کلاس آرایشگری خانه کارگر ثبت نام کردم ،
طبقه بالامون میشینن شوهرم خونه نبودنی پدرشوهرم هرجا خواستی بگو من ببرمت ،دیشب گفتم کلاس میخووام برم گفت باش،ی ساعت بعد مادرشوهرمو فرستاد گفت نرو اونجا دوره و فلان ،شوهرم گفت دور نیس نزدیکه ،باز صبح مادرشوهرمو فرستاد ک نمیخواد بری اونجا بد مسیره از اینجا پاشی بری وایسی خط واحد بیاد و...
منم گفتم باش و ول کردم چند بار خواستم برم باهاش صحبت کنم گفتم ولش کن
ب شوهرم پیام دادم گفت خودم ی ساعت دیر میرم میبرمت سه ماه دیگه ام از اون خونه پا میشیم
البته ناگفته نماند شوهرم درگیره اعتیاد شده
الان ک اومد خونه میگم میگ ندیدی چن تا زنو کشتن 😐
منم گفتم چ ربطی داره حالا من باید خونه نشین شم چون چن تا زنو کشتن
حالا ک هم معتادی هم اختیار زندگیتو دادی دست بابات منم میرم درخواست طلاق میدم حالا ببین