اشک من در وادی آوارگان ، آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگی ها چارهگشته
سینهام از دست این تک سرفهها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
زآستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش یارم! چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی میکنم، عشقم ؟ مگر خون که خوردم
سرفهها، تک سرفهها! قلبم تبه شد، مرد.. مردم
بس کنید آخر خدا را! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته...روز رفته... شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده ، رختخوابم
!سرفهها محض خدا خاموش، میخواهم بخوابم🖤