2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100143 بازدید | 741 پست

🌿❣😊  قصه ی من 😊❣🌿

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت ششم- بخش اول







وقتی رسید روستا , ساعت سه بعد از ظهر بود ...

یک راست از بغل باغ رفت رو تپه و سرازیر شد به طرف رود خونه ،  وقتی دید که مریم کنار رود خونه  منتظرشه احساس کرد تمام دنیا مال اون شده .

تو مدتی که امین رفته بود مریم  دلشوره ی عجیبی داشت ..

نگران و بیقرار شده بود ...و  تمام مدت دستشو. بهم گره کرده بود دعا می خوند که پدر و مادر امین با ازدواج اونا مخالفت نکنن ...

امین خودشو رسوند به مریم و همدیگر رو بغل کردن ..

مریم دستشو گرفت و گفت بیا حتما گرسنه ای ...و دست تو دست هم راه افتادن ...

یکم بالا تر جایی که جلوی دید نباشه مریم  یک سفره پهن کرده بود وامین غرق غرور بود از اینکه می دید مریم مثل یک زن مهربون باهاش رفتار می کنه ...

دیرش می شد که چیزایی رو که برای اون خریده بود بهش بده ..

قبل از اینکه شروع کنه پاشو دراز کرد و بسته ای که با خودش آورده بود داد به مریم و بعد دست کرد تو جیبش و حلقه رو در آورد ....

مریم با خوشحالی اول بسته رو گرفت و بعد جعبه ی کوچک حلقه رو ...

نگاهی پر از هیجان و عشق به امین انداخت و گفت : لازم نبود ..دیر نمی شد ..می دونم الان در آمد زیادی نداری چرا این کارو کردی؟ ..

ولی منو خوشحال کردی بهت دروغ نمیگم از این کارا خوشم میاد ...

دیگه داشتم فکر می کردم این چیزا حالیت نمیشه ..

امین بادی به غبغب انداخت و سینه شو داد جلو و گفت : حالا کجاشو دیدی اونقدر برات می کنم که خودت خسته بشی ...تو برام خیلی با ارزشی ...

بیا خودم دستت کنم بعد دست مریم رو  فشار داد و بوسید و حلقه رو کرد توانگشت اون  و گفت :می دونم قابل تو رو نداره ولی  برای اول کاری بد نیست ...  

روز اول که به من گفتی  ازم مایوس شدی را یادت؟؟ فکر کردم چون پیشکش نیاوردم  ازم نا امید شدی ...

مریم دماغ کوچولو و کوفته اش رو جمع کرد طرف بالا و گفت :وای تو چی فکر کردی ...مگه من احمقم,, این کارا رو دوست دارم ولی انقدر  برا م مهم نیستن ...

از اینکه تو به جن اعتقاد داشته باشی خوشم نیومد ...باور کن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت ششم- بخش دوم







امین یک بسم الله گفت و شروع کرد به خوردن و گفت : نمی دونی چقدر گشنمه ...و یک لقمه ی بزرگ از اون کوفته ای که گوهر خانم درست کرده بود گذاشت دهنش ..

مریم همین طور که دستشو جلوی چشمش گرفته بود تا حلقه رو تو دستش ببینه ..

گفت : از بابت چادری و کتاب خیلی ازت ممنونم ..اوه چیکار می کنی ..منم ناهار نخوردم .....

امین لقمه ای که حاضر کرده بود  گذاشت تو دهن مریم و گفت : الهی بمیرم نمی دونستم برای من صبر کردی .....

وقتی غذاشون رو خوردن ..

مریم چند تا تیکه ظرفی رو که کثیف کرده بودن  برد لب رود خونه بشوره ...امین کنارش نشست و گفت : صبر کن کمکت کنم ...

مریم گفت :  نه نمی خواد ..امین جان تو بهم بگو مادرت چی گفت ؟ دلم خیلی شور می زنه .. نپرسیدم که ناهار بخوریم  می ترسیدم خبر خوبی نداشته باشی ...

امین یکم رفت تو فکر و گفت : راستش همین طورم هست ... ولی تو نگران نباش خودم درستش می کنم .. خوب اونا تو رو ندیدن ...

وقتی ببینن نظر شون عوض میشه ..من از تو دست بر نمی دارم هیچوقت ....بهت قول میدم تو نگران نباش از چیزی هم نترس ....

ولی اوقات مریم تلخ شده بود ..غمی بزرگ تو چشمش موج می زد ...

امین با التماس گفت : مریم فدای اون چشم قشنگت بشم این طوری نکن بهت که گفتم فقط مرگ ما رو از هم جدا می کنه ..بهت قول دادم دیگه ,,,حرفمو باور نمی کنی ؟  

بهم اعتماد کن ...

مریم در حالیکه صورتش هنوز از هم باز نشده بود یک لبخند  مصنوعی زد و آهسته گفت باشه ..و به کارش ادامه داد ...

امین برای اینکه سر حالش بیاره دستش کرد تو آب و یک مشت آب پاشید روش....

مریم معطل نکرد و کاسه ی کوچیکی که داشت می شست پر کرد و پاشید روی امین ..و سر تا پاشو خیس کرد ...و هر دو شروع به خندیدن کردن و همدیگر رو خیسِ خیس کردن ....

امین پرید تو رود خونه و دست مریم رو هم گرفت و کشید تو آب و اون بدون مقاومت رفت تو رود خونه و با هم نشستن تو میسر آبی که با شدت تو سرازیری می رفت و تن اونا رو نوازش می داد ...

بهم خیره شدن ..امین آهسته دستشو برد پشت گردن مریم و  در آغوشش گرفت و بوسید  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت ششم- بخش سوم







مریم به خودش اومد ...با عجله بلند شد و  از رود خونه زد  بیرون ...

چادرشو سرش کرد و ظرف ها رو بر داشت و از سر بالایی تپه رفت بالا .....

امین داد زد بیا بریم خونه ی من تا لباست خشک بشه ..نرو ..

مریم پیشم بمون ..

مریم برگشت و گفت : بابام گفت بهت بگم شام بیا خونه ی ما و در حالیکه امین همون طور تو رود خونه نشسته بود به راهش ادامه داد ....

به بالای تپه که رسید برگشت و نگاه کرد امین همین طور بی حرکت تو رود خونه نشسته بود و اونو نگاه می کرد ..

خندید و داد زد بیا بیرون زیاد اونجا نشین زالو بهت می چسبه ..امین از جاش پرید و دور بر خودش نگاه کرد اون واقعا از زالو هم می ترسید ....

شب موقع شام تو خونه ی مریم ,,غلامرضا گفت : آقا امین ما همه فردا میریم سر زمین حالا که تعطیلی می خوای توام  بیای ؟

امین گفت : بله حتما خیلی دوست دارم ...چه کاری هست گندم ها رو جمع می کنین ؟

غلامرضا خندید و گفت :  نه اونا هنوز نرسیدن .. هندونه ها رو جمع می کنیم کامیون میاد ببره شهر ...میای کمک ؟

امین دیر وقت برگشت خونه ..همه جا تاریک بود و اون فقط یک چراغ قوه دستش بود ...نزدیک خونه شد سر و صدایی هایی شنید .. خوف .. خوف... باز ترسیده بود در حالیکه دستش می لرزید چراغ قوه رو انداخت و چرخوند یک چیزای  کوتوله و پشم آلو دید که دارن از اون اطراف می رن و از چراغ فرار کردن ...

یک نعره از ته دلش زد  و خودشو رسوند به درِاتاقشو اونو باز کرد و رفت تو و محکم پشت سرش بست ..

فورا کبریت زد و چراغ رو روشن کرد ولی سر و صدا ها هنوزمیومد و شایدم نزدیک تر شده بود ...خوف ...خوف ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت ششم- بخش چهارم






امین نمی دونست ..این صدا ها از کجاست و تنها کاری که کرد چند بار با لکنت زبون گفت  بسم الله  و یک قاشق و یک قابلمه بر داشت و زد بهم ..

محکم تا خودشم دیگه اون صدا ها رو نشنوه ...

داشت فکر می کرد اگر مریم اینجا بود الان چی می گفت ..من دیگه با چشم خودم دیدم پشمالو بودن و می خواستن به من حمله کنن ...و بعد درو از تو قفل کرد و هر چی جلوی دستش بود گذاشت پشت در ..و با چشمهایی از حدقه در اومده  یک گوشه نشست ...

نفهیمد کی اون صدا ها تموم شد و همون طور نشسته خوابش برد ....سپیده صبح بیدار شد و رفت تو رختخوابش و تا دیر وقت خوابید ...

مدرسه تعطیل بود و هاجر هم نمی اومد این بود که وقتی بیدار شد و به ساعت  نگاه کرد گفت : وای خدای من نُه شد قرار بود شش سر زمین باشم  با عجله حاضر شد و بدون ناشتایی راه افتاد ..

هنوز می ترسید از در اتاق بره بیرون ...با احتیاط درو باز کرد ..

نگاهی به اون دور بر انداخت ..همه چیز بهم ریخته بود ..ولی اون نمی دونست چه اتفاقی افتاده ...

آیا واقعا من دیشب جن دیدم ؟ این کارو اونا کردن ؟ به هر حال نباید صدام در بیاد چون مریم از من نا امید میشه.

به گندم زار که رسید جون تازه ای پیدا کرد خوشه های گندم بلند شده بودن  و باد اونا رو در هم می پیچید و صدای دلنوازی ایجاد می کرد ..

وقتی امین خواست از لابلای اونا خودشو به جالیز غلامرضا برسونه احساس می کرد توی یک دریای سبز و مواج داره شنا می کنه در حالیکه یک موسیقی لطیف از بهم خوردن خوشه های گندم به گوشش می رسید  ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت ششم- بخش پنجم







کامیون اومده بود و داشتن هندونه  ها رو بار می زدن ,,غلامرضا از دور اونو دید و دستی تکون داد و مریم رفت به استقبالش .....

امین با شرمندگی به غلامرضا گفت : تو رو خدا ببخشید دیشب سر و صدا های عجیبی میومد و نمی شد بخوابم ..

غلامرضا گفت : می دونم خوک ها رو از اینجا روندیم اومدن اونطرف دنبال غذا ...تو ندیدیشون ؟

امین گفت : چرا ..چرا ,با چراغ قوه یه چیزایی دیدم ..ولی از نور فرار می کردن همه جا رو بهم ریختن ...

مریم گفت : بریم امین هندونه ها سنگینه بیا کمک کن  ....و امین همین طور که دنبال اون می رفت زیر لب گفت :  خوک بود ....

باورش نمی شد هندونه ی دیمه به  اندازه ای بزرگ بود که دونفر  باید با هم اونو بلند می کردن امین  نه چنین چیزی دیده بوده و نه شنیده بوده ...

هر کدوم حد اقل بیست  کیلو بودن ...

اما برای اون دو عاشق روز به یاد ماندنی شد با هم کار می کردن و با نگاه های عاشقانه وجود همدیگر رو گرم می کردن ..

دور هم ناهار خوردن ..مثل یک خانواده خوب و مهربون ..

امین حالا خیلی با اونا خودمونی شده بود ...

بعد از ظهر وقتی همه خسته شده بودن ..یکی از اون هندونه ها رو قاچ کردن و دور هم خوردن ...

قرمز و شیرین و آبدار ..طوری که توی اون غروب و نسیم ملایم لذتی وصف ناشدنی به اونا داد ...

و امین چنین لذتی رو تا اون زمان تجربه نکرده بود ....

تو راه برگشت فکر می کرد خدا کنه هیچوقت مریم نفهمه من دوباره ترسیدم ..

خدا کنه نفهمه من چقدر احمقم که باز فکر کردم جن دیدم ...

اما نزدیک خونه که شد دید چراغ روشنه و سر و صدا میاد ..اون  از طرف بالا از پشت ساختمون اومده بود ...

باز ترسید و از همون دور داد زد کی اونجاست ؟ ..

آهای کی اونجاست ؟ یک مرد اومد جلوی پنجره و صدا کرد امین تویی ؟..منم بابا ..بیا من اومدم ...

امین یک نفس راحت کشید و ساختمون رو دور زد  ...

ماشین پدرش جلوی در پارک بود ...و با شوهر خواهر بزرگش مجتبی جلوی در منتظرش بودن ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوشبختانه امروز نت خيلى اذيت نكرد و تونستم داستان و بذارم ❤️🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
لطف کردی گلم ممنون از داستان

خواهش مىكنم دوست خوبم 🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دستت درد نکنه.لطف کردی.حیف داستان جای خوبش تموم شد....

خواهش مى كنم عزيزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون،این چند روز زحمتت دو چندان شده، لطف کردی🌼🌹🌻🌸🌷🌺💝💖💗💓

خواهش مىكنم عزيز دلم بادوستانم داستان و خوندن به زحمتش مى أرزه ❤️❤️😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان عزيز تا اين لحظه هنوز نتونستم با وى پى ان برم تل تا شب تلاش ميكنم ببينم چى ميشه ايشالله بتونم قسمتهاى امروزم بذارم سر بزنيد عزيزان🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🌿❣😊  قصه ی من 😊❣🌿

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792