منم همین بودم چیزی انگار خوشحال یا ناراحتم نمیکرد کاملن درکت میکنم، اصلن از اول بیداریم رنج میکشیدم تا دوباره خواب برم ساعتارو میشمردم، تنها چیزی کهدبهش فکر نکرده بودم مرگ بود که اونم اگه یکی دو ماه میگذشت حتمن بهش فکر میکردم چون واقعن بیدار بودن ووزنده بودن برام رنج بود
ولی به این فکر کن۱۰ سال دیگه چی میشه؟ هر کی میره یه گوشه پی خودش، ۱۰ سال دیگه حتا اگه بفهمن تو واقعن مریض بودی میگن تو اگه میخواستی بری دکتر مارو مجاب میکردی پس خودت نخواستی.
منتظر نباش هیچکی جز خودت بهت اهمیت بده، اونا اگه میخواستن بهت اهمیت بدن که به خونه محدودت نمیکردن. بذار حتا اگه فکر میکنی تلاشت بی نتیجست، لااقل تلاشتو کرده باشی ده سال دیگه نگی کاش ۱۰ سال پیش یه غلطی میکردم شاید یه فرجی میشد
زنگ برن ۱۲۳، مشاور رایگانه، یه درصد بگیم بی فایده هم هست لااقل دو تا گوش حرفاتو میشنون یکم سبک میشی
خدارو چه دیدی شاید اتفاقای خوبی هم افتاد
اگه دور هنری چیزی هستی حتمن خودتو مشغول کن.
برای شرایط خونتم حتا میتونی ازشون مشورت بگیری که چکار کنی.
به هر حال متتظر نباش خانوادت حقتو دو دستی بهت تقدیم کنن. خودت حقتو بگیر