ی بنده خدایی از خونواده شوهرم ب شوهرم گفت فلانی بیا خونمون بابام داره مامانمو میزنه با اضطراب و اینا
شوهرم هراسون پاشد بره خونشون نصف شبی اونارو از هم جدا کنه
یاد خودم افتادم بغض کردم شوهرم کتکم میزد کسی نبود بیاد پیشم ب مامانم قبل ترش از مشکلاتم گفتم گفتم انقد جوش زد بنده خدا
بذار حالش خوب بشه همینو ب روش میزنم تا بسوزه
فقط واس بقیه دایه مهربون تر از مادره واس زن خودش ادم نیست