2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100143 بازدید | 741 پست

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفتم - بخش اول





وقتی امین به مادرش تلفن کرد .. زنگ  خطر تو گوشش صدا کرد ..

دیگه فهمید اگر کاری نکنه ممکنه امین اون  دختر روستایی رو  بگیره و کار از کار بگذره ..

تا غروب که یدالله خان اومد با نهال در این مورد حرف می زدن ..و چاره ای جز این ندیدن که  موضوع رو با یدالله خان در میون بزارن  ...

یدالله خان مردی بود با قدی متوسط و چاق با یک سبیل پر پشت   ..

همه ازش می ترسیدن ...چون علاوه بر چهره ی خشن و سردش ,, هم زود عصبانی می شد و هم خیلی زیاد خود رای بود ...

و اون چیزی که امین رو از اون فراری می داد همین خصوصیت بود ...

یدالله یک تسبیح قرمز با دونه های درشت دستش بود و مرتب اونو می چرخوند و تا کنار یدالله خان بودی صدای اون دونه ها که  تلق تلق می خوردن بهم ، به گوش می رسید ...

حالا غیر از امین و پریوش خانم که پری صداش می کردن هر سه تا داماد و دخترا هم ازش می ترسیدن ...

استبداد آقا یدالله فقط مال خونه نبود تو کارشم همین طور بود و بازاری ها بشدت ازش حساب می بردن ....

اون تونسته بود از شاگردی فرش فروشی به اینجا برسه و برای خودش اعتبار و زندگی خوبی بدست بیاره ...

اونشب وقتی آقا یدالله اومد خونه ...پری خانم بیشتر از هر روز بهش رسید و محبت کرد یک چایی ریخت و با چند تا شوکولاتی که یدالله خیلی دوست داشت گذاشت جلوش و خودشم مثل آدم های گناهکار چهار زانو زد و نشست روبروش ..... و بدون مقدمه گفت : یدالله جان یک چیزی می خوام بهت بگم تو رو خدا خودتو ناراحت نکن ..

خوب جوون دیگه شما خودتم از این کارا کردی ... به گوشم رسیده  چه شیطونی هایی خودتون می کردین همه رو خانجان برام تعریف کرده ..

باور کنن اون وقتا اینقدر حسودیم می شد که می خواستم سر بزارم به کوه و بیابون  ..

ولی حالا که امین همون کارا رو می کنه ..میگم بچه ام گناهی نداره  ارثیه مثل آقاشه ...

یدالله گوشش تیز شد و با بی حوصلگی گفت : چی داری میگی زن ؟پری خانم زود بگو ببینم چی شده که باز ربطش دادی به من ..

امین چیکار کرده ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفتم - بخش دوم







پری خانم سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه تا موضوع بزرگ جلوه نکنه ...

استکانشو برداشت و یک کم ازش خورد و سرشو برد بالا و گفت : نه بابا چیزی نیست کاری نکرده بچه ام اما خوب من می ترسم ..می دونی دیگه من مادرم دلواپس میشم ......

یاد تونه ؟ خانجان می گفت دوازده سالتون بود زن می خواستین ؟ بچه بودین دیگه ....امینم یک دختر دیده پسندیده ..

میگه بیاین برام بگیرین ..از همون جا که کار می کنه .....

چه می دونم به خدا دختر ، کی و باباش چیکاره است ..ولی میگه دختر خوب و عاقلیه  و ....

یدالله با یک نعره از جاش بلند شد ..و گفت : غلط کرده مرتیکه ی الدنگ ..من دوازده سالم بود اون مرتیکه بیست و دو سالشه ....

آخه بگو احمق تا از یکی خوشت اومد که نباید بگیری بهش بگو  لاس شو بزنه برگرده بیاد ,,,,می گیرم چیه ؟ ..

پری خانم دستپاچه گفت : باز شما جوش آوردی ؟ ببین چی میگم ...تو رو خدا آروم باش ..تا ببینم چیکار باید بکنیم ؟ ..

راستش چیزه میگه ...البته شاید دورغ باشه ... ولی گفت .... عقدش کردم ...حالا شما بیا بشین فکرامون بزاریم رو هم ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم .. با داد و قال که نمیشه  مرد ...

یدالله دور اتاق راه می رفت و تسبیحشو دونه دونه و تند و تند مینداخت  رو هم ..

در حالیکه دندون هاشو بهم فشار می داد و با دست صورتشو می مالید  گفت : پاشو یک تو راهی درست کن بزار تو ماشین ...

ببین اول زنگ بزن به مجتبی بگو بیاد با هم بریم,,  ببینم چه غلطی داره می کنه اون پسر الاغت ...

بهت بگم پری زنده نمی زارمش اگر بخواد از اون ده برای من دختر بیاره  اینجا ..

می کشمش خلاص ....

پری خانم از جاش پرید و گفت : تو رو به فاطمه ی زهرا ,تو رو به اون امام رضا که قفلش گرفتی ... اینطوری نکن ..  بزار منم بیام ..

یدالله داد زد تو کجا ؟ از بس لی لی به لاش گذاشتی این طوری سرِ خود شده ...بهش گفتم سپاه دانش نرو دوسال عمرت رو تلف می کنی بیا بچسب به کار گوش نداد ..

حالا برای من قد علم کرده آخه یکی نیست به این پسرت بگه دو زار نداری  ..شپش تو جیبت قاب میندازه .. می خوای زن بگیری ؟به اعتبار کی ؟ یک زره حرمت سرش نمیشه .....

پدری ازش در بیارم که مرغ های آسمون به حالش گریه کنن پسره ی قرتی .....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفتم - بخش سوم







پری خانم با استرس زنگ زد به خونه ی نصرت دختر بزرگش و با بغض گفت : مادر آقا مجتبی اومده ؟

نصرت نگران شد و گفت : چی شده مامان ؟ با بابا دعوا کردی؟

گفت: نه مادر بگو آقا مجتبی حرف بزنه ...

گفت : چرا به خدا دعوا کردین صدای داد و بیدادِ آقام  میاد...حالا  سر چی ؟...

پری خانم گفت : گوش کن دعوا نکردیم ..تو بگو مجتبی بیاد  ؟ بعدا برات تعریف می کنم ..

نصرت گوشی رو داد به مجتبی و پری خانم فقط گفت : آقا یدالله میگه آب دستته بزار زمین و بیا ...

مجتبی هم بدون چون و چرا گفت چشم .....نه سوالی نه جوابی .......

وقتی مجتبی رسید پری خانم از همون دم در تند و تند و خلاصه ماجرا رو تعریف کرد ....و بعد گفت :مجتبی جون مادر تو رو خدا حواست به امین باشه نزاری دعواشون بشه ها یه وقت امین بهش بر بخوره و بر نگرده ...

تو راهم با یدالله خان حرف بزن آرومش کن ...

مجتبی گفت : شما نگران نباش چشم ولی به نصرت زنگ بزنین بگین من دارم میرم پیش امین ....

گفت : باشه مادر اونو که عقلم میرسه تا تو راه بودی بهش گفتم ...

تو راهی رو هم حاضر کردم یه جا نگه دارین شام بخورین  .....  

دیگه هوا تاریک شده بود که یدالله و مجتبی  افتادن تو جاده در حالیکه کارد می زدی خون آقا یدالله در نمی اومد ...و همش به امین بد و بیراه می گفت ....

وقتی اونا رفتن نهال خیلی ناراحت تر از پری خانم بود با اعتراض گفت : دستت درد نکنه مامان خانم  دیدی چیکار کردی ..

آقاجون رو انداختی به جون اون امین بیچاره  ... مگه چی خواسته بود ازتون ..شاید عاشق شده ..

اصلا شاید دختره خوب باشه من شما رو درک نمی کنم ....

پری خانم گفت : تو رو خدا تو یکی دیگه نمک به زخم من نپاش ...همچین میگی که انگاری دست منه ..آقات رو نمی شناسی ؟ اخلاقش مثل زهر هلاهل می مونه ... چی می گفتم ؟ اگه می گفتم بریم برای امین خواستگاری قبول می کرد ؟ ..

نهال گفت : ای بابا آخه اونطورم که شما گفتی منم بودم قبول نمی کردم ...

فکر می کردم امین آدم کشته ...طفلک داداشم ... اگر آقاجون آبروشو ببره ..وای نه ...مامان چیکار کردی ؟ ...

پری خانم با تردید پرسید : واقعا من بد جوری به آقات گفتم ؟

نهال گفت : آره مثل اینکه خودتون هم دلتون به این کار نبود و می خواستین بهمش بزنین ..حالا خیالتون راحت شد ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفتم - بخش چهارم







پری خانم با عذاب وجدانی که داشت سر نهال داد زد خوب حالا فقط مونده بود تو از من ایراد بگیری برو سر کارت ...

بزار با درد خودم بمیرم ..

آقا یدالله  بدون اینکه چشم هم بزاره تا صبح رانندگی کرد اون یک بنز دویست و بیست داشت ..

سبز متالیک و به قول خودش محکم و جا دار ... پس تخت گاز رفت و  ساعت ده صبح رسید به  روستای سبز دره ..

از میون درختهای توت رد شد ...اول ده پرسون پرسون مدرسه رو پیدا کرد و خودشو رسوند به اونجا ولی  امین اونجا نبود  ..

کسی دیگه ای هم نبود ازش بپرسن و سراغ اونو بگیرن ..

مجتبی درو هل داد و باز شد ...رفتن تو و مجبور شدن صبر کنن تا امین پیداش بشه ..

آقا یدالله به محض اینکه چشمش به امین افتاد حس پدریش حسابی گل کرد انگار نه انگار که اونقدر از دستش عصبانی بود  احساس کرد خیلی دل تنگ پسرش شده هشت ماه بود اونو ندیده بود ...

آغوشش رو به روی اون باز کرد ..و نم اشکی هم گوشه ی چشمش نمایون شد ...

امین خودشو انداخت تو بغل پدر و تازه یادش اومده بود که چقدر دلش برای اون تنگ شده بود ..

با مجتبی هم که جای برادر بزرگ اون بود رو بوسی کرد و با هم رفتن تو اتاق ..

چای حاضر بود و مجتبی برای ناهار  یک دمی باقالی درست کرده بود و یکم تو قابلمه مونده بود  ...

امین فورا یکی از خروس ها را سر برید و پاک کرد و انداخت تو قابلمه و برای شام تدارک دید ....

بالاخره اومد تو اتاق و کنار پدر نشست ..

مجتبی گفت : حالا می فهمم چرا تو نمیای تهران والله به خدا منم بودم نمی اومدم عجب جایی داری مثل بهشت می مونه با بابا تا دم رود خونه رفتیم روحم تازه شد ...

امین گفت : آره الان که خدمتم تموم شده عزا گرفتم چطوری بر گردم ..خیلی به اینجا عادت کرده بودم ..

واقعا دو سال نفهمیدم چطوری گذشت امروز رفته بودم سر جالیز باور کنین هندونه داشت یک متر  اونم دیم ..

مگه میشه .. کامیون فرستاده بودن ببره برا از ما بهترون ...

مجتبی گفت : آره والله تو این مملکت تا بوده همین بوده همیشه یک طبقه بودن که همه ی چیزای خوب مال اونا بوده هر کس هم میاد سر کار فرقی برای مردم نداره همه می خوان جیبشونو پر کنن و برن .....

از کجا رد این هندونه ها رو گرفتن ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفتم - بخش پنجم








امین گفت : نمی دونم به خدا آقا غلامرضا می گفت چند ساله این کارو می کنن و می برن برای ضیافت های اشرافی ...

مجتبی گفت : الله و اکبر دیگه اینو نشنیده بودم ...

امین از موقعیت استفاده کرد و گفت : آقا غلامرضا با برادرش فریدون با هم این کارو می کنن .. هر سال هم کلی پول گیروشون میاد آدم های با عرضه و با شعوریین ..

امروز من با خانواده ی اون داشتیم هندونه می کندیم  شیرین و قرمز و زبر باور کن آدم از خوردنش سیر نمیشه ...

آقا یدالله گفت : خوب دیگه بسه .....این حرفا رو ول کن وسایلت رو جمع کن صبح زود راه میفتیم کَت بسته می برمت تحویل مادرت میدم ....

امین گفت : آقا جون مامان بهتون چیزی نگفت ؟ یدالله خیلی قاطع گفت : مادرت چیزی نگفت .. توام نگو بدون حرف و سخن راه بیفت بریم ,, که صلاحت رو من می دونم ....

امین گفت : آقا جون شما اول به حرفم گوش کنین ...

یدالله با لحن خشنی گفت دِ اِ اِ ول کن دیگه ,ببین من چی میگم بهت ...

یادت میره ,,,چند روز که بگذره اصلا صورتشم یادت نمیاد .....این جور چیزا هوسه دو روز بگذره ,,زن بگیری ,,تموم شده رفته پی کارش .....

فردا خودت میای و ازم تشکر می کنی که جلوی خر بازیات رو گرفتم ....

امین تو نور کم چراغ نگاهی به مجتبی کرد و بهش اشاره کرد برن بیرون حرف بزنن ...

معمولا رگ خواب آقا یدالله دست اون بود چون هم منطقی حرف می زد و هم خیلی آروم  طرف رو قانع می کرد....

وقتی نصرت و مجتبی  ازدواج کردن امین فقط هفت سال داشت پدر مجتبی هم فرش فروشی داشت و دوست آقا یدالله بود و حالا اونا یک دختر چهارده ساله داشتن ...

امین رفت تو آشپز خونه و مجتبی هم پشت سرش رفت ..

به محض اینکه اونو دید گفت : مجتبی جان تو را خدا تو به حرفم گوش کن ...شما فقط می تونی  آقامو راضی کنی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفتم - بخش پنجم








امین گفت : نمی دونم به خدا آقا غلامرضا می گفت چند ساله این کارو می کنن و می برن برای ضیافت های اشرافی ...

مجتبی گفت : الله و اکبر دیگه اینو نشنیده بودم ...

امین از موقعیت استفاده کرد و گفت : آقا غلامرضا با برادرش فریدون با هم این کارو می کنن .. هر سال هم کلی پول گیروشون میاد آدم های با عرضه و با شعوریین ..

امروز من با خانواده ی اون داشتیم هندونه می کندیم  شیرین و قرمز و زبر باور کن آدم از خوردنش سیر نمیشه ...

آقا یدالله گفت : خوب دیگه بسه .....این حرفا رو ول کن وسایلت رو جمع کن صبح زود راه میفتیم کَت بسته می برمت تحویل مادرت میدم ....

امین گفت : آقا جون مامان بهتون چیزی نگفت ؟ یدالله خیلی قاطع گفت : مادرت چیزی نگفت .. توام نگو بدون حرف و سخن راه بیفت بریم ,, که صلاحت رو من می دونم ....

امین گفت : آقا جون شما اول به حرفم گوش کنین ...

یدالله با لحن خشنی گفت دِ اِ اِ ول کن دیگه ,ببین من چی میگم بهت ...

یادت میره ,,,چند روز که بگذره اصلا صورتشم یادت نمیاد .....این جور چیزا هوسه دو روز بگذره ,,زن بگیری ,,تموم شده رفته پی کارش .....

فردا خودت میای و ازم تشکر می کنی که جلوی خر بازیات رو گرفتم ....

امین تو نور کم چراغ نگاهی به مجتبی کرد و بهش اشاره کرد برن بیرون حرف بزنن ...

معمولا رگ خواب آقا یدالله دست اون بود چون هم منطقی حرف می زد و هم خیلی آروم  طرف رو قانع می کرد....

وقتی نصرت و مجتبی  ازدواج کردن امین فقط هفت سال داشت پدر مجتبی هم فرش فروشی داشت و دوست آقا یدالله بود و حالا اونا یک دختر چهارده ساله داشتن ...

امین رفت تو آشپز خونه و مجتبی هم پشت سرش رفت ..

به محض اینکه اونو دید گفت : مجتبی جان تو را خدا تو به حرفم گوش کن ...شما فقط می تونی  آقامو راضی کنی ...








#ناهید_گلکار

@#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت هفتم - بخش ششم





مجتبی گفت : نمیشه,, والله که نمیشه,, تمام راه بهت فحش داد قصد داشت از راه که رسید تو رو بزنه ..
خدا رحم کرد تو نبودی ..دیگه آروم شده بود تو رسیدی ..من چی بگم خودت می دونی گوش نمی کنه ...
حالا کی هست این دختر؟ ناقلا واقعا عقد کردی ؟
امین گفت : محرمیت خوندیم ولی خوب من به این کارا کار ندارم خیلی دوستش دارم ازش نمیگذرم ..
تو بیا ببینش خودت قبول می کنی من  چی دارم میگم ..باور کن یک دختر ساده ی روستایی نیست من جلوش کم میارم ..
حرف زدنش رفتارش ....عه ...چیزه ..خیلی هم خوشگله ..البته به چشم من ....
مجتبی خندید و گفت : به نظر من اگر فقط محرمیت خوندین ولش کن آقات راست میگه یک مدت که بگذره فراموش می کنی ...
میشه عشق اول ..خیلی ها این کارو کردن ...
امین گفت : مال من اینطوری نیست من از دل و جون مریم رو می خوام ..اونم منو دوست داره ..
جون داداش یک کاری بکن من فقط امیدم بعد از خدا تویی با آقام حرف بزن ...
گفت : پس اسمش مریمه ..
آخه من چی بگم به آقات ؟
از چی دفاع کنم نباید یک شناختی از این مریم خانم داشته باشم ..از خانواده اش ؟
امین گفت : تو یک روز رفتن رو عقب بنداز من ترتیبشو میدم  و گرنه من نمیام می خواد منو بکشه ,, بکشه ..
باشه میمیرم ولی از مریم جدا نمیشم به زور که نمی تونه منو ببره .....
بالاخره شام حاضر شد آقا یدالله از همه چیز حرف می زد الاّحرفی رو که امین می خواست بزنه ..
دلشوره داشت اونو می کشت ..سفره رو که پهن کردن ..
مجتبی گفت : آقا جون اگر کار ندارین فردا رو بمونیم این طرفا رو بگردیم ..بریم از اون هندونه ها که امین میگه بخوریم واقعا هوس کردم ...
یدالله زیر چشمی به مجتبی نگاه کرد و نشست سر سفره و گفت : می خواین این یک لقمه غذا رو زهر مارمون کنین ؟
صبح زود راه میفتیم ..هزار تا کار دارم ول کردم اومدم  .....








#ناهید_گلکار
@nahid_golkarnahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هفتم - بخش ششم






مجتبی گفت : نمیشه,, والله که نمیشه,, تمام راه بهت فحش داد قصد داشت از راه که رسید تو رو بزنه ..

خدا رحم کرد تو نبودی ..دیگه آروم شده بود تو رسیدی ..من چی بگم خودت می دونی گوش نمی کنه ...

حالا کی هست این دختر؟ ناقلا واقعا عقد کردی ؟

امین گفت : محرمیت خوندیم ولی خوب من به این کارا کار ندارم خیلی دوستش دارم ازش نمیگذرم ..

تو بیا ببینش خودت قبول می کنی من  چی دارم میگم ..باور کن یک دختر ساده ی روستایی نیست من جلوش کم میارم ..

حرف زدنش رفتارش ....عه ...چیزه ..خیلی هم خوشگله ..البته به چشم من ....

مجتبی خندید و گفت : به نظر من اگر فقط محرمیت خوندین ولش کن آقات راست میگه یک مدت که بگذره فراموش می کنی ...

میشه عشق اول ..خیلی ها این کارو کردن ...

امین گفت : مال من اینطوری نیست من از دل و جون مریم رو می خوام ..اونم منو دوست داره ..

جون داداش یک کاری بکن من فقط امیدم بعد از خدا تویی با آقام حرف بزن ...

گفت : پس اسمش مریمه ..

آخه من چی بگم به آقات ؟

از چی دفاع کنم نباید یک شناختی از این مریم خانم داشته باشم ..از خانواده اش ؟

امین گفت : تو یک روز رفتن رو عقب بنداز من ترتیبشو میدم  و گرنه من نمیام می خواد منو بکشه ,, بکشه ..

باشه میمیرم ولی از مریم جدا نمیشم به زور که نمی تونه منو ببره .....

بالاخره شام حاضر شد آقا یدالله از همه چیز حرف می زد الاّحرفی رو که امین می خواست بزنه ..

دلشوره داشت اونو می کشت ..سفره رو که پهن کردن ..

مجتبی گفت : آقا جون اگر کار ندارین فردا رو بمونیم این طرفا رو بگردیم ..بریم از اون هندونه ها که امین میگه بخوریم واقعا هوس کردم ...

یدالله زیر چشمی به مجتبی نگاه کرد و نشست سر سفره و گفت : می خواین این یک لقمه غذا رو زهر مارمون کنین ؟

صبح زود راه میفتیم ..هزار تا کار دارم ول کردم اومدم  .....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 دوستان اينم قسمتهاى امروز خوشبختانه وى پى ان باز شد گذاشتم قسمت پنج و شش دوبار اومد اونم تقصير نى نى سايته😂🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون خانومی    

خواهش مى كنم عزيزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون عزیزم    

خواهش مى كنم عزيزم❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🌿❣😊  قصه ی من 😊❣🌿

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت هشتم - بخش اول






غلامرضا و گوهر خانم با دو پسرش اسد و اسماعیل و مریم سوار یک تریلی که به پشت تراکتور بسته بودن رسیدن تو ده ..

اولین نفری که اونا رو دید ..داد زد ..آی غلامرضا ...آی غلامرضا ..برات مهمون اومده ..

غلامرضا تراکتور رو نگه داشت و پرسید : از کجا مَشتی ؟ ...

مشتی عباس در حالیکه نیشش تا بنا گوش باز شده بود رفت جلو و گفت از تهران ..

یک ماشین اومد سراغ آقا معلم گرفت و رفتن مدرسه ..یحتمل آقاش بود با یک جوون دیگه ...

قلب مریم فرو ریخت ..از همون روزی  که  اسم امین رو روی اون گذاشته بودن از این لحظه  می ترسید ...

شاید غلامرضا و گوهر خانم هم همین طور بودن ولی اصلا به روی خودشون نمیاوردن ...

از اونجا تا خونه هر کس اونا رو دید خبر اومدن پدر امین رو داد انگار یک طورایی همه منتظر اونا بودن .....

وقتی رسیدن خونه گوهر دستپاچه بود و گفت : زود باشین جمع و جور کنیم یک وقت دیدی همین امشب اومدن ..بد نشه ..آبرومون نره ..

غلامرضا می گفت :  چی میگی تو زن ؟ امین اگر رسیده باشه مدرسه تازه رسیده ..

بلند نمیشن بیاین اینجا اونم بی خبر ...اگر بیاین فردا ,,,حالا تا خدا چی بخواد ...

و یک آه بلند کشید و گفت : خیر باشه انشالله ...به خیر بگذره  

مریم از این حرف پدرش دلشوره اش بیشتر شد چون متوجه شد اونم نگرانه ...

دست و پاش یخ کرده بود ...با نگاهی معصومانه به غلامرضا خیره شده بود ...

غلامرضا احساس کرد که مریم نازنینش که تمام دنیای اون بود حال خوبی نداره ..رفت جلو و دستی به سرش کشید و گفت  نترس بابا چی می خواد بشه؟ ..اونام آدم هستن ..

حرف می زنیم میره پی کارش ...چیزی نمیشه بابا ,, یعنی من نمی زارم ..نمُردم که ........

مریم نتونست جلوی بغض شو بگیرم و اشکهاش ریخت ..و گفت : بابا اگر منو نخوان چیکار کنم ؟

گفت : اولا که به درک اگر تو رو نخوان حتما لیاقت نداشتن ..دوما چرا نخوان ؟ من هستم بابا تو فکرشو نکن ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

عمم دوروعه

sooosan12 | 16 ثانیه پیش
2791
2779
2792