ی نفر سرکتاب برام باز کرد و ی چیزایی بهم گفت ک همش درست بود بعد راجب آینده ام پرسیدم دوتا حرف بهم زد و گفت فقط باید صبور باشم و درست میشه اولیش راجب ازدواجم بودو واقعان همونی شد ک میگفت
بقرآن ندارم ب نفر اینجام میخاستم بدم هرچی گشتم شماره اش رو پیدا نکردم ب دوستم هم داده بودم اونم گفت ندارم بخدا وگرنه ی شماره بود اگ داشتم حتمان بهت میدادم ب جان مادرم