2777
2789
عنوان

شاعر گفته

28 بازدید | 0 پست

قطره قطره اشکهایم میچکد بر دفترم ...

یاد باداا .. ان نگار وُ ان دل غم پرورم ،


هر نفس از خاطراتش غنچه ای سر میزند ....

جان فدای برگ برگ خاطرات دلبرم ،


خشک لب در ساحلی بنشسته ام با یاد او ...

چند باشد از فراقش خاک عالم بر سرم ؟


نیک میدانم که آهم ، از دلم تا کنج لب ..

یک شبی مستانه سازد ، سوزد این بال وپرم ،


مضطرب ،زار و پریشان مانده ام در بحر غم ..

خیمه ی یادش به جانست وُ غمست وُ ساغرم ،


او بهارِ ناز بود و صد گل و صد بوستان ...

عالمی محو گل وُ ، من در خیال دلبرم ،


روز وشب بی اختیار ، از اختیار افتاده ام ..

ای جنون رحمی نما ، بر رنگ زرد پیکرم ،


چشم این مسکین نمی بیند ز خود عاشقتری ..

گرچه میدانم چو مورم ، از هزاران کمترم ،


زین گلستان قسمتم صد بند و صد زنجیر شد ...

با قد خم گشته وُ مجنون وُ چشمان ترم ،


یک نفس جانم تهی از آتش عشقش نشد ...

سالهاست میسوزم وُ خاکستر و خاکسترم ،





ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز