2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100150 بازدید | 741 پست

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و هشتم - بخش چهارم







امین ازش پرسید چیزی می خوای برات بیارم ؟ آب میوه ات رو بخور مهری خانم برات گرفته خواهش می کنم بخور ..

مریم گفت : امین جان تو برو امشب که مامانم هست بزار اون پیشم بمونه .. دلم براش تنگ شده ...

گفت : حرفشم نزن ...بگو یک دقیقه تنهات بزارم محاله ...

مامان  دیشب تو راه بوده بزار امشب بخوابه .. اگر بیچاره خوابش ببره .... یادت نیست هر روز صبح پای منو ماساژ می دادی ؟ می گفتم نکن مریم شرمنده میشم تو چی گفتی ؟

مریم گفت : اوه چه چیزایی از من می پرسی یادم نیست ...

امین گفت : ولی من یادمه ..گفتی دیگه نبینم از این حرفا زدی من زنت هستم باید پیشت باشم .. الانم من شوهرتم باید باشم ....

مریم خندید و گفت : من که از خدا می خوام تو پیشم باشی ..وقتی چشمم رو باز می کنم تو کنارم هستی نصف مریضیم خوب میشه .....

از روز بعد تب مریم  کم شد تا چشمش رو باز کرد  و اولین کسی که دید گوهر خانم بود که با چشمهایی نگران تو صورتش خم شده بود ...

مریم دستهاشو باز کرد و مادر رو در آغوش گرفت ..

گوهر گفت : عزیز دلم اگر از اول به من گفتی بودی میومدم اینطوری نمی شد ..آخه چرا سفارش کردی به من نگن قربونت بره مادر ..

هر شب خوابت رو می دیدم ...و غلامرضا که مریم تمام امید و آرزوش بود ..با حلقه ای از اشک اونو بغل کرد نوازشش کرد و آرامشی خاص و بی نظیر  وجود مریم رو گرفت ...

پرسید اسماعیل کو ؟

گوهر خانم گفت صبح زود اومد تو را دید و رفت کار داشت همه ی کارای باباتم که گردن اونه .. امسال نه محصول درستی هست نه جالیزی همین یک مقدار رو هم غافل بشیم دیگه هیچ امیدی نداریم ...

دو روز بعد تب مریم کم شده بود و بردنش خونه تا دکتر از سفر بیاد ...

امین از نگرانی و تشویش روز و شب براش یکی شده بود .. شب ها کنار مریم می نشست و اونو نوازش می کرد و بهش میرسید ...



#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت بیست و هشتم - بخش پنجم






تا یک روز صبح خیلی زود که از خواب بیدار شد دید مریم کنارش نیست ..از بس با استرس خوابیده بود ..
وحشت زده از جاش پرید و فریاد زد ای خدا مریم نیست ....همه از صدای اون بیدار شدن خودشم نمی دونست چرا اینطور فریاد زده ...
مریم اومد تو اتاق و گفت : نترس عزیزم من اینجام .. حالم خوبه ..امین پرسید تب نداری ؟ گفت: نه ندارم گرسنه شدم می خواستم یک چیزی بخورم .. امین از خوشحالی از جاش پرید ..و داد زد بچه ها مامانتون حالش خوبه گرسنه شده بیاین ...
گوهر خانم اول از همه خودشو رسوند مریم حتی صورتشم هم شاداب بود ..می گفت احساس می کنم دیگه مریض نیستم ..
آخیش مدت ها بود اینقدر حالم خوب نبود می خوام دوش بگیرم ...
همه خوشحال و خندون دور هم صبحانه خوردن و امین زنگ زد به مامان پری که بسیار برای مریم نگران بود و خبر سلامتی اونو داد ...با خیال راحت رفت سر کار ...
اونشب همه اومدن به دیدن مریم سرشون شلوغ بود امین یک تخت گرفت و آورد تو پذیرایی گذاشت تا مریم همون جا دراز بکشه ....
اون با همه می گفت و می خندید ..با هر کس حرف می زند این جمله رو تکرار می کرد  ..باور می کنی فکر می کردم دیگه بدون درد نمیشه زندگی کرد شده بود جزوی از وجودم ...
دیگه راحت شدم ....ولی امین با وجود اینکه داشت نذر و نیاز هاشو می داد هنوز نگران بود که چرا دکتر بهاری اینقدر برای مریم نگران بود و مرتب زنگ می زد و حال اونو می پرسید و سفارش می کرد که باید و می گفت باید حتما عمل بشه ....
امین  هر روز با بیمارستان تماس می گرفت ولی دکتر بر نگشته بود ....
چند روز بعد غلامرضا برگشت ولی گوهر پیش مریم موند ..
اون می گفت باید یک مدت بهش برسم تا کاملا سر حال بشه ...
ولی این خوب شدن یک هفته ای بیشتر طول نکشید و یک روز بعد ظهر احساس کرد بازم تب داره ..
فورا رفت و درجه گذاشت سی و هشت بود  .. این بار نمی خواست صبر کنه تا به حالت قبل بیفته ..فورا زنگ زد به امین و گفت : امین جان خبر بگیر ببین دکتر اومده بریم پیشش  ...
امین با هراس پرسید : چیزی شده ؟ باز تب کردی ؟ راست بگو مریم ....
گفت : امین اینطوری نکن خیلی کم  برای اینکه بیشتر نشه می خوام برم پیش خودش ...







#ناهید_گلکار
@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و هشتم - بخش ششم







امین فورا اومد خونه و دستشو گذاشت رو سر مریم ..و گفت : عزیزم یکم نیست ها تبت بالاست ...

گوهر خانم گفت : منم میگم مادر ولی گوش نمی کنه ....

امین گفت :زود حاضر شو دکتر برگشته وقت گرفتم ...و مریم رو برد مطب دکتر خودش ..

اول که دو ساعت معطل شدن تا تونستن دکتر رو ببینن  ...

امین تمام آزمایش های مریم رو آورده بود .. گذاشت جلوی دکتر و گفت : آقای دکتر مرتب تب می کنه یکبارم بیمارستان بستری شد دکتر بهاری به یک چیزی مشکوک بود ولی به ما نگفت ... دکتر همین طور که سرش پایین بود گفت: من عملت کردم ؟ کی ؟

امین گفت آقای دکتر چی می فرمایید شما یادتون نیست ؟

با لحن بدی گفت : روز ی صد تا مریض دارم باید یادم بمونه ؟ : خوب حالا چی شده ؟ الان چی می خواین ؟

مریم گفت : آقای دکتر تب می کنم یک بارم به خاطر عفونت بستری شدم تو پرونده ام هست گفتن  باید شما دوباره منو عمل کنین ....

هنوز سرش پایین بود و با غیظ گفت : اونا باید برای من تعیین کنن که من عمل کنم یا نه ؟ خوب برو پیش اون کسی که بهت اینو گفته ...

دوا هات رو به موقع نخوری عفونت کرده چرا عمل کنم ؟اینجا که چیزی نشون نمیده عملت هم خوب بوده ...

مریم گفت : نه آقای دکتر من از بس دلم می خواست خوب بشم مرتب دارو ها م رو خوردم .. تب هایی که من می کنم  خیلی بالا تر از این حرفا ست ...

پرونده رو بست و پرت کرد رو میز و گفت : نه خانم برو آنتی بیوتیک هاتو مرتب سر ساعت بخور خوب میشی کار دیگه ای از دست من بر نمیاد ....

مریم گفت : ولی من پیش هر کسی میرم میگه چون شما عمل کردین دست نمی زنن من حالا باید چیکار کنم ؟

صداشو بلند کرد و گفت : خانم چرا حرف حالیت نیست دلت می خواد شکمت رو بی خودی باز کنم ؟ برو خانم وقت منو نگیر ..هر روز میری پیش یک دکتر اینطوری میشه دیگه ..

امین وقتی دید اون با مریم اینقدر بد حرف می زنه عصبی شد ولی خودشو کنترل کرد و گفت : ما دو هفته است منتظر شما بودیم جایی نرفتیم خانمم تو اغماء بود که رفتیم بیمارستان چیکار می کردیم ؟

دکتر گفت : خیلی خوب و با غیظ یک برگ نسخه بر داشت و نوشت و گفت : یک مقدار آنتی بیوتیک قوی نوشتم بخور .... و در حالیکه اخمهاش تو هم بود داد دست امین ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و هشتم - بخش هفتم







رک گردن امین بلند شده بود با این همه انتظار و حالا اینطور نا امید طاقتش تموم شد فریاد زد و گفت : ببخشید تو به ما صدقه میدی  ؟ این من بودم که به تو پول دادم تو وظیفه داری به مریض من رسیدگی کنی  زن منو عمل کردی؟ ..

من که پول عمل رو دادم رو میزی و زیر میزی هم دادم برای نفس کشیدن کنار همسرم از من پول گرفتین حالا برای چی جواب زن منو اینطوری میدین ؟ ..

دکتر گفت : آقا نمی ببینی مریض دارم سرم شلوغه برین بیرون اینجا چاله میدون نیست سر و صدا راه انداختی ...

امین گفت : به من چه سرت شلوغه الان تو به اونا احتیاج ؟داری دیگه به من احتیاج نداری ؟ فهمیدم فکر کردی اگر بخوای کثافت کاری خودتو درست کنی پولی گیرت نمیاد ..الان این مریضا به دردت می خورن که چهار تا چهار تا مثل گوسفند بیاری تو و وقت عمل بدی و  ویزیت بگیری ..

من زنم مریضه این حرفا حالیم نیست رک و راست بگو چقدر می خوای ؟تو مسئولی من شاکیم ...

چرا زن من  هنوز بعد از عمل تب می کنه حدااقل به ما بگو چرا ؟ ما حتی دلیل مریضی اونو نمی دونیم .. ..

من الان برم پیش کی بپرسم؟ وظیفه ی تو نیست ؟.. .شما حتی درجه نذاشتی ببینی این زن تب داره یا نه معاینه ش نکردی ... تو چطور آدمی هستی ؟ مگه وجدان نداری ؟باورم نمیشه فقط به خاطر پول کار می کنی ؟

یک دکتر باید اول انسان باشه یکم رحم مروت داشته باشه  ؟ کار یاد گرفتین به این مردم بدبخت زور میگین .. این ما هستیم که به شما پول میدم که دوهفته تو بهترین جا های دنیا خوش بگذرونین و تفریح کنین چه منتی به من داری ؟

دکتر گفت : من پول سوادم رو می گیرم زحمت کشیدم درس خوندم ما نباشیم امثال زنت رو کی مداوا می کنه صدا تو بیار پایین اینجا مریض هست ...

امین گفت : کاش نمی خوندی ...کاش امثال تو درس خوندنشون رو به رُخ مریض نمیکشدین .. به جاش انسان بودی ..ببین دکتر این مطب و این ساختمون رو سرت خراب می کنم باید تکلیف زن منو معلوم کنی ..

باید بفهمم چه غلطی کردی که این زن هنوز تب داره ...

مریم ..مرتب می گفت : ول کن امین بریم پیش یکی دیگه ,,بیا بریم من حالم بد میشه ها... بیا بریم سر و صدا نکن ...خواهش می کنم به خاطر من ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان عزيزم سلام  من اين روزها خيلى كم ميام سايت دوست خوبمون هودين عزيز وقتى راهنمايى كردن كه. داستان عزيز جان خانم گلكار رو سرچ كنيد من سرچ كردم و خوندم شما هم سرچ كنيد تو گوگل داستان هاى انلاين خانم گلكار وقتى اومد از سرى داستانهاى نازخاتون مياد اونو بزنيد بيشتر داستانهاى خانم گلكار اونجا هست من عزيز جان رو خوندم والان داستان رويا  رو مى خونم هردو واقعا زيبان داستان اين من اين تو رو قبلا تو كانال خوندم اونم قشنگه ختما بخونيد به دوستانم پيشنهاد مى كنم بخونن ولذت ببرن از هودين عزيزم تشكر. مىكنم به خاطر راهنمايى من محيط سايت رو خيلى دوست ندارم فقط در همين حد كه با دوستان خوبى مثل شما كه پيدا كردم تبادل نظر كنيم برام كافيه ممنون أر همراهى دوستانم 🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

ممنون رم عزیزم ....اومدم سرزدم خیلی خوشحال شدم داستانو گذاشته بودی.... من که  شما رو  خیلی دوست دارم  محیط سایت رو هم به خاطر دوستانی مثل شما دوست دارم...و به واسطه شما دوباره کتاب خون شدم....

به آینده فکر کن....هنوز کتابهایی برای خواندن،غروب هایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.
دوستان عزيزم سلام  من اين روزها خيلى كم ميام سايت دوست خوبمون هودين عزيز وقتى راهنمايى كردن كه. ...

ممنونم رم عزیزم خواهش میکنم قابلی نداشت رم عزیز داستان رویا نویسندش کیه؟

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ممنونم رم عزیزم خواهش میکنم قابلی نداشت رم عزیز داستان رویا نویسندش کیه؟

رو

روياى من از سرى سرگذشتهاى واقعى خانم گلكار  از همون داستانهاى نازخاتون عزيزم كه خودتون گفتين من الان قسمت شصتم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون رم عزیزم ....اومدم سرزدم خیلی خوشحال شدم داستانو گذاشته بودی.... من که  شما رو  خیلی ...

مرسى  عزيزم منم خيلى شمارو دوست دارم 😘😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
رو روياى من از سرى سرگذشتهاى واقعى خانم گلكار  از همون داستانهاى نازخاتون عزيزم كه خودتون گفتي ...


اونو خوندم رم عزیز خیلی قشنگه حالا وسطاش قشنگترم میشه اسماشون یادم میره اکثر داستاناشو خوندم فقط شکر تلخ که شما گفتی و نمیتونم دانلود کنم باید کتابشو بخرم 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

اونو خوندم رم عزیز خیلی قشنگه حالا وسطاش قشنگترم میشه اسماشون یادم میره اکثر داستاناشو خوندم فقط شکر ...

يكى از.دوستان گذاشته بود گفت خيلى راحت دانلود كرده بود شمام دوباره سرچ كن گفتن سه تا كتابه حالا دوباره امتحان كنيد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

فکرکنم دکتریه چیزی جاگذاشته توشکم 

آياميدانستيدبانگاه كردن به دست زن هاميتوانيد ازاحساسات آنهامطلع شويد؟!به عنوان مثال:اگردمپايي دستشون بودعصبانين      
دوستان عزيزم سلام  من اين روزها خيلى كم ميام سايت دوست خوبمون هودين عزيز وقتى راهنمايى كردن كه. ...

ممنون عزیزم،از بابت هم این داستانایی که راهنمایی کردی که تو سایت رفتم و داستاناشو دیدم

هم داستان همیشه سر وقت میزاری

و دنبالت میکنم همیشه، میام میخونم فقط لایک میدم،بعد از مدتی خواستم تشکر کرده باشم

قصه ى من☺️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و نهم - بخش اول






امین دست مریم رو گرفت و به دکتر گفت : باشه ببین من باهات چیکار می کنم ....

و همین طور که بد و بیراه می گفت از اون ساختمون  اومدن بیرون ... زیر بغل مریم رو گرفته بود هر دو اونقدر ناراحت بودن که نمی تونستن همدیگر رو دلداری بدن ...

مریم بغض شدیدی داشت برای اولین بار نا امید شده بود و احساس می کرد تمام در های دنیا بروش بسته شده ...و امین هم وقتی سعی می کرد مریم رو تا ماشین بروسونه داغی تن اونو حس کرده بود و اینکه عزیز ترین کسش اینطور داره جلوی چشمش پر پر میشه طاقتشو تموم کرد ..و اشک های پنهانی خودشو که همیشه دور از چشم مریم می ریخت بی پروا در حالیکه سرشو روی فرمون ماشین  گذاشت بود مثل سیل جاری کرد ..

و مانند بچه ها زار زد  ..

مریم هم به پشتی صندلی تکیه داده بود و گریه می کرد ..

در مونده شده بودن .....امین قدرت نداشت ماشین رو روشن کنه ...

بالاخره مریم دستشو گذاشت رو سر اونو گفت : امین ؟ تو مثلا باید به من روحیه بدی ؟ این کارو که می کنی من فکر می کنم کارم تمومه چون تو نا امید شدی ....

امین گفت : نه هیچوقت از در گاه خدا نا امید نمیشم ..من تو رو بیمه ی حضرت عباس کردم و می دونم خودش راهشو می زاره پیش پام ولی خیلی متاسفم برای این دکتر که این طور جون آدما و درد شون براش بی تفاوت شده ....

میگن دکتر خیلی خوبی بوده حالا چرا این طوری شده ؟ نمی فهمم .....

مریم گفت : دیدی که سرش خیلی شلوغه ..حتما کثرت کار بی تفاوتش کرده .....

بعد سکوت کرد چنان بغض داشت که راه نفسش بند اومده بود ..

فکر اینکه تو سن سی و هفت سالگی سهیل و سوگند رو تنها بزاره دیوونه اش می کرد ..

چون می دونست امین بعد از اون اونقدر رنج خواهد برد که توان رسیدن به بچه ها رو نخواهد داشت  ....

امین با چشم گریون ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ..سر راه نسخه ی دکتر رو گرفت ولی با حرص ,,دلش نمی خواست مریم بازم آنتی بیوتیک بزنه اما چاره ای نداشت ...

بعد اونو برد به یک کلینک و یکی از اونا رو بهش زد ..و با هم برگشتم خونه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت بیست و نهم - بخش اول






امین دست مریم رو گرفت و به دکتر گفت : باشه ببین من باهات چیکار می کنم ....

و همین طور که بد و بیراه می گفت از اون ساختمون  اومدن بیرون ... زیر بغل مریم رو گرفته بود هر دو اونقدر ناراحت بودن که نمی تونستن همدیگر رو دلداری بدن ...

مریم بغض شدیدی داشت برای اولین بار نا امید شده بود و احساس می کرد تمام در های دنیا بروش بسته شده ...و امین هم وقتی سعی می کرد مریم رو تا ماشین بروسونه داغی تن اونو حس کرده بود و اینکه عزیز ترین کسش اینطور داره جلوی چشمش پر پر میشه طاقتشو تموم کرد ..و اشک های پنهانی خودشو که همیشه دور از چشم مریم می ریخت بی پروا در حالیکه سرشو روی فرمون ماشین  گذاشت بود مثل سیل جاری کرد ..

و مانند بچه ها زار زد  ..

مریم هم به پشتی صندلی تکیه داده بود و گریه می کرد ..

در مونده شده بودن .....امین قدرت نداشت ماشین رو روشن کنه ...

بالاخره مریم دستشو گذاشت رو سر اونو گفت : امین ؟ تو مثلا باید به من روحیه بدی ؟ این کارو که می کنی من فکر می کنم کارم تمومه چون تو نا امید شدی ....

امین گفت : نه هیچوقت از در گاه خدا نا امید نمیشم ..من تو رو بیمه ی حضرت عباس کردم و می دونم خودش راهشو می زاره پیش پام ولی خیلی متاسفم برای این دکتر که این طور جون آدما و درد شون براش بی تفاوت شده ....

میگن دکتر خیلی خوبی بوده حالا چرا این طوری شده ؟ نمی فهمم .....

مریم گفت : دیدی که سرش خیلی شلوغه ..حتما کثرت کار بی تفاوتش کرده .....

بعد سکوت کرد چنان بغض داشت که راه نفسش بند اومده بود ..

فکر اینکه تو سن سی و هفت سالگی سهیل و سوگند رو تنها بزاره دیوونه اش می کرد ..

چون می دونست امین بعد از اون اونقدر رنج خواهد برد که توان رسیدن به بچه ها رو نخواهد داشت  ....

امین با چشم گریون ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ..سر راه نسخه ی دکتر رو گرفت ولی با حرص ,,دلش نمی خواست مریم بازم آنتی بیوتیک بزنه اما چاره ای نداشت ...

بعد اونو برد به یک کلینک و یکی از اونا رو بهش زد ..و با هم برگشتم خونه ...


#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️
#قسمت بیست و نهم - بخش دوم




مهری و سیما شنیده بودن که دوباره مریم تب کرده ..اونجا بودن ...
صدای زنگ در که اومد گوهر خانم از سر سجاده بلند شد و دوید دم در ....
ولی نه مریم و نه امین نمی تونستن خودشون رو کنترل کنن ...
با تمام حرف هایی که زده بودن بازم ته دلشون خالی بود ....و این حس رو به همه ی اونایی که منتظر شون بودن منتقل کردن ...
سوگند پرسید : دکتر چی گفت ؟ مامانم خوب نمیشه ؟
مهری گفت : این چه حرفیه عزیزم خوب میشه ..
گوهر خانم وقتی دید که مریم بر خلاف مرامی که داشت و جلوی کسی گریه نمی کرد حالا مثل ابر بهار اشک می ریزه بدنش سست شد و دستشو گذاشت روی سرشو با چشمی گریون نشست رو زمین و گفت : یا امام رضا بچه رو به تو سپردم یا ضامن آهو  ..
سهیل که فکر می کرد چون مردِ و نباید گریه کنه بغضی که مدت ها بود  گلوشو فشار می داد باز شد ودر یک آن همه بدون اختیار نشستن و با هم بدون ملاحظه ی هم گریه کردن ...
امین براشون تعریف کرد که دکتر چی گفته ...
مهری اشکهاشو پاک کرد و گفت غلط کرده مگه همون یک دونه دکتر تو دنیا هست من فردا یک دکتر خوب پیدا می کنم قول میدم بهت .....
امین گفت بزار ببینم دکتر بهاری چی میگه خدا کنه این وقت شب پیداش کنم ....
بالاخره بلند شد و زنگ زد خوشبختانه مطب بود به محض اینکه فهمید امین پشت خط هست جواب داد ....
امین  جریان رو براش تعریف کرد ...
دکتر بهاری  یکم مکث کرد و با ناراحتی گفت : شما فردا اول وقت بیا بیمارستان من ترتیبشو میدم ,,,
حتما ایشون سرشون شلوغ بوده متوجه ی وخامت اوضاع نشده ...
فردا من باهاشون صحبت می کنم ..مریم خانم وضع خوبی نداره ...
به نظر من برای ایشون یکساعت هم یکساعته ..لطفا پشت گوش نندازین ...







#ناهید_گلکار
@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز