من مجردم و معلم هستم. امروز جلسه داشتیم تو مدرسه، یه معلمی بحث ازدواج بچه های کارکنان مدرسه رو پیش کشید، معاون مدرسمون یه پسر داره متولد ۷٠، که اونم معلم هستش. یکی از معلم ها به شوخی گفت، خانم فلانی، پسرت رو بده به دختر خانم فلانی(یکی از معلم های اونجا). بعد معاونمون دختر خانم فلانی متولد ۸٠ هستش، ده سال از پسرم کوچیکتره، خیلی اختلاف سنی دارن. بعد همون معلمه، که میدونست من مجردم، به من اشاره کرد، به معاونمون گفت، پس پسرتون رو بدید به خانم فلانی(من). معاونمون با یه حالت غرور گفت، پسر من رو خانم دکترها و خانم مهندس ها میخوان. حالا من اصلا تو حال و هوای ازدواج نیستم. کلا سرم گرم کارمه. ولی اینقدر حرفش بهم برخورد.نمی دونم بعضیا پسر دارن، یه جور کلاس میزارن، انگار شاهزاده دارن، هیچ دختری رو لایق پسرشون نمی بینن. تو دلم گفتم، چرا باید یه خانم دکتر یا یه خانم مهندس، دوست داشته باشه بیاد زن یک معلم با حقوق نهایت ۱۵ تومن در ماه بشه. یادمه مامانم همش میگفت، من حاضر نیستم دختر به معلم جماعت بدم. چون حقوقشون خیلی کمه.
ما ندرتاً دربارۀ انچه کـه داریم فکر میکنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم کـه نداریم. «شوپنهاور»
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
منم یه بار یه زنه خیلی رندوم ازم خواستگاری کرد و حتی قبل از اینکه من جواب مثبت بدم با یه غروری گفت پسرم الان قصد ازدواج نداره و باید تا چهار سال دیگه صبر کنی