من پدر بزرگم فوت کرده ،مادر بزرگم تنهاست
خاله هام اصلا درک ندارن
من یه هفته اومدم خونه مادربزرگم چون تنهاست ، بعد من اصلا حوصله ندارم ،چون مادربزرگم نمیتونه چیزیو تو دلش نگه داره ،هر اتفاقی بیفته فوری همسایه کلا همه میفهمن ، نمیتونم باهاش حرف بزنم
فقط درس میخونم تو خونش هراز گاهی ظرف اینا بشورم و تمیز کاری ، خدایی درک ندارن من بعضی حرفارو نمیتونم بزنم ،میریزم تو خودم نمیتونم گریه کنم چون اینم ناراحت میشه
واقعا خسته شدم از فشار نیاز دارم برم داخل اتاقم فقط گریه کنم تا خالی بشم
مامانمم مرحم دردام نیست چون خیلی اخلاقش مثل مادربزرگم هست ،خاله هام ومامانم درک ندارن حداقل امروز که روز پدر هست دارحمه که طرفای خودمونه ،میومدن اینجا یه سر میزدن
منم میرفتم خونمون چون کار دارم واقعا
نگین خاله ها شهرشون دوره یا شرایطش ندارن اتفاقا خیلیم شرایطش دارن فقط حرف الکی میزنن
خاله کوچکم هم تو شهر خودمون ولی خونه مادر شوهر شه ،اون یکی خالم هم خونش تو شهر خودمونه