نازنینم! امروز ۱۳ دی ۱۴۰۳ هست.
۲۰ سالته. مشغول خوندن روانشناسی دانشگاه شهاب هستی .
رفتی دانشگاه دیدی خبری نبود.
عاشق شدی،
مامانت عشقتو تحقیر کرد. پشتت نبود.
گفت باید بری زیر زمین خونه مستاجری عروسیتو بگیری.
باید لباس خریدنو فراموش کنی.
باید قالی بافی کنی، بری خونه مردمو تمیز کنی بتونی پول پیش خونتو بدی!
گفت اون پسر یه لا قبا چیه ک میخایش؟ اخه ادم قحطه مگه؟ هر کی زنگ ز گفتیم نه این در شان ما نیست. ک اخر دخترمونو بدیم ب ی بیکار؟
گفت من پشتت نیستم
ی جهاز در حد لیاقتشون بهت میدیم.
بری خونه پدرشوهرت ک از اتفاق اونام مستاجرن تو یکی از اتاقاشون زندگی کنی.
انگار همچین دختری نداشتم هیچوقت!
گفت از درست نا امیدم کردی اینم از شوهر کردنت.
مغز نداری ط؟
اینه حد ط؟ لیاقتت اینه؟
گفتم خب تازه ۲۰ سالشه. سربازه چی باید داشته باشه؟ گفت من کاری ندارم. باباشم حتی مستاجره . کسی ک باباش تا ۵۰ سالگیش خونه نتونسته بخره، معلومه چیه دیگه. حتی حمایت خونواده شم نداره!
ولی معین من دوستت دارم! عاشقتم! بمیرم برای غرورت و این اشکایی ک امشب ریختی:)
من میفهمم نداری و ناچاری ینی چی.
میفهمم خونواده ی سطح پایین داشتن یعنی چی.
میفهمم بابای عرق خور و معتاد داشتن ینی چی.
میفهمم نرسیدن ینی چی.
خیلی ازت معذرت میخوام که همچین شبی رو تجربه کردیم:)
هیچکس شخصیت و جوهره ی ط رو ندید:)
حتی نخاستن ببینن!
چرا ؟ اخه ادم بی پول چ شخصیتی میتونه داشته باشه؟
ادمی که دو سال از عمرشو رفته سربازی ک تهش فقط ی کارت صد افرین بهش بدن!😂
الهی میمردم و این شب و تو خاطراتت نمی کشیدی.
معین جونم!
عزیز دلم!
اونقدر عاشقتم و انقدر میخوامت و میپرستمت و ط رو میبینم و میشنوم و درکت میکنم که
همه ی جونمو میزارم تا خوشبختت کنم!
رسالتم تو زندگیو پیدا کردم:)
خوشبختیه ط!
بچهام!
و نهایتا رضایتم از خوشبخت شدن شما:)
معین جونم!
میخوام کنکور بدم
.
میخوام تلاش کنم و درس بخونم.
مرگ یبار شیون یبار! میرم تو دلش ببینم اصن کی هستن این غولایی ک سر راهمن.
میجنگمبراش. نشد ! فدای سرت . ی راه دیگه انتخاب میکنم. کل عمرمو میزارم ک ثابت کنم ط لایق خوشبختی هستی. و خالصانه میخوامت.
ولی فعلا این تنها راهه!