یه کیک خریدم رفتم توی ماشین شمع گذاشتم روش
گفت حالم روز تولدم بده
شمعمو فوت کرد و گفت ببرش خونه من کیک نمیخورم
گفتم نمیبرم خونه اشکالی نداره میندازیمش بیرون
گفتم بریم شام گفت من الان گشنمه گفتم بریم یه رستوران خوب تولدته گفت من الان گشنمه رفت یه چیزی گرفت خورد گفت مامانم غذا درست کرده
گفتم فلان چیزو دوست داشتی بریم با انتخاب خودت بخرم برات گفت من نمیخوام
از اون روز نمیدونم چرا همش حالم بده همش این صحنه ها توی مغزم پلی میشه نمیدونم چم شده