داستان از این قراره که من کلاس پنجم بودم و یه دوستی داشتم که خیلی دوست داشت خواهر برادر داشته باشه و از سن پایین تر به مادرش اصرار میکرده خب من تقریبا تا کلاس هشتم هیچی نمیدونستم و هیچ وقت هم کنجکاو نشدم ولی از اونجایی که حافظم خیلی قویه از گذشته یادم میاد و با اطلاعات الانم تطابق میدم بگذریم داشتم دوستم و میگفتم این میگفت رفتم به مامانم گفتم برام بچه بیاره حالا قراره امروز بعد از ظهر که بابام از سرکار اومد بره تو اتاق باهاش صحبت کنه که اگه اونم قبول کرد شبش مامانم حامله بشه و من هیچی نمیفهمیدم اون موقع و اونم میگفت اره دیگه مگه نمیدونی چجوری بچه به وجود میاد منم الکی میگفتم چرا بعد واقعا فرداش اومد و به دوستش گفت که اره دیشب مامانم مثلا ساعت ۱۱ شب باردار شده احتمالا و واقعا چند ماه بعد خبر بارداری مامانش و داد و الان خواهرش 10 سالشه…
نمیدونم چرا برام خیلی عجیبه این داستان و گاهی خودم باور نمیکنم اومدم به اشتراک بزارم ببینم شما نظرتون چیه ؟!