- ای غریبه!
اجازه بده کمی بسپارمت به قلبم
آنجا میتوانی راحت در یاد قلب من باشی
وقتی در ذهنم پرسه میزنی دیوانه میشوم
خودم اجازه ورود به آنجا را ندارم
تنها خودت آنجا میمانی و زندگی برایم سخت میشود
وقتی میآیم به تو فکر کنم، قلبم از کار میافتد
زانوهایم سست میشوند، چشمهایم اشک میریزند..
خطرناک است که در ذهنم باشی، تو را روانه قلبم میکنم
آنجا تو را در طبقات بالاتر احساسات جا میدهم
با اینکه ندیدمت اما جایت را گرم نگه میدارم..
با اینکه ندیدمت حضورت شادی بخش است..
با اینکه ندیدمت مرا به خدا وصل میکنی
تو بگو چه کنم؟ باور کن بیکستر از آنم که به آدمهای بیوفا رو بیندازم..
ای غریبه تو چه مثل من عاشقی؟ تو هم مثل من درد کشیدی؟
دوست دارم بدانم وقتی من را دیدی چه میکنی؟
آیا به اندازه من دوستم خواهی داشت؟ آیا با دیدنم مهرم به دلت خواهد افتاد؟
نمیدانم من تو را هر روز از خدا میخواهم فقط میخواهم بدانم در دومین ملاقات چه خواهد شد؟
آیا تو هم مثل من عاشق میشوی؟