دختر خاله من با دوست زمان بچگیش رفت و آمد میکنه یعنی شوهراشون هم رفت و آمد داشتن اینا باهم شمال میرن روستا میرن رفت و آمد خونگی طوری که این رفیقه ک خیلی هم خوشگل بوده خونشو میفروشه میاد دقیقا خونه بغلی دختر خالمینارو اجاره میکنه خلاصه دختر خالم یواش یواش یه حسایی میکنه شوهرشو رفیقش قشنگ میریزن رو هم اینم داد هوار دادگاه و بنده خدا هم 3 تا بچه داشته آخرش شوهرش میگه طلاق بگیر برو نمیخام حتی ریختتو ببینم همسایه ها هم میگفتم شوهرت خیلی راحت تو روز روشن جلو چشم ملت حتی شوهر زنههههههه میرفته اونجا بعد نیم ساعت به ساعت خارج میشده شوهره هم جلوی در کشیک میداده خدایی شوهره چقدر سیب زمینی بوده اینم آخرش ب خاطر بچه هاش برمیگرده سر خونه زندگیش نتونست طلاق بگیره