دوستان من یه دوستی دارم که با هم صمیمی هستیم
بعد چندین بار قبل هم در موردش تایپیک زده بودم
ببینید این دوست من ۲۶ سالشه و دقیقا هم سن خودمه پدر و مادرش فوت کردن
بعد یه مادربزرگ داره که مادربزرگش گیلان خونه داره
اما از وقتی مادر این دوستم فوت کرده که نزدیک ۱ سال و خورده ای میشه
همش از گیلان میاد به مدت طولانی پیش دوستم که تهرانه میمونه و برمیگرده میره
دوباره میاد تهران
همیش میره و میاد
بعد دوستم خیلی مادربزرگش رو دوست داره
اما میگه خب اخه سر زدن به یه نفر هم حدی داره
مثلا دوستم میگه اگه ادم گاهی تنها باشه هم خوبه
اما خب متاسفانه مادربزرگش خیلی میاد پیشش میمونه
مثلا من دیشب منزلشون بودم ، یهو پدر بزرگ دوستم تماس گرفت و به مادربزرگش گفت نمیای ؟
مادربزرگه هم گفت من فعلا نمیام
بعد دوستم یهو از مادربزرگش پرسید مادرجون خب شما نمیخواید یه چند روز هم برید پیش پدربزرگ و بعد دوباره برگردید؟
بعد من یهو دیدم مادربزرگه گفت تو چکار به کار من داری
خب میدونید من حالا دیشب منزلشون بودم و خیلی اتفاقی شنیدم این چیزارو
اما دوستم میگه چند وقته که وضعیت من همینه
مثلا ادم یه چند روز انگار نمیتونه تنها باشه برای خودش
چون مادربزرگش فورا برمیگرده
میدونید دوستم خیلی مادربزرگش رو دوست داره
اما میگه در کنار یه نفر موندن هم حدی داره
اما خب تا این دوستم ازش میپرسه کی میری و اینا
فورا خانمه بهش برمیخوره
دوستمم از این شرایط یکم خسته شده
نمیدونه چکار کنه
شما هم مثل خواهرش میشه یه راهکاری بدید
اگه خودتون توی این شرایط بودید چکار میکردید؟