2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

48 بازدید | 1 پست

پارسال یه تاپیک زدم درباره کنکور که بد دادم دوساله دارم کنکور میدم و خجالت میکشم و از این نا امیدی ها تا اومدن رتبه ها کارم شده بود شب و روز گریه خجالت ناامیدی از اون طرف تیکه های داداشم ..داداشم سنی نداشت شوخی میکرد من بزرگش کرده بودم بد ترین دوران زندگیم بود تااااینکه نتایج اومد رتبم خوب شده بود خیلی راضی بودم خییلی یعنی چند ساعت شک بودم بعدشم انتخاب رشته و اوردن پزشکی توی دانشگاه علوم پزشکی شهرمون...بعد یه مدتی خاستگار خوب پیداکردم ازدواج کردم و الان عقدم تا اینکه امشب یادم افتاد یه کاربری تو نینی سایت دارم و اومدم بهش سر زدم

این داستانو گفتم بدونین توی اون همه ناامیدی گریه تنها چیزی که باعث شد یکم سرپا باشم توکل بود توکل به خدا خواستمو از خودش خواستم تلاشمو کرده بودم ۲سال تلاش کردم شب و روزم شده بود تست یه دوساعت هم که میخوابیدم خواب اتاق عمل لباس پزشکی مطب و اینارو میدیدم از خودش خواستم اونم بهم داد بهترینشو بهم داد

اگه یه خواسته از خدا دارین بهترین کار صبره صبر و تحمل صبر خدا زیاده خیلی زیاده ولی من صبر نکردم زیاد عجول بودم و الان میفهمم که خدا چقدر دوستم داره اگه از ته دل خدارو صدا بزنید قطعا جواب میده اون هم به بهترین شکل

چ خوب

 موفق باشی💓


ولی این اون آینده ای نبود که آرزوشو داشتم:) . یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108