من تو مجردی زندگی معمولی داشتیم.سالی یکبار پدرم توانش به خرید لباس میرسید,پول توجیبی خیلی کمی میداد،خوراکمون خوب بود،ولی خب مثل بنده خدا نداشت چون ما تعدادمون زیاد بود،خونه سازی داشت،جهاز خریدن داشت،...بعد ازدواج شوهرمم زیاد وضع مالی خوبی نداشت منم رعایت میکردم،بخدا پاره وقت کار میکردم پول ترممو میدادم،حتی اولین عیدی که رفتم سر خونم لباس نخریدم و با پالتو رفتم عید دیدنی،خیلی ازخودگذشتگی کردم،خیلیییییی.درد میکشیدم دکتر نمیبرد منو،حامله بودم با اون شکم تنها میرفتم یه شهر دیگه سونوگرافی،حاضرنبود ماشین بخره و الآنم بعد ۱۰سال نخریده،،،پول توجیبی نمیداد،ولی خب الان وضعش خوبه خیلیییی،ولی ماهی یک تومان بازور بم میده،خاله زنکه،هیچوقت پشتم درنیومد،هر چی بشه میگه تو مقصری،هرچی بشه میگه تو سیاه دلی،یکبار از من طرفداری نکرد.الان مثلاً مادرش بازور سلام علیک بامن میکنه اصلا تو خونشون منو نگاه نمیکرد اون میگه تو ریز بینی،سه شب پیش شام رفتم اونجا میگه امشبم بریم منم گفتم نمیام،،،بم بی احترامی شه نمیام اونم قهر کرد..میگه تو حساسی درصورتی که بخدا هر کی بود اونشب شام نخورده خونشونو ترک میکرد...خیلی دلی دوست دارم جدا شم با وجود داشتن بچه،دلم یه پشتیبان میخواد،یه آدم که هوامو داشته باشه،هیچوقت اینارو تجربه نکردم...هیچ کدوم از ازخودگذشتگی هام تو چشمش نموند...شهرکوچیکی داریم،فامیلایی که منتظرن یکی جدا شده و داستان درست کنن...خیلی خستم خیلی.