دیشب همسرم بهم زنگ زد گفت شیرینی گرفتم بریم خونه ی بابات.بخاطر روز پدر..راستش من پنج شنبه ها خونه پدرم میرم و کادو نگرفته بودم..ولی گفتم اشکال ندارد الان شیرینی می برم و پنج شنبه هم خودم رفتنی کادو می برم.بعد از شام رفتیم و نامادریم چایی و شیرینی که خودمون بردیم آورد..میوه هم آورد..دیدم نامادریم که همسن خودمه حوصله نداره و باهام خوب حرف نمیزنه..بابامم باهام سرد برخورد کرد..الان داداش مجردم زنگ زد بهش گفتم چرا رودابه اونجوری برخورد کرد ؟!گفت زهرا ازون ناراحت نباش وقتی میوه آورد بابام بهش گفت کی به تو گفته بود میوه بیاری؟؟؟قلبم شدیداً شکسته...نه خواهر ندارم نه مادر...از رفتار بابام شکستم...بخدا نه تولد دیدم نه مناسبتی..هیچی از بابام ندیدم..نه جهاز داد نه سیسمونی ولی همیشه توقع داره با دست پر برم..پنج شنبه ها که میرم خونشون خودش به زور منو میبره وگرنه اشتیاقی برام نمونده اونجا برم..بچه هامو اذیت می کنه بابام.میگه حوصلتون رو ندارم..میگم بابا منم دلم نمیخواد بیام چرا منو میاری!!خودشم یه بچه ۳ ساله داره ..که داداش منم میشه....چرا پدر باید اینجوری باشه؟! داداش مجرد دارم بیشتر بخاطر اون میرم ببینم اوضاعش چطوره!!🥀