روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
اگر زرنگباشن و یه شغل دوم برا خودشون پیدا کنن خوبه
مثلا شوهر خواهر شوهرم یا داماد خواهر شوهرم معلم دبیرستان هستن هفته ای ۲ـ۳ روز کلاس دارن یکیشون چون برق کشی بلده مغازه زده و کارای برق کشی انجام میده یکیش هم تو بنگاه کار میکنه