خیلی گریه میکنم غصه میخورم به خاطر ای موضوع
من تا ۶ سالگی تنهای تنها بودم و خیلی تو اون تنهایی اذیت شدم وقتی میدیدم همه با خواهر برادرشون هستن و من تنهام
بابام خیلی سختگیر بد بچگیم مثلا حسرت دوچرخه سواری تو دل موند از اون دوران
اون زمون یه مدل تبلت تازه اومده بود که حسرت خریدن اونا تو دلم موند یادمه چقدر به خاطر اون تبلت غصه خوردم آخرم برام نخریدن
تو ۶ سالگیم برادرم به دنیا اومد من دیگه بزرگ شده بودم اون خیلی اذیتم میکرد یادمه یه بار کتاب کلاس دومم رو زد پاره کرد منم سرش داد زدم مامانم منو با کمربند تا حد مرگ جلو دخترخالم و پسر خالم گرفت زد
یه مدت کلاس سوم به شب ادراری افتادم دکتر رفتم و قرص اعصاب میخوردم تو اون سن به خاطر عصبانیتم خیلی سر داداشم عصبانی میشدم
اصلا نمیتونم عصبانیتم کنترل کنم وقتی عصبانی میشم کلی داد میزنم بعدش میام تو اتاقم تنهایی گریه میکنم