پسرای کوچه ما کم بودن
دو نفری یکی برمیداشتیم،یه روز درمیون شوهر یکیمون بود
من و دوستم مهدیه،یه پسر بچه تخس و اخمو برداشتیم ب اصرار مهدیه
روزایی ک شوهر من بود خیلی عنق و بداخلاق بود،بچمونو همش الکی دعوا میکرد،بهونه میگرفت و زودتر از روزای قبل میرفت خونشون
چند وقت پیش شوهر مذکور رو دیدم همراه با مهدیه و دختر کوچولوشون😍
عشقشون پایدار