از بچگی حالت بختک میشم بعضی از وقته شدیدتر یکبار بچه ام نوزاد بود باز هم شدم و یکدفعه یک زن با موهای بلند توی صورت پایین تخت نشسته بود داشت بچه ام و نگاه میکرد و هر چقدر تقلا میکردم نمی تونستم تکون بخورم
منم بچه بودم داشتم دوچرخه بازی میکردم شب بود یه طرف حیاطمون انباری ماننده بود یه لحظه انگار یکی گف برگرد اون سمت دیدم پسر عمم تو اون تاریکی داره نگام میکنه چند ثانیه میخکوب شدیم بهم نگا کردیم بعد اون رفت تو انباری بعدازاون مامانم دیگ نداشت تو حیاط اون موقع شب بازی کنم همون شد دیگ ندیدم