چشمانِ سیاهِ تو ، دیوانه کُنَد ما را
و این موی پریشانت ، آواره کُنَد ما را
اِی آهوی خُتَن ، خفته در آن برقِ دو چشمت
نیم نگاهی کن ، آتش بزن ای باغِ جنان را
اَندر خَمِ مژگانت خنجری نهفته ، جنگ خواهی؟!
اندکی صبر، ماه درآید و آنگاه بطلب گرگینه ی ما را
زِ شرم رُخَت ، ماه ، رخساره بینداخت و بِرَفت
افتادیم به دامِ تو ، خرسندیم، گلایه ای نیست ما را
با ضمیرِ " ما " دگر ندارم کاری ، چگونه
به غمزه و عشوه ، آهو بِکُنی گرگی را ؟!!!
من همان گرگم و افتاده به دامِ تو غریب
زنهار ، آهو گشته ام ، دگر نزن تیری را ...
شاعر علی زهتابیان