برادر شوهرم ۲۵ سالشه امشب پاشده دیر وقت اومد خونه مادر شوهرم گیر داد کجا بودی
این بدبختم گفت اره با ی دختره دوس شدم ماهم میخندیدیم خلاصه به شوخی بهش گفتم داداش تو اول باید بیای ب من نشون بدی زنداداش اولماا
بعد یهو مادر شوهرم ن گذاشت ن برداشت
برگشته میگع چی چی بیلد ب تو نشون بده
اول باید بیاد ب من خواهرش نشون بده و ...ً
ب اگه چیزی شد ب بقیه فلان میکنیم
انقد ناراحت شدم اصلا نتونستم هیچی بگم
هیچی یعنی خفه شده بودما پا شدم اومدم تو اتاق دیگ هیچی نگفتم