ابن تاپیک حالت دردو دله، من خانواده شوهرم دو هفته ای خونمونند و قراره حالا حالا ها بمونند. مادرشوهرم زن خوبیه واقعا بی ازاره. ولی دست به سیاهو سفیدنمیزنه. مثلا من سرکارم تا پنج عصر. میام نه غذایی پتخته نه کاری کرده
من دوباره باید برای شبو فردا ناهار غذا بپزم. در مقابل پدرشوهرم یکمی پررو و فضوله. مثلا میوه گذاشتم جلوی مادرشوهرم. برگست گفت باید براش پوست بگیری. یا داشتم با جارو دستی اشپزخونه رو جارو میزدم. یهو گفت با شارژی بکش. پس اونو برا چی خریدی! گفتم اون به شارژه. یهو دارم غذا میپزم مثلا سس غذا تو ماهیتابه داره میپزه میاد درشو باز میکنه ببینه چیه! باردارم رفتم رو تخت دراز کشیدم، چون حالت گر گرفتگی داشتم. درم بستم. دیدم بهو باز کرده با اینکه میبینه من رو تخت خوابم وایساده نگاه میکنه ( من لباسای نازک تنم بود چون از گرما حالم داشت بد میشد)
اصلا نمیدونم باید چکار کنم! عین این پسر بچه های فضوله! همش داره نطر میده سرک میکشه دستور میده. چندوقت پیش یه لحظه سرم گیج رفت رو پله ها نشستم؛ هی صدای ونگ ونگش تو سرم میرفت! میدبد حالم بده. هی داد میزد که تا الانکه خوب بودی!! انگار مثلا باید مثل ماشین راهنما میزدمو بعد سرم گیج میرفت که اقا راضی باشند من سرم گیج رفته!
وای بچه ها در کل خیییییلی رو اعصابمه! نمیدونم چکار کنم!!!!