سلام شوهرم خونه مامانم اینا نمیاد بمونه فامیلیم از سمت پدری،پدرش فوت شده مادرش انقد بدی خانواده شوهرشو گفته بچه هاش از خانواده پدری بیزارن من وقتی عروسشون شده بودم باباشون تازه چندسال بود فوت شده بود
اون موقع خوب بودن بااینا،مامانش راست و دروغ مخ بچه هاشو پر میکنه امشب دوس داشتم خونه بابام بمونیم گفت نه،اصلا خانوادگی جمع گریزن فکرمیکنن همه باهاشون بدن همه بهشون حسودی میکنن توقع دارن باهمه بدرفتاری کنن بقیه باهاشون خوب باشن از همه طلبکارن
ما از بچگی همه همیشه تو جمع بودیم دلم واسه گذشته ها تنگ شده،الان همش ۲نفری هستیم خوشم نمیگذره بچه دارم نمیشم هرچی اقدام میکنم،توی جمع همیشه اولین نفری که بلند میشه میگه بریم شوهر منه