی که امین تعریف می کنه ببینم ...کاش شما می تونستین بمونین با هم می رفتیم ..

خوب غروب که بر گشتیم راه میفتیم سه تا راننده ایم صبح میرسیم ..اصلا شما تو راه برین عقب و بخوابین .... چی میگی آقا جون ؟ موافقین ؟

صبح هم که بریم به کاری نمی رسیم ...

یدالله خان فکری کرد و گفت : خوب صبح هم برسیم خسته ایم بازم فردا شو  از دست میدیم ..

مگه امین یک قولی به من بده ...بیاد تهران بچسبه به کار کمک حال من بشه ....

امین که نور امیدی تو دلش روشن شده بود گفت : مخلص آقا جونم هم هستم چشم ...ولی آقاجون من دوست ندارم ....

مجتبی زود حرفشو قطع کرد ویک چشمک بهش زد که ساکت باشه و گفت : امین جان پس جا بندازیم زود تر بخوابیم ..تا فردا خدا بزرگه ...

امین وقتی سرشو گذاشت روی بالش هزار تا فکر و خیال به سرش زد ...از این دنده به اون دنده می شد و به خُر خُر مجتبی و آقاش گوش می داد ...

و صبح زود با حالی عجیب از جاش بلند شد ...

اون داشت فکر می کرد آیا کار درستی می کنه پدرشو با خانواده ی مریم اینطوری آشنا می کنه ..

اگر دست از دهنش بکشه و مریم رو ناراحت کنه چیکار کنم دیگه نمی تونم دلشو بدست بیارم ...ای خدا مگه خودت کمکم کنی ...

بعد صبحانه خوردن و مجتبی و آقا یدالله یکم اونطرفارو گشتن ..

هوای پاک و صدای زمزمه ی آب در گذر از مسیر رود خونه ..

درخت های سر به فلک کشیده و یک چمنزار وسیع از علف های خوشبو ..روح اونا نوازش داد ..و آقا یدالله رو به وجد آورد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هشتم - بخش چهارم






بالاخره مجتبی نشست پشت فرمون و یدالله کنارش و امین عقب  و از جاده ای که محل عبور تراکتور بود رفتن بطرف جالیز غلامرضا ...

ماشین تو زمین ناهموار بالا و پایین می رفت و گاهی کف اون گیر می کرد به زمین ..

یدالله عصبانی شده بود و سر امین داد می زد ..خوب بچه چرا ما رو از اینجا آوردی ؟ ماشین خراب بشه وسط بیابون چه خاکی تو سرم بریزم ؟ ..تو که می دونستی این جاده اینطوریه چرا منو آوردی ؟

امین گفت : تو رو خدا آقا جون آروم باش راهی نیست من پیاده میرم و میام .....

اونجا ست پشت اون بلندی  چیزی نمونده تو رو خدا آروم باشین  ...

یدالله پرسید : ببینم این زمین ها مال کیه ؟ امین مِن و مِمنی کرد و گفت : آقا غلامرضا .....

یدالله یک مرتبه شک کرد و پرسید ببینم امین نقشه مقشه ای  برای من نکشیده باشی  ؟ گفته باشم اگر این کارو کرده باشی روزگارت رو سیاه می کنم ..

مجتبی گفت : آقاجون جایی که میرییم خانواده ی همون دختری هست که امین می خواد  ....

شما فقط ببین,, امین حرف شما رو گوش می کنه ..آقا یدالله باز نعره ای کشید و گفت :  ..برگرد..دور بزن .. بهت میگم برگرد مجتبی ...پسرِی الدنگ تویک  الف  بچه می خوای منو سر انگشتت بچرخونی ؟ ..

مجتبی بهت میگم بر گرد ...

امین که خیلی عصبی و ناراحت شده بود با صدای بلند گفت : آره داداش برگردیم چه فایده داره اینطوری بریم ..

مجتبی نگه داشت و گفت : آقاجون کار من بود به امین کار نداشته باشین ...فکر کردم تا اینجا اومدیم اونا رو هم ببینیم که فردا امین حرفش سر ما دراز نباشه که این کارو براش  نکردیم ...

یدالله با عصانیت گفت : منو گول زدین چرا بهم نگفتین می خواین چیکار کنین ؟

مجتبی گفت : آقاجون فداتون بشم می گفتم میومدین ؟ الانم که کاری نشده فوق ِ فوقش یک هندونه می خوریم و بر می گردیم ..

امین هم شرمنده نمیشه میگه بابام نپسندید ...چی میگین ؟

اختیار با شما ..

امین با عصبانیت  گفت : شما همیشه همین طور بودین نظر کسی براتون مهم نبود ...من آدم نیستم ؟

بهتون احترام می زارم ولی شما یک ذره برای من ارزش قائل نیستین .....

یدالله گفت : زبون در آوردی واسه من دختر از روستا نمی خوام اینو تو گوشت فرو کن ...

امین گفت : شما که اونو ندیدی ..اول ببینین بعد نظر بدین ....

یدالله پشت سر هم سیبلشو دست می کشید و مونده بود چیکار کنه  ... باز تسبیح شو تند و تند مینداخت و لباشو تو هم جمع کرده بود ..

و بالاخره گفت : حالا که اینطوری شد ...خیلی خوب برو ..خودم حسابشون رو می رسم ..برو  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هشتم - بخش پنجم







امین داد زد نرو مجتبی ولش کن آبروم میره ..اینطوری نمی خوام ......... مجتبی  زد دنده یک و راه افتاد و گفت : ای بابا امین جان تو آقاجون رو نمیشناسی اون آدم مردم دار و مهربونیه همه تو بازار روش حساب می کنن هیچوقت تا حالا دیدی به کسی بی احترامی کنه ؟ ..

توام آروم باش نیم ساعت می شینیم و بر می گردیم ...بدون حرف و بدون سخن ...

نزدیک که شدن امین به التماس افتاد گفت : آقاجون نوکرتم تو رو خدا من معلم اون بچه بودم مریم هم نامزد منه یک کاری نکنی آبروم بره ...

یدالله در حالیکه قیافه اش شکل این بود که نشون می داد داره خط و نشون می کشه  حرفی نزد ....و امینِ بیچاره داشت پس میفتاد ...

از پشت تپه که پیچیدن ....

اسماعیل اول از همه اونا رو دید داد زد اومدن ..اومدن ...امین از همون دور  دید که همه اونجان فریدون و ممد علی با زن بچه کدخدا و خاله ربابه ...

با دخترا و پسراش همه با هم اومدن به استقبال .......

فریدون گردن  یک گوسفند رو گرفته و با یک چاقو منتظر بود ...

غلامرضا دوید جلو ..و درست مثل اینکه ارباب اومده باشه تا آقا یدالله پیاده شد با اون دست داد و خواست دستشو ببوسه ..

یدالله مانع شد و روبوسی کردن ..

بعد یکی یکی مردا همین کارو کردن ...

مریم با چشم هایی نگران تنها کسی بود که اون دور ایستاده بود ..و امین تنها کسی بود که حواسش به اون بود ....

اونشب وقتی اسماعیل برگشت مریم و غلامرضا دم در منتظرش بودن ..

اسماعیل خسته بود و گرسنه فقط گفت : فردا همشون میان سر زمین ...

گوهر و غلامرضا مثل فرفره دور خودشون می گشتن ...همه رو خبر کردن همه با هم دست به دست هم دادن تا جلوی فامیل تهرونی شون کم نیارن ...

زن فریدون فورا چادر نمازی رو که امین برای مریم خریده بود برید و دوخت در حالیکه ربابه و گوهر تدارک ناهار فردا و سورو سات اونو می دیدن ..

ماست تازه سر شیر سبزی خوردن ...و نون شیری و کنجد زده برداشتن و برنج خیس کردن و دیگ و قابلمه را صبح خیلی زود با فرش و پشتی سوار تریلی کردن و رفتن سر زمین ...

زیر الاچیق که از چوب و شاخه ی درخت ها درست شده بود فرش پهن کردن و پشتی گذاشتن ...

کلوچه و انگور و گیلاس و هندوانه  رو تو ظرف چیدن .....و همه چیز آماده بود تا صدای ماشین اومد قلب مریم شروع کرد به تند زدن ..

از شدت هیجان و دلهره دست و دلش نمی رفت کمک کنه ..

فقط یک گوشه نشسته بود و به یک جا خیره شده بود ...  

گوسفند رو جلوی پای آقا یدالله کشتن و با عزت و احترام اونا رو بردن زیر الاچیق ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون رم عزيز

خواهش مى كنم دوست خوبم❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

Ram  عزیز خیلی اذیت میشی عزیزم. ممنون😘😘 من به جای امین استرس گرفتم. باباش چقدر ترسناکه😓😓

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟.... آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که زچشمم نرود...... ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی..❤️
واي هيجاني شد

اره واقعا داستان داره هيجانى ميشه☺️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
Ram  عزیز خیلی اذیت میشی عزیزم. ممنون😘😘 من به جای امین استرس گرفتم. باباش چقدر ترسناکه😓😓

نه عزيزم اتفاقا باشما دوستان بيشتر لذت ميبرم داستان و ميخونم 😍😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
هروقت ادامش رو گذاشتي منو ريپلاي كن عزبزم 

باشه عزيزم ولى أگه يادم بره شما هرروز ساعت يك و نيم ظهر اينجا داستان و بخونيد الان اين چن روز يه كم سخت شده اونم به خاطر فيلتر بودن تل گ ر ا م عزيزم والا هرروز تا يك ونيم ميذارم 🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
مرسی

خواهش مى كنم عزيزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنونم که داستان و میذاری چه قشنگ شده

خواهش مى كنم عزيزم😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792