منم خودمو کشتم، جسممو نه
ولی روحم و با دستای خودم کردم زیر خاک ناامیدی
حالا دارم می فهمم چرا از یه جایی به بعد دیگه هیچی مثل قبلش نشد چرا من دیگه نتونستم بهتر بشم یا حداقل اون آدم سابق بشم
از یه جایی به بعد زندگی برای من صرفا ادامه دادن بود
ادامه دادن به خاطر دیگران و امیدی که اونا بهم بسته بودن
نه به خاطر خودم
الان که دارم فکر می کنم می بینم که من از این زندگی واقعا هیچی نمی خوام، هیچ انتظاری ام ندارم و دستمم همون قد کوتاه شده از دنیا که مرده ها
ولی با تمام وجود دلم می خواد زنده بشم
اما کو دم مسیحایی؟ ...