روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
من در جهالت پدر زاده شده ام.در کمبود محبت های مادر ،بزرگ شده ام در اوج بچگیم همسر شده ام در اوج تنهاییم مادر من انسانی تنها بی هدف وخسته از کم کاستیم اری هرچه میگذر تنهاترم دلیل ادامه زندگی را نمی دانم هرروز برغصه ام افزوده میشود من شکسته تر از روز قبلم انچه زندگی کردم غلط بوده وتاالان هست حتی خیانت های همسرم عاشق شدن شوهرم تقصیر من بوده او بی وقفه عشق میورزد به دیگری من خورد میشوم انقدر بچگیم تلخ بوده که حتی ارزوی برگشت به گذشته راهم ندارم هرروز به آسمان آبی بی کران خیره میشوم غصه هایم رابا خدا زمزمه میکنم هستی خدای من می بینی
غیر قانونی و غیر استاندارد بودن این قرص و آمپول ها بخاطر مواد مضرش
و...
چیز خوبی وارد بدنتون نمیکنین
روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
نه تاییه دارن امروز دکتر داروخونمون گفت اوکیه خودش استفاده کرده
چی بود اسمش
من در جهالت پدر زاده شده ام.در کمبود محبت های مادر ،بزرگ شده ام در اوج بچگیم همسر شده ام در اوج تنهاییم مادر من انسانی تنها بی هدف وخسته از کم کاستیم اری هرچه میگذر تنهاترم دلیل ادامه زندگی را نمی دانم هرروز برغصه ام افزوده میشود من شکسته تر از روز قبلم انچه زندگی کردم غلط بوده وتاالان هست حتی خیانت های همسرم عاشق شدن شوهرم تقصیر من بوده او بی وقفه عشق میورزد به دیگری من خورد میشوم انقدر بچگیم تلخ بوده که حتی ارزوی برگشت به گذشته راهم ندارم هرروز به آسمان آبی بی کران خیره میشوم غصه هایم رابا خدا زمزمه میکنم هستی خدای من می بینی