قبلنا خونه ی مامان بزرگ من قدیمی بود ازینا که اتاق تو حیاطه یه اتاقه بود که بغلش یه باغچه بزرگ بود و پر درخت . بعد اون اتاقه انباری بود چون همه خرت و پرتا داخلش بودن
ولی همیشه یه صدایی میو مد از توش حالا ولی فکر نمیکردیم چیزی باشه فقط مامانم میگفت حق ندارین برین داخلش کنارش رد شدین بسم الله بگین تا یه شب مامان بزرگم تو خونه تنها بوده میره تو انباری وییله دربیاره شبم بوده بعد گفت رفتن داخل انباری دیدم یه زن با سه تا بچه نشستن یه بچه شیری که داشت شیر میخورد و خیلی ژلویره بودن مامان بزرگم خیال میکنه خیالاتی شده ولی زنه بهش میگه به بچه هات بگو دیگه نیان اینجا بچه هام اذیت میشن اینجا مال ماست😨 هیچی مامان بزرگمم خودش تنها تو خونه گفت فقط دیوار گرفتم بسم الله گفتم اومدم بیرون دیگه اینو بهمون گفت فهمیدیم اون صداها چی بوده جن داشته دیگه هیچ وقت تو اون اتاق نرفتیم 😞این یکیشم