قرار بود عصری بریم بیرون چون مامانم میخواست خرید کنه
(من باید رانندگی کنم)
من لباسمو پوشیده بودم اماده شدم منتظر بودم تا مامانم حاضر شه
پسر خاله ام زنگ زد ب مامانم
ب مامانم میگم یا جوابشو نده یا زود قطع کن ک بریم (چون همیشه میشینه بالای نیم ساعت باهاش صحبت میکنه)
مامانمم جوابشو داده یکساعت نشسته باهاش حرف زده
منم لباس پوشیده منتطر بودم
بعد یکساعت اومده میگه الان بریم منم گفتم نمیام دیگ حوصله ندارم ببرمت
دفعه ی اولش نیست
کار همیشگیشه! یکساعت تا یکساعت و نیم منو منتظر میزارخ اگه یکی زنگ بزنه
منم حس میکنم با این کار شخصیتمو داره خرد میکنه
این دفعه اینکارو کردم تا متوجه شه نبا ید ادمارو منتظر بزاره