2777
2789
عنوان

سرگذشت ماهور

43406 بازدید | 389 پست

#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی

#ماهور


ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم
 و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت


#ماهور

#قسمت_اول


ماهورم ،یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم

 و آخرین بچه اون خانواده ی پر جمعیت بودم .چهار تا از خواهرام ازدواج کرده بودن و هر کدوم تو یه روستای دیگه زندگی میکردن و زیاد به ما سر نمیزدن ،دوتا از برادرام هم زن گرفته بودن و با ما زندگی میکردن، تو یه خونه ی بزرگ که از پدر بزرگم به ارث مونده بود...به جز خانواده ی ما دوتا از عموهام و خانواده هاشون هم تو همون خونه زندگی میکردین و هر خانواده دوتا اتاق دوازده متری تو در تو داشت که با پرده از هم جدا شده بودن ...اونم فقط وقت خواب ازش استفاده میکردن و آخر شب هرخانواده مثل مرغ میرفتن سمت لونه شون، اون خونه ی بزرگ برای ما که حدود سی چهل نفر بودیم کوچیک بود و شب موقع شام همه تو هم میلولیدیم و همیشه ته مونده ی غذا نصیب کوچیکتر ها میشد و اکثر شبها گرسنه میخوابیدیم ...کار رو زمینهای مردمو ارباب کفاف زندگی رو نمی داد و همیشه هشتمون گرو نُهمون بود در حالی که همه تلاش میکردیم ولی چون برای ارباب بود سودش هم برای اون بود و فقط به ما یه دستمزد بخور و نمیر میرسید...

نه سالم بود ولی مثل آدم بزرگا کار میکردم و بچگی برام معنا نداشت داشتم لباس هایی که شسته بودمو رو بند پهن میکردم که ننه بلقیس صدام کرد و گفت: هوی چقدر لفتش میدی زود باش بازی گوشی نکن بدو برو برای اجاق ،هیزم بیار، از ننه بلقیس مثل چی می ترسیدم و هیچ وقت جرات نداشتم روی حرفش حرف بزنم ،ننه بلقیس مادر پدرم بود و حرف اول و آخر خونه رو اون میزد و هیچکس حق نداشت رو حرفش حرف بزنه وگرنه قیامتی به پا میشد که تا چند وقت دامن همه رو میگرفت، لباسها رو سریع پهن کردم و رفتم از گوشه انباری هیزم آوردم، انداختم تو اجاق و خواستم یه کم دستامو گرم کنم‌ که گفت چته کوه کندی اینطوری ولو شدی؟؟بدو بقچه نون رو بردار ،بدون بازیگوشی و سر به هوایی ببر سر زمین بده به غلام و پسرا، گَرم نشده، گره ی روسریم رو محکم کردم وسریع بقچه رو گذاشتم روی سرمو و راه افتادم سمت زمینی که بابا و عباس و بهادر روش کار میکردن، بابا رو از دور دیدم و بدو بدو رفتم سمتش ، سلام کردم بقچه نون رو دادم بهش ،خواستم برگردم که گفت بیا به بهادر کمک کن و سبد میوه ها رو براش ببر ، بدون هیچ اعتراضی سبدها رو برداشتم و رفتم ته باغ کنار بهادر..بهادر میوه ها رو میچید و میذاشت توی سبد و چند نفر دیگه بارِ گاریش میکردن ...باغ شلوغ بود و هر کس سرگرم کار خودش بود،آروم از کنار دیوار رد شدم و از باغ اومدم بیرون،از کوچه باغ به حالت لی لی رد شدم و رفتم سمت خونه ، نگاه به آفتابی که وسط آسمون بود و کم کم داشت پشت ابرهای سیاه و بارونی پنهون میشد کردم و گفتم الان باید مامان و زن عمو ها رسیده باشن،چون وقت ناهار بود، با یاد آوری ناهار گرسنه ام شد و یادم افتاد اصلا صبحونه هم نخوردم، قدمهامو محکم تر برداشتم و رسیدم توی حیاط مثل همیشه بوی شوربا میومد ،بیشتر گرسنه شدم و رفتم توی اتاق یهو با دردی که توی پهلوم پیچید برگشتم ،ننه بلقیس بود که عصاش رو فرو کرد توی پهلوم، دردم گرفت و آخی گفتم، که شروع کرد به بدوبیراه گفتن که تربیت درست نشدی ،معلوم نیست دوساعته رفتی کجا ول شدی و الان اومدی بزار شب اون بابات بیاد ببینم از دخترش خبر داره که راه بیست دیقه ای رو دوساعته میاد؟؟ خواستم حرفی بزنم ولی از اونجایی که ننه رو می شناختم سکوت کردم و آروم و بی صدا شروع به پهن کرده سفره کردم ،مامان و بقیه هم از قالی بافی برای پسر ارباب برگشتن و دور هم ناهار خوردیم، بعد از ناهار هر کس مشغول کاری شد و من و دختر عموها هم رفتیم سراغ کار هر روزمون که شستن ظرفها بود و آب و جاروی حیاط..

روزگار ما همینطور می گذشت ،هر چند خیلی سخت بود ولی شیرینی های خودش رو هم داشت ،پنج شش ماه یکبار یه عروسی داشتیم که گاهی با گریه و نارضایتی بود و گاهی هم با رضایت و خوشحالی همراه میشد ..دختر عموها یکی بعد از دیگری تو سن دوازده ،سیزده سالگی ازدواج میکردن و میرفتن سر خونه زندگیشون، تا اینکه نوبت به نجمه دختر عموم که تازه سیزده سالش شده بود رسید ،من بچه بودم ولی میدونستم نجمه و صمد پسر مش قربون همدیگرو میخوان و گاهی قایمکی میرن ته باغ و باهم حرف میزنن...

روزی که طیبه خانم اومد خواستگاری نجمه برای پسرش احد که یکبار ازدواج کرده بود ولی زنش سر زا مُرده بود و یه بچه ی دوساله داشت ؛از چهره ی نجمه نارضایتی معلوم بود ولی مگه کسی جرات مخالف و یا انتخاب داشت ، هر کس رو که خانواده ها انتخاب میکردن باید بدون چون و چرا قبول میکردیم ، ننه بلقیس هم چون خانواده ی احد رو چون بعد از ارباب دومین خانواده ی پولدار ده بودن و کلی گاو و گوسفند داشتن

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷


#قسمت_دوم



به مادر احد گفت برای دختر اومدی به پسرت میدم کی از شما بهتر ، نجمه کنیز شماست ...

طیبه خانم،هم خوشحال و خندان از ننه تشکر کرد و رفت که شب با شوهرش

 و احد و بقیه خانواده بیان، نجمه به بهانه ی پر کردن دبه ها راهی چشمه شد، ننه منم فرستاد دنبالش تا تنها نره ،یه کم که رفتیم گفت ماهور تو میتونی اینجا بازی کنی نیاز نیست تا اونجا بیایی خسته میشی، گفتم آخه اگه دیر بیایی و ننه بفهمه باهات نیومدم روزگارمو سیاه میکنه، گفت به خاطر خودت میگم ،خندیدم و گفتم میخوای بری با صمد حرف بزنی؟؟نجمه یدونه زد تو صورتشوگفت وااا این حرفها چیه میدونی اگه به گوشِ آقام و داداشام برسه تیکه تیکه ام میکنن.. این حرفها رو از کجات در میاری؟؟آب دهنمو قورت دادمو گفتم بخدا من به کسی نمی گم چند باری پشت خونه دیدمتون خیالت راحت باشه، نجمه یه کم نگام کرد و گفت میدونی چیه من از احد بدم میاد دوست ندارم با آدم علاف و چشم چرون و زن مُرده ازدواج کنم .. گفتم خوب به زن عمو بگو احد و نمیخوای ،یه کم من من کرد و ادامه داد بیچاره مامانم نمیتونه از حق خودش دفاع کنه و زیر این همه زورگویی آقامو ننه بلقیس دم نمیزنه ،چطوری میخواد از من دفاع کنه اونم هر چی بقیه بگن گوش میکنه، هر چند بچه بودم ولی درکش میکردم و میدونستم چی میگه ، پس همون جا کنار جاده خاکی نشستم و گفتم من دیگه نمیام ولی تو رو خدا زود برگرد، نجمه خندید و گفت نمیخواد اینجا بشینی،حالا که از همه چی خبر داری بدو که دیر شد ،تا کنار چشمه دویدم ، دبه ها رو پر کردیم و دوباره برگشتیم، از چشمه که دور شدیم با صدای سوتی که اومد برگشتیم، صمد بود ، به ما نزدیک شد و دبه ها رو برداشت و گفت نجمه خانم بزار کمکتون کنم ، نجمه یه نگاه به من کرد و رو به صمد گفت از خودمونه نگران نباش ، کنار یه دیوار قدیمی ایستادیم من یه کم ازشون فاصله گرفتم و خودمو با سنگهای ریز روی زمین سرگرم کردم و اونها رو به دورترین نقطه پرتاب میکردم ، وقتی برگشتم دیدم صورت نجمه از اشک خیسه و صمد داره اشکاش رو پاک میکنه تا منو دید انگار خجالت کشید خودشو جمع و جور کرد و نجمه هم با پر شالش اشکاش و  پاک کرد،صمد دوباره دبه ها رو برداشت و تا نزدیک روستا آورد اونجا به نجمه گفت یادت نره بهت چی گفتم فقط به من اطمینان کن..

نجمه حرفی نزد و دبه ها رو برداشت و راهی خونه شدیم، من استرس و اضطراب نجمه رو خوب می فهمیدم مثل مرغ سر کنده شده بود ، یک ساعتی میشد که رسیده بودیم خونه که صدای مادر صمد اومد که ننه بلقیس رو صدا میزد ...

ننه اومد تو ایون و مادر صمد و به داخل دعوت کرد، نجمه سینی چای رو داد دست منو گفت برو ببین چی میگن، چای رو گذاشتم زمین و اومدم پشت دری که باز بود.. مادر صمد نجمه رو از ننه خواستگاری کرد ،ولی ننه گفت قبل از شما طیبه خانم اومده برای پسرش حرفامون رو زدیم و قول و قرارمون رو گذاشتیم ،نمیتونم حرفمو دوتا کنم ، مادر صمد گفت خبر دارم ولی پسر من خیلی وقته که نجمه رو میخواد و شب و روز نداره تو رو خدا دلش رو نشکنید و باعث خرابی  زندگی این دوتا جوون نشید، هر چی اون اصرار کرد ننه بلقیس قبول نکرد و مادر صمد دست از پادراز تر رفت ، همه می دونستیم چون وضع خانواده ی احد بهتره و یه نسبت فامیلی دوری با ننه دارن ننه کوتاه نیومده و دست رد به سینه ی مادر صمد زده...

ماجرا رو برای نجمه تعریف کردم ،گوش کرد و بدون حرفی رفت تو اتاق خودشون..

شب احد و خانواده اش و بزرگای فامیلشون برای خواستگاری اومدن، بدون اینکه نظر نجمه رو بپرسن، بریدن و دوختن و با فرستادن صلوات معلوم بود به توافق رسیدن و همه چی تموم شده .. زن عمو از اتاقی که خانمها توش بودن اومد بیرون رو به نجمه گفت بدو چایی بیار و رو به من گفت واینستا اینجا برو کمک نجمه..

منو نجمه رفتیم تو اتاقی که اجاق داخلش  بود... چشمهای درشت و مشکی نجمه از گریه سرخ بود ولی این برای هیچکس مهم نبود،ناراحت مشغول ریختن آبجوش روی چایی ها شدم و نجمه سینی به دست رفت تو اتاق مهمون،که ورودش با هلهله و کل کشیدن همراه بود..

همون شب صیغه ی محرمیت رو شیخ موسی بزرگ روستا خوند و قرار شد عقد و عروسی رو باهم بگیرن و برای جور کردن جهیزیه و خرید عروسی دو هفته وقت گذاشتن..

مهمون ها که رفتن نجمه به مادرش گفت من نمیخوام زن احد بشم،اون بچه داره ،پانزده ،شونزده سال از من بزرگتره،  حالم ازش بهم میخوره ،اگه به حرفام گوش نکنی داغ این عروسی رو به دلتون میزارم ،زن عمو یه نیشگون محکم از بازوی نجمه گرفت و یه سیلی محکم تو صورت خودشو و یه سیلی هم تو گوش نجمه زد و گفت چه غلطا، از احد بهتر میخوای شوهر کنی حتما زیر سرت بلند شده، دوره و زمونه عوض شده ما تا شب عروسیمون نمی دونستیم قراره زن کی بشیم ، اگه ننه بلقیس و برادرات بفهمن چه غلطی کرده حتما زنده زنده چالت میکنن دختره ی.....

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کسب درآمد

khomeyni | 24 ثانیه پیش

آینه کنسول

nazaninzahrs | 6 ثانیه پیش
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز