بچه ها ما سه نفریم توی خوابگاه زندگی میکنیم
من و رفیقم و یکی دیگه
رفیقم خیلی آدم خوبیه و با معرفتیه ولی خیلی خسیسه بعد هی آخر شبا و عصر ها من براش چای دم میکنم و بیسکویت چیزی باهم میخوریم
راستش من خسته شدم از این ماجرا چون بیشتر منم که دارم زحمت میکشم و خرج میکنم
هی میگه چیزی واسه خوردن نداری
دیشب یه بار دیگه گفت منم گفتم نه ندارم
بعد اون یکی هم اتاقی مون که رفاقتی باهاش نداریم یه ساعت بعد گفت منم ناخودآگاه یکم بهش خامه دادم.
بعد رفیقم الان ناراحت شده و قهر کرده
هنوز حرفش نزده ولی متوجه میشم از کنایه هاش منظورش اینه که من اینهمه رفیقتم چیزی بهم ندادی بخورم به اون غریبه تره دادی
اینم بگم نهایتا یه ماه دیگه رفیقم ببینم میخاد بره
به نظرتون مشکل از کنه
چیکار کنم الان