از خواهر شوهرم ب معنای واقعی کلمه بیزارم
من اصولا از ادما بی دلیل متنفر نمیشم مگر اینکه یک حرکتی ازشون ببینم
از روز اولی ک وارد خانواده شوهرم شدم بنا رو بر این گذاشتم که با همه مهربون باشم و دوسشون داشته باشم ولی چند شب پیش که رفتیم خونه برادرشوهرم متوجه شدم همین خواهرشوهرمم اونجاس تا ما از در وارد شدیم همگی هول کردن انگار داشتن یه موضوعی رو پنهان میکردن من خیلی بهم برخورد این رفتارشون
قضیه از این قراره ک همین خواهرشوهرم و پسرش باهم مشکل دارن و پسرش اونو از خونه بیرون انداخته و خواهرشوهرم زمانی ک پسرش خونه بود میومد خونه باباش و این موضوع از کسی پنهان نبود برای ماهم اخر همه اصل قضیه رو مادرشوهرم تعریف کرد
دختر برادرشوهرم بچس درو که برای ما باز کرد بهمون گفت علی زنگ زده(علی پسر خواهرشوهرم) که قهر بودن و ما همونجا فهمیدیم ک باز بحث سر چیه ک اینا هول کردن و نمیخواستن من و شوهرم یا شاید خود من از این قضیه خبردار بشیم
تا ما از در رفتیم خواهر شوهرم ک داشت با تلفن حرف میزد یه سلام مصلحتی کردو رفت اتاق پشت سرش دختراش و جاریم هم رفتن تو اتاق از نظر من این رفتارشون خیلی زننده بود واقعا...
دلم میخواست همون لحظه برگردم خونمون
اخه من اصلا ادمی نیستم که دنبال حاشیه باشم و از مشکلات دیگران خوشحال بشم
من فقط اینکه منو غریبه دونستن خیلی ناراحتم کرد من اینجا غریبم خانوادم پیشم نیستن اونارو خانواده خودم میدونستم
ولی اونا جاریمو ک عروسشونه محرم دونستن منم ک عروسشونم نامحرم!!!!
با اینکه من همیشه بهترین برخورد رو باهاشون داشتم
کلا این خواهرشوهرم هر زمان میبینمش ازش حس منفی میگیرم دست خودم نیست قبلا هم یک سری حرفا ازش شنیدم که گذاشتم روی حساب کم عقلیش ولی خب دیگه نمیتونم دوسش داشته باشم
الانم به همسرم زنگ زدم گفت همون خواهرشوهرم بهش زنگ زده گفته بیا عروسم رو ببر ارایشگاه واسه روز عروسیش بره پیش ارایشگر نمونه کار ببینه پسر خودم نیستش
کلا ادمیه که خیر برای هیچکس نداره هیچ همیشه مایع دردسره
الان به همسرم زنگ زدم میگه خونه خواهرم نشستم چای میخورم درصورتی که من ناهار نخوردم که همسرم بیاد باهم بخوریم!
همسرم ادم بی ملاحظه ای نیست میدونم الان اینقدر تعارفش کردن زیاد ک مجبور شده بره داخل بشینه
اصلا با خودشون فکر نکردن شاید زنش منتظرش باشه توخونه که باهم ناهار بخورن!
واقعا براشون متاسفم