2777
2789

سلام شبتون بخیر دوستان گلم

دلم پردرده و غصه اس 

مگه نمیگن خدا اه مظلوم میگیره مگه نمیگن طرف کارما پس میده پس چرا خدا شوهر منو نابود نمیکنه چرا جواب تک تک اشکامو نمیده ک خداشاهده داره بهم ظلم میکنه

خدا منم لعنت کنه ک ۸ سال بچه نیوردم تو اون ۸ سال هزار دفعه خودشو و گوه کاریاشو بهم نشون داد و شهامت جدایی رو نداشتم 

اومدم ازین ادم بچه دار شدم دوتا طفل بیگناه وارد این زندگی شدن ک الان ن راه پس دارم ن راه پیش

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ب حرف کسی یکی دیگه نابود نمیشه ک اگه میشد.....

مادر منم مظلومانه پر کشید آخر

ولی من هروقت بریدم وخسته شدم وفکرکردم ک دیگه نمیتونم ادامه بدم،همین ی جمله اش منو نگه داشت تو در پناه خدایی و خدا هرگز دیر نمیکند.....

در اون که خدا هس و جواب شو میده شکی نی خانم

ولی خب خودتون هم باید کاری بکنین 

اگه واقعا حس میکنین ادامه زندگی مشترک به نفعتون نی تمومش کنين 

میدونم سخته با دوتا بچه

ولی خب تحمل وضعیتی که هیچ امیدی به بهتر شدنش نی هم سخته 

شوهرم اخلاق بد خیلی ژیاد داره ولی یکی از بدترین کاراش مشروب خوردنشه ک میخوره زیاده روی میکنه و شروع میکنه ب چرت و پرت گفتن و چرند گفتن من امروز هوس دلمه کردم از بعدظهر شروع کردم ب دلمه درس کردن دلمه ام خو میدونین جقد دردسر داره منم از همون ساعت ۴ دس ب کار شدم 

اینم خوابش برده بود ک پا شه بره سرکار بچه ها ک اذیت میکردن اینم پا شد دید دارم دلمه درس میکنم شروع کرد ب چزت و پرت گفتن و فوش دادن منم جوابشو دادم ولی اون هنو ادامه داد ک هیجی خانوادت بهت نشون ندادن بی خانواده بی همه چیز تازه ناهار خوردیم از الان ب فکر شامی  خلاصه خیلی حزفای بدی زد

منم جوابشو دادم دادو بیداد کردک ولی ۱ ساعتم کریه کزدم 

من دلمه ک درس میکردم ماستم خیلی کم بود نمیشد خب ب اینم یگم بره بخره خلاصه زنک زدم مادرشوهرم داد پسر خواهرشوهرم برام اورد

اینم غروب اومد خونه ب منت کشی بغل کردنمو اینا منم محلش ندادم اصن 

تا اینکه هنو ساعت ۹ اینا اومد قهوه خورد و رفت دیدم با گوشی حرف زد یکی از دوستاش بگو نگو با این رفتن ب  مشروب خوردن ساعت11 بود ک زنگ زدم کحایی گفت دارم میلم 

منم ۱ بشقاب دلمه گذاشته بودم برا مادرشوهرم خب مادرشوهرم همیشه برا ما غذا میفرسته بعدم خواهرشوهرمم اپنجا بود گفتم بچش دلش نخواد 

تا دیدم شوهرم اومد تو راه رو زنک زدم خواهرشوهره میدونستم ک بیدارن

خواهر شوهرم گفت بیذارم گفت دلمه میدم میاره تازه اومده اونم تعجب کرد ک این موقع اومده

فقط وقتی ک خواس بره گفت این موقع برم اخه گفتم زنگ زدم بیذار بوذن

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز