بابا را مهمان کرده بود. چه ذوقی از چشم هایش می بارید. کاملا معلوم بود با هر نگاهی که به پدر می کند قلبش لبریز عشق می شود. یارای نگاه به چشم های عاشقانه پدر را نداشت.
موقع ناهار بود. سفره را انداخت. ظرفی از نمک و ظرفی از شیر و خرما آورد. با هیجان روبروی پدر نشست!
اما پدر در دو راهی تردید، حیران است!
از پدر می پرسد: پدر جانم اتفاقی افتاده است؟!
پدر می گوید: دخترم تا به حال بابایت را دیده ای که کنار سفره ای بنشیند که چند نوع غذا داشته باشد؟!
تازه راز این نگاه های مردد را در می یابد.
پدرجان شما مهمان من هستید دوست داشتم یک بار هم شده شما را ببینم که یک دل سیر غذا بخورید. دوست دارم ...
دخترم در این شهر کسانی هست که گرسنگی قوت هر شبشان است.
اما پدر!... به چشم های پدر که خیره شد از گوشه های چشمش قطره های زلال اشک می چکید.
خودش را چقدر نفرین کرد. می دانست که چه غوغایی در دل پدر انداخته است و چه دلی از او خون کرده است که چشم هایش یارای مقاومت ندارند!
ناهار که تمام شد متکایی آورد تا پدر کمی استراحت کند.
پدر هنوز لم نداده بود که ناگهان از جایش پرید.
پدرجان! چه شده است؟!
چشم های نگران پدر نگران ترش کرد.
باید بروم؟
بروید؟! به کجا؟!
باید بروم به کوچه های کوفه!
الان؟! در این هوای گرم تابستان کوفه که آفتاب قلب زمین را هم می سوزاند؟!
آری دخترم. شاید در کوچه های کوفه یتیمی باشد که گرسنه مانده است! شاید بیوه ای به دنبال غذای کودکانش ...شاید...که بغض نفسگیری راه گلویش را بست!
دختر با نگاهی لبریز از عشق، مهمانش را زیر شعله های بیرحم آفتاب کوفه بدرقه کرد... سر به آسمان برد و گفت: ای بی رحم اینکه بر او تازیانه آتش می باری علی است!