مخصوصا تو شهر ما
مثلا دوستم ماه قبلی عروسی کرد۳۰۰۰ دعوتی داشت
اون یکی دوستم ۲۵۰۰ نفر
پسر خالم۲۴۰۰ نفر
اکسم بهم خیانت کرد و زد زیر قول و قرار و قسم هاش ۳۰۰۰ تا دعوتی داشت
همیشه گله میکردم خدایا تو دیدی چقدر زجرم داد
چقد اذیتم کرد. اون رو من اسم گذاشت و ول کرد اخرشم عروسیش به بهترین نحو اجرا شد
من بندت نبودم؟ گناه نداشتم؟ دیدم و غصه خوردم
گذشت
حالا که نامزد کردم نامزدم میگه ما ۷۰۰ نفریم
وسواس فکری دارم همش غصه میخورم ناخنامو میجوم
میگم چرا هر چی من خواسته و ارزو دارم نمیشه
اخه مگه من چی خواستم
لباس پوشیدنم هم اختیارم با خودم نیست
اینم از مجلسم
اینم باید حسرت بخورم!!!
درد من یکی دو تا نیستاااا
شاید بعضی کاربرا منو بشناسن با اون سختیهای بچه گیم و حرفای پشت سرم و اخرشم که اکسم بعد سه سال ابرومو برد
خب منم دوست داشتم بعد این همه سختی با یه مراسم شلوغ بهترین روزم و بسازم و سختیهام و فراموش کنم
خوشحال باشم و این مراسم بشه مرحم دلم
ولی شده غصه جونم
دلم نمیخواد عروسی بگیرم