من تو کرج به دنیا اومدم و بزرگ شدم ، دوستام اقوام مختلف لر و کرد و بلوچ و ترک و گیلک و فارس و مازندرانی و ... بودن . همو درک میکردیم ، به خاطر این تفاوت فرهنگ ها ، روشنفکر تر شدیم ، بعد از اون چهار سال توی خوابگاه زندگی کردم .
توی خوابگاه هم اتاقیام یکی از سنندج یکی از شیراز یکی کرمان یکی اصفهان یکی افغانی ، یکی مشهدی و یکی تبریزی و یکی از ساری و یکی عرب آبادان بود . ماها خیلی با هم میساختیم شاید یه جا یه بحث کوچیک پیش میومد ولی دوباره با هم خوب میشدیم همه ی اکیپ ها و اتاقا تو اون چهار سال متلاشی شدن به جز اکیپ ما . منظورم اینه که کلا آدمیم که بیشتر آدما رو میپذیرم .
ولی الان چند وقتیه مجبور شدم تو شهر بابام زندگی کنم که یه شهر دور افتاده و ناشناخته ست . اکثر مردم اینجا خیلی خودخواه و حق به جانبن ، اصلا توانایی درک بقیه آدما رو ندارن ، اکثرشون اینجورین که همه بدن فقط من و خانوادم خوبیم .البته اینجور ادما کم و بیش همه جا هستن ولی خب تو شهر بابام نمیدونم چرا به هر کی برمیخورم اینجوریه
حس میکنم نمیتونم اینجا هیچ دوست صمیمی پیدا کنم 😥