خوابگاهیم
امروز یه تاپیک که فکرکنم فیک هم بود و ترکید درباره یه شوهری ک زنشو کلی کتک زده بود و میخواست اتیشش بزنه خوندم
بعد برا رفیقام تعریف کردم ک چقدر آدما پستن و میخواسته زنشو بکشه
یهو بحث به جایی رفت ک یادم اومد منم همین دوماه پیش نامزد سابقم کتکم زد داشت خفم میکرد یاده اون لحظاتی افتادم که دستانش دور گردنم بود
اون لحظه ای که منم جیغ میزدم اما کسی نبود که کمکم کنه
تصور کردم اگه باهاش ازدواج میکردم چی میشد چه بلایی سرم میآورد....
شب که خوابیدم فکر نمیکردم اینجوری شده اما دوباره انگار رها شدم تو اون لحظه ها خوابشو دیدم
تو خوابم جیغ زدم و فرار کردم رفتم تو سالن... تموم بچه های خوابگاه جمع شده بودن دورم و هم اتاقیام پنیک کرد
از خودم خجالت میکشمم که باعث شدم یکی همچین ترس عمیقی رو بخاطر من تجربه کنه 😔
فردا میخوام تا جمعه برم خونمون
از چهار صبح که خواب دیدم تا الان داشتم گریه میکردم
واقعا اگه فیک بود داستانت می ارزید که چندین نفر اینجوری اذیت بشن؟ هیچوقت نمیبخشم اونی ک همچین چیزی از خودش ساخت رو ....