ندانستم چه شد، شور جوانی
جوانی طی شد و سوز نهانی
به سر بردم در ایام جوانی
ز قبلش کودکی بود و به بازی
نفهمیدم چه شد، ناگه پریدم
ز خواب غفلت و روز سعیدم
همه ایام گذشت و من ندیدم
از آن باغ کَذائی، من رهیدم
رهیدم تا رسید، این روز پیری ست
ز پیری من چه گویم، روزه گیری ست
همه چشم و امیدم رو به فرداست
چه فردایی که روزش، روز تار است
ابراهیم معززیان