2777
2789
.#آرامشباران از پشت من رو در آغوش گرفته بود اما من دست و پا زده و جیغ و فریاد میکردم. پرستارها بلافا ...

#آرامش



_سرخاکش بودی؟
فقط تونستم سری تکون بدم و بعد.‌هر دوی ما خیره در چشم های هم بغضمون ترکید و باریدیم...به یاد مردی که از پیشمون رفته بود...خیلی بد هم رفته بود. بعد از من مسیح بیشترین ضربه رو خورده بود. من میدیدم لبخند از روی لب های مسیح پر کشیده و داره ذره ذره خودش رو نابود میکنه.
-بَ بَ.
با شنیدن صدای آرامش بخش پناه با عجله چرخیدم و با گوشه شالم جلوی اشک هام رو گرفتم. پناه به اندازه کافی توی این مدت غم و اشک دیده بود. مسیح دستی به صورتش کشید و به سمت ماشین حرکت کرد اما من به سمت دلارامی که پناه به بغل پشت سرم ایستاده بود چرخیدم. پناه به محض دیدنم,بی تاب دست و پایی تکون داد و دست هاش رو با ذوق بهم کوبید. تنها دلیل لبخندم,تو این روز ها پناه بود. دست هام رو با اشتیاق سمتش دراز کردم و پناه خودش رو بی تاب در آغوشم پرت کرد و من,محکم و سرمست عطر تنش رو بو کشیدم. سر در گلوش بردم و به عادت همیشگی گردن خوش بوش رو بوسیدم. پوست نازک گردنش رو با عشق بوسیدم که پناه با خنده آواهای عجیب غریبی از خودش در آورد و باعث شد من و دلارام به خنده  بیفتیم، دلارام,موهای سرخش رو پشت گوش زد و بدون اینکه به
خیسی چشمام اشاره کنه گفت:
-نگار منتظره. بریم؟
از نگاه کردن به چشماش خود داری کردم و به چشم های زیبای پناه خیره
شدم و با لبخند آرومی
-آره بریم. خنده اش رو حس کردم و بعد.,‌پناه رو در آغوشم گرفتم و به سمت ماشین حرکت کردم. مزونی که مسیح انتخاب کرده بود بی اندازه شیک و لاکچری بود. دوشادوش هم قدم می زدیم و من با لبخند به اطراف نگاه می کردم اما نگار پناه رو در آغوش گرفته بود و چشم و ابروش رو چپ میکرد و باعث میشد پناه از خنده به قهقه بیفته و این سمفونی خنده انقدر زیبا بود که هرکسی که صدای خنده اش رو می شنید به سمتمون نگاه بندازه و از دیدن پناهی که در آغوش نگار قهقه میزنه,لبخند بزنن. دخترک من,زیبا بود. چشم های خیره کننده ای داشت...درست عین پدرش.
-آرام اینو ببین.
رد دستشو گرفتم و به ماکسی قرمزی که روی تن مانکن بود رسیدم. مخمل خوش رنگی بود و یقه قایقیش,خاص ترش کرده بود. تبسمی کردم و گفتم:
-خوشگله. بهتم میاد. ذوقی کرد و سری تکون داد. با لبخند به نگار و پناه نگاه می کردم.
دلارام  سایز خودش رو به فروشنده که زنی جوون بود میگفت. زن,لبخندی زد و گفت:
-رنگ قرمز این سایز رو تموم کردیم.یه چند لحظه صبر کنید میگم براتون از انبار بیارن. دلارام نگاهی به من کرد و من سری تکون دادم و لب زدم:
-مشکلی نیست. چشماش برقی زد و زن با دستش به مبل سه نفره ای که گوشه مغازه بود اشاره کرد. پاهام کمی درد میکرد بنابراین پیشنهادش رو رد نکردم و به سمتش رفتم. زودتر از ما,نگار نشسته بود و من کنارش نشستم. دست های پناه رو گرفته بود,لپ هاش رو باد میکرد و با دست های پناه باد لپش رو خالی می کرد و باعث میشد پناه از خنده ریسه بره. لپ های باد کرده نگار اونقدر بامزه بود که باعث خنده ماهم شد. لبخندی زدم و با دستمال کاغذی درون دستم,لب های خیس پناه رو تمیز کردم.
-آرام,چقدر این قشنگه.
با تعجب نگاهش کردم. با دیدن ماکسی بنفشی که روبه روی ما تن مانکن بودابرویی بالا انداختم. راست می گفت,خیلی زیبا بود. خیلی ساده بود اما بی نهایت خوش دوخت بود. از روی سرشونه تا نصف قسمت سینه ها با تور اکلیل داری پوشیده شده بود. پشتش کاملا بسته بود. و قدش, از جلو یک وجب بالای زانو بود اما پشتش دنباله دار بود.
_ اینو میخوای؟ به نشونه مخالفت سری تکون داد و گفت:
_نه من که اون قرمزه رو پسندیدم,برای تو. بیخیال شونه ای بالا انداختم و به پشتی تکیه دادم و گفتم:
-اها,نه من لباس دارم. اما هنوز کامل به مبل تکیه نداده بودم که دستم رو گرفت و با لحن جدی ای گفت:
-تو غلط کردی,ضد حال نزن دیگه. پاشو برو تنت کن رو حرفمم,حرف نزن.
دستم رو کشید و از روی مبل بلندم کرد و من با بی حوصلگی گفتم:
-دلی,صبر کن. دیوونه میگ.. حتی اهمیتی به حرفام نمی داد. برای یکی از فروشنده ها دست تکون داد و گفت:
-خانوم ميشه سایز سی و هشت این رنگو برام بیارید؟
با چشم های درشتی نگاهش کردم و گفتم:
-دلی ب.. زن لبخندی زد و گفت:
-بله حتما.
درست مثل یک مترسک سر جالیز ایستاده بودم. دلارام لباس رو از دختر گرفت,بازوم رو گرفت و من رو به سمت اتاق پرور هدایت کرد. هر چی با حیرت و خیره نگاهش می کردم افاقه ای نمی کرد. در اتاق رو باز کرد و من رو با داخل پرت کرد و لباس رو روی چوب لباسی که سمت چپ گذاشته بودن آویزون کرد و انگشتش رو با تهدید جلوم تکون داد و گفت:
-پاره ات می کنم اگه تنت نزنی.
و بعد تق...در رو بست و رفت. مات و مبهوت به در بسته شده نگاه می کردم...خدای, بزرگ این دختر خیلی کله شق بود. نفسی آزاد کرده و با کنجکاوی به اتاق نگاه کردم. اتاق بزرگی بود.

#آرامش_سرخاکش بودی؟فقط تونستم سری تکون بدم و بعد.‌هر دوی ما خیره در چشم های هم بغضمون ترکید و باریدی ...

#آرامش



سمت راست آینه قدی بزرگی بود و در سمت چپ,چوب لباسی بود. پشت سرم,تماما با پرده های خردلی تیره رنگی پوشیده شده بود. چراغ نسبتا بزرگی در سمت راست بالای آینه بود و بقیه قسمت ها به نسبت تاریک تر بود. سمت چوب لباسی رفته و به آرومی شال مشکیم رو از سرم برداشتم. مانتوم و تاپی که زیرش پوشیده بودم رو با آرامش از تنم بیرون کشیدم. دکمه های طلایی شلوارم رو بین انگشتام گرفته و بازش کردم و بعد به سادگی از تنم پایین افتاد و من با بلند کردن پاهام,ازش خارج شدم. خم شدم و شلوارم رو از روی زمین برداشته و آویزونش کردم و بعد ماکسی رو در دست گرفتم. زیپش رو باز کردم و صدای نگار رو شنیدم که با عشق و حرص گفت:
-ای قربون این چشمات بشم من کچل خاله.
خنده ام گرفت و لبم رو کج کردم و به آرومی زمزمه کردم:
-داره شیودهاش در میاد بچم. و لباس رو از روی یقه ام رد کرده و آستین هاش رو پوشیدم. ساتن پارچه رو آهسته آهسته‌ پایین کشیدم و بالاخره لباس فیت تنم شد. موهام رو از داخل لباس بیرون انداخته و به سمت آینه حرکت کردم. لعنتی,جدی بهم می آومد...خیلی ام بهم می آومد. به خوبی روی تنم قاب گرفته شده بود و پاهای پرم رو به زیبایی به نمایش گذاشته بود. پاهام رو تکونی دادم و دست روی لبه های لباس کشیدم و کمی پایین تر کشیدمش. حالا قدش تا دو انگشت بالاتر از زانوم بود. بهتر شد. دست دراز کرده و خواستم زیپی که پشت لباس بود رو ببندم. زیپ کوچیکش رو در دست گرفتم و از ترس اینکه یه موقع پاره نشه,به آروم ترین شکل ممکن بالا کشیدم. هر چه قدر بالاتر میرفت,نمیتونستم ببندمش,لبم رو گاز گرفته و سعی کردم ببندمش,اما نمیشد. کلافه از جنگ با لباس,نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-لعنتی. دامنه لباس رو در دست گرفته و به سمت در حرکت کردم تا دلارام رو صدا کنم. زیر لب غرغری کردم اما...پرده های خردلی رنگی که پشت سرم بود تکونی خورد و من با تعجب به سمتش چرخیدم و بعد.صدای قدم هایی,عطر سردی, حضور کشنده ای و بعد,چشم های عصیانگری.نفسم رو گرفت و صدای گیراش,به گوشم رسید:
-گفته بودم حق نداری جی پی اس کوفتی رو خاموش کنی,نگفته بودم؟
خشمگین,عصبی و جنون زده به نظر می رسید... حال همیشگیش..حال همیشگی شاهنشاه مافیا..حال همسر من,حامی. کوهستان چشماش,قلب بی پناهم رو در زمهریر می کرد. برای این جنونش,برای این حس امنیت مالکیتش حاضر بودم بمیرم. لبم رو گاز گرفتم و با خنده گفتم:
-توضیح میدم.
-می شنوم.
حضورش,هوای اتاق رو برام سنگین می کرد و نمی تونستم به درستی نفس بکشم. این مرد.,با این نگاهش می تونست قاتل نفس های من باشه. دستم رو مشت کردم و خواستم لب باز کنم که بی هوا و خشمگین سمتم یورش برد و بعد محکم من رو به آينه کوبید و مقابل صورتم غرید:
-گور بابای توضیح,
من با این مرد‌ چیزهایی رو تجربه کردم که حتی در خواب هم نمیدیدم. واقعا ذوب می شدم. تب دار نگاهش کردم و با لحن عاجزانه ای گفتم:
-باور کن توضیح میدم. تند و با ریتم بلندی نفس می کشید و قبل از اینکه من بتونم از خودم دفاع کنم,صدای نق نق پناه رو شنیدم. بی تاب گفتم:
-پناه بیرونه و داره غرغر میکنه نمیخوای بهش برسی؟ مقابل چشم های خندونم,دستی به یقه کتش کشید و با دست دیگه اش,لباسم رو از روی سرشونه ام پایین کشید و غرید:
-فعلا میخوام به تو رسیدگی کنم.
نخودی خندیدم با هیس هیس گفتم:
-حامی لطفا.
خروشید:
-وقتی من پیشتم،درد،لرز،گرما,سرما,غلط کرده روت اثر بذاره آرامش‌. دست های من،بلدن هم درد بدن,هم لرز بدن,هم شکنجه بدن. پس انقدر به خودت نپیچ
دست هاش..  مقابل گوشش گفتم:
-دا..داری منو می...می کشی حامی. تقه ای به در خورد و دلارام با تعجب گفت:
-هوی,آرامش فرار کردی؟داری چه غلطی می کنی؟
میخواستم لب باز کنم اما نمی تونست دلارام محکم به در زد و این بار با صدای بلندتری گفت: -آرامش,الووو‌هستی؟بخدا نپوشیده باشی پاره ات میکنم....
اخماش درهم رفت و با حرص گفت:
-به گور باباش خندیده.
خنده ام گرفت و به آرومی گفتم:
-داره شوخی میکنه.
-شوخیشم حق نداره.
لبم رو گزیدم که دلارام محکم به در کوبید و با فریاد گفت:

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

#آرامشسمت راست آینه قدی بزرگی بود و در سمت چپ,چوب لباسی بود. پشت سرم,تماما با پرده های خردلی تیره رن ...

#آرامش



-آرامشش؟
توانایی صحبت پیدا کرد
.... گفتم:
-چته وحشی؟درو شکوندی. دلی با غرغر گفت:
-یه ساعته داری چه غلطی میکنی؟
تموم شد؟
حامی محکم ....و غرید:
-بگو نه.
خدایا چه گیری افتاده بودم
خیره در چشم های حامی گفتم:
-تموم شد,یکم صبر کن دارم زیپشو میبندم.چهره حامی درهم رفت اما من دلبرانه خودم رو بهش تکیه دادم و گفتم:
-شب حرف میزنیم.الان لطفا زیپ لباسمو ببند. خیره نگاهم کرد.... با غیظ زیپ لباسم رو بالا کشید و گفت:
-بار آخری بود که جی پی اس رو
خاموش کردی.
فقط سری تکون دادم و بعد,‌درست مثل یک روح, پرده رو کنار زد و از در پشتی رفت...به همین سادگی. موهای درهم و افشونم رو با انگشتام شونه کردم و دستی به چهره سرخم کشیدم. خدا بگم چی کارت بکنه حامی,گونه هام قرمز بود. چند نفس عمیق کشیدم و بالاخره در رو باز کردم. دلارام وحشیانه خودش رو به داخل اتاق کشوند و با چشم های درشت و خوشحالی نگام کرد. دستی به دنباله های لباس کشیدم و گفتم:
-چطوره؟بهم میاد؟ سوتی زد و با ذوق و شوق گفت:
-عااالیه,خیلی بهت میاد سلی...طه.
لبخندی زدم اما با شنیدن صدای نگار,به سمتش چرخیدم:
-پناه,کلا تو یه ژن برتری بچه. مامانت رو ببین چقدر چیز شده.
متاسف واسش سری تکون دادم اما پناه نگاهش به چشمام بود و من فکر کردم,زندگی هنوز پابرجاست.
***

-پناه خوابید؟
.... با خمیازه گفتم:
-آره,انقدر نگار باهاش بازی کرده بود که وسط شیر خوردن چشماش رفت؟ نگاه از پنجره گرفت و به سمتم چرخید و با استفهام گفت:
-گشنه خوابید؟
لبخند زدم. زبون گفتن نداشت.,هیچ وقت احساسش رو به زبون نمی اورد اما همین جمله هاش,همین دقتی که نسبت بهش داشت از هزار تا دوست دارم بالاتر بود.
-جناب,دختر شماست ها ماشالا پدر و دختر مهارت عجیبی توی خسته کردن من دارید. نگران نباش,به اندازه نیازش خورد و خوابش برد. چیزی نگفت فقط دوباره نگاهش رو به باغ بخشید. خواب آلود بودم و اونقدر بخاطر دلارام این پاساژ و اون پاساژ کشیده شده بودم که حوصله حرف زدن نداشتم اما اگه رو به موتم بودم ؛کرم حامی رو فراموش نمیکردم. سمت میز رفته و به آرومی گفتم:
-دراز بکش کرمتو بزنم حامی. کشو رو باز کرده و جعبه کرم رو برداشته و به سمتش چرخیدم. نگاهش همچنان به شب پر ستاره بود.خب,خیلی نباید ازش توقع حرف گوش کردن داشته باشم. نفس عمیقی کشید و من با حالت نمایشی ای گفتم:
-حامی لطفا,خیلی خسته ام و میدونی که تا کرمت رو نزنم نمیتونم بخوابم چون نگران میشم و حالم بد ميشه. اثر کرد. بی هیچ حرفی از پنجره کنار رفت و روی تخت دراز کشید. بی حوصله بلوزش رو از تنش بیرون کشید و با رکابی مشکیش منتظر نشست. لبخندم رو پنهان کردم و به سمتش رفتم. آروم روی تخت نشستم و از داخل جعبه کرم رو بیرون کشیدم. از گوشه چشم نگاهش میکردم و وقتی پماد رو باز کردم,زانوی راستم رو بلند کرده و روی تخت گذاشتم و به طرفش چرخیدم. دست راستش زیر سرش و دست چپش کنارش افتاده بود و نگاهش به مقابل بود.رکابیش رو بالا کشیدم و از دیدن جای زخم هاش,قلبم تیر کشید و درد عمیقی به وجودم تزریق شد. دیدن این زخم ها حتی یک ثانیه برام عادی نمیشد. لبم رو گزیدم و سعی کردم وبغض نکنم. چشمام رو از زخماش گرفتم و کرم و مقدار نسبتا زیادی رو روی پشت دستم ريختم و در کرم رو بستم. با انگشت اشاره ام مقداری از کرم رو برداشته و خیلی نرم و آهسته‌ روی جراحت کمرش کشیدم. جراحتی که روی کتف و وسط کمرش ایجاد شده بود.زخم دو گلوله ای که یادگاری اون شب جهنمی شد.
-با گریه هات بهمم نریز آرامش.
لبم رو گاز گرفتم و به سختی گفتم:
_گریه نمیکنم، و با سرانگشتام زخمش رو ماساژ دادم که با غضب گفت:
-داری دروغ میگی اونم به من؟منی که از صدای نفسات تا ته مغزت رو میخونم آرامش‌؟
کرم رو روی پوستش پخش کردم و ماساژش دادم اما قطره اشک سمجم از گوشه چشمم چکید. بلافاصله نفس تندی کشید و بعد به سمتم چرخید و دستم رو گرفت.رو گرفتم ازش و نگاه تارم رو به میز بخشیدم که گفت:
-ببین منو آرامش.
نفس عمیقی کشیدم و نتونستم نگاهش کنم. نمیخواستم گریه کنم اما نمیشد.
-جدی چه اتفاقی افتاده آرامش‌ به حرفم گوش نمیدی؟گفتم منو نگاه کن.
در بدترین شرایط زندگیشم کله شق و خودخواه بود.اشکام رو با دست آزادم پاک کردم و بهش نگاه کردم.اخم غلیظی بین دو ابروش بود و خیره به چشمام بود. فینی کشیده و گفتم:
-بفرما, همچنان سکوت کرد که من به عضلات درهم تنیده شکمش چشم دوختم و گفتم:
-برگرد  گفت:
-جدی حالم خوبه اما گریه هات بد بهمم میریزه آرامش.


#آرامش-آرامشش؟توانایی صحبت پیدا کرد.... گفتم:-چته وحشی؟درو شکوندی. دلی با غرغر گفت:-یه ساعته داری چه ...

#آرامش



بفضم رو خفه کردم:
-دست خودم نیست. دست روی بازوهام گذاشت و گفت:
-راجع بهش حرف بزن.
در تمام این چهل روز سکوت کرده بودم. چونه ام لرزید که با حرص گفت:
-نلرز آرامش.
اشکام بی اجازه از چشمام چکید و من با بغض دیوانه واری گفتم:
-غرق خون بودی.
_انگاری جهنم شد حامی.جلوی چشمم روی زمین افتادی و چشماتو بستی.وحشت کرده بودم بند بند وجودم میلرزید و قلبم تیکه پاره شد وقتی چشمات رو بستی. شب نحسی بود,انگار شب مرگ بود حامی,مثل دیوونه ها به جسم غرق خونت نگاه میکردم,دیوونه شده بودم وقتی دیدم پارساهم کنارت توی خون خودش دست و پا میزنه. حس میکردم شوهر و برادرم رو دارم از دست میدم. من جلوی چشمم مرگ کاوه رو دیدم. کاوه ای که یک سال تمام برادرانه کنارم مونده بود و من رو از همه خطرا حفظ کرده بود. پارسا تو تمام مدت آشنایی همیشه هوام رو داشت,حتی وقتی که تازه به عمارت اومده بودم و کسیو نمیشناختم. من و ای جی هاج و واج نگاه می کردیم و من زجه میزدم اما مسیح واقعا مرده بود. روی زانوش افتاده بود و به جنازه داریوس نگاه می کرد. دقیقا وسط شما سه نفر از پای افتاد. فکر می کنم حال هیچکس اون شب به اندازه مسیح بد نبود با دست های خودش,با اسلحه خودش, داریوس رو زده بود. داریوسی که مثل برادرش دیده بود و مثل رفیقش دوسش داشت. سکوت کرد و من با یادآوری اون شب ادامه دادم: -انتخاب مسیح,هميشه تو بودی. بین تو و کسی که چندین سال باهاش همخونه و رفیق بود‌تورو انتخاب کرد و داریوس رو زد. حتی با اون حال خرابش,اول تورو بلند کرد. ای جی تا حد زیادی بخاطر اون جلیقه ضد گلوله ای که پوشیده بودی خیالش راحت بود اما گلاک 17 ای که دست داریوس بود مثل اسلحه مگنوم 44 ای نبود که من باهاش بهت شلیک کردم. ما طبقه نقشه پیش رفته بودیم و اسلحه ای که دست من بود,نمیتونست بهت آسیبی بزنه اما اون گلاک کوفتی اونقدر کارترجیش قوی و قدرتمند بود که بتونه جلیقه رو پاره کنه و بهت آسیب بزنه. کامل بیهوش شده بودی ولی قبل از اینکه ما بخوایم اقدامی بکنیم, پلیسا ریختن. ای جی و شادو سریع تورو سوار ماشین خودشون کردنو بردن و جسد داریوسم توی ماشین کیان انداختن و رفت. منو مسیح با بقیه بچه ها,وقتی می خواستم اونجا رو جمع و جور کنیم,پلیس از راه رسید و مجبور شدیم پارسای نیمه جون رو برداریم و بریم. مثل اینکه قبلا خود اون لورنزو کثافت پای پلیس به ماجرا کشیده بود. ای جی تورو کامل پنهان کرده بود. حتی نمی دونستم کجایی و چه بلایی سرت اومده. بهم اجازه نمی داد. مسیح وقتی پای پلیس به داستان باز شد, طبق برنامه ای که از قبل با ای جی داشتن,پارسا رو به بیمارستان خصوصی ای که رییسش یکی از آشناهای مسیح برد و وقتی اونجا خواستن پارسا رو بستری کنن,پارسا به اسم حامی اقتدار بستری شد. به اسم قلابی تو. نه حامی نامدار. من اونقدر حالم بد بود که نمی فهمیدم چرا اسم و هویت پارسا رو به اسم تو جا زده اما بعدا فهمیدم قصه چیه. موهام رو با سرانگشتاش نوازش می کرد و من با مرور اون خاطرات اهی کشیدم و گفتم: -معلوم شد.انبار جنس های قاچاقی که لورنزو توی ایران داشته بود لو رفته بود و اون با یه سری مدرک اسم تورو به عنوان شریک کاریش و کسی که دستش توی این بازیه لو داده بود. اون حیوون حتی اطلاعات همایون داریوس و من رو داده بود. اگه پارسا رو به اسم تو جا نمی زدیم,پلیس در به در دنبالت می گشت و در نهایت,پیچیدگی پرونده بیشتر می شد. باید خودمون یه گزینه به پلیس می دادیم تا تمرکزشون جای دیگه ای نباشه پلیس به محض بستری شدن پارسا خودش رو به بیمارستان رسوند و از اونجایی که هیچ اطلاعاتی راجب تو نداشت و هیچ عکسی ازت نبود,پارسا رو به جای تو قبول کرد. جسد داریوس توسط مسیح دفن شده بود و اون ها فکر می کردن فراریه. تو تمام مدت خودشون برگردونن و مشکل هویت پارسا رو حل کنند. من تحت تعقیب بودم و نمی تونستم بهت سر بزنم. پلیس هر روز بیمارستان بود و مراقب پارسا بود. قلبم داشت بخاطر دوری از تو و حال بد پارسا و مرگ داریوس منفجر می شد. تو رو نمی دیدم,پارسایی که دوست و رفیقم بود داشت با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و داریوس,رفیق بچگیم,کسی که بخش بزرگ خاطرات کودکیم باهاش گره خورده بود و هر چند تو این یک سال خیلی اذیتم کرده بود از دنیا رفته بود. بانو تو خواب سکته کرد و هیچ وقت از خواب بیدار نشد. همایون,کاوه,هدی، و مهرداد آتيش گرفته بودن و من واقعا توی عذا افتاده بودم. رفت و امدهای پلیس,بازجویی های هر روز بیشتر می شد بیخبری ازت داشت روحم رو می خورد و ضربه کاری وقتی بود که پارسا از دنیا رفت. طاقت زانوهام رفت و اون روز بالاخره سقوط کردم. تو هنوز بیهوش بودی و دکتر می گفت امکان داره نخاعت سیب دیده باشه. مردمو زنده شدم. نابود شدم حامی,بدترین روزای زندگیم بود. مرگ پارسا واقعا من رو از پا انداخت.

#آرامشبفضم رو خفه کردم:-دست خودم نیست. دست روی بازوهام گذاشت و گفت:-راجع بهش حرف بزن.در تمام این چهل ...

#آرامش



پارسا دوستم بود,محافظم بود و این مرگ مظلومانش,اینکه هدی اینجوری شکستش داد باعث میشد از درد خفه بشم.داریوس منو اذیت کرد یک سال تمام زندگی رو برای من جهنم کرد حامی ولی اون کسی بود که من از بچگی باهاش بزرگ شده بودم.هیچ وقت راضی به مرگش نبودم.تهی بودم,خالی بودم,نمیتونستم سرخاکش برم و باهاش حرف بزنم. چهل روز بود داشتم خفه میشدم. تموم این مدت فقط با پناه و تویی که چشماتو باز کردی و روی پاهات ایستادی دلگرم بودم.امروز‌ رفتم سرخاکشون,سر خاک پارسا و داریوس گله کردم.گله کردم که چرا رفتن,چرا تنهام گذاشتن.حتی از کاوه ام شاکی ام که چرا رفت.عصبی بودم حامی,حالم بد بود.من بدون تو,حتی یک ثانیه از این زندگی رو نمیخوام.هق هق هام که بلندتر شد من رو محکم در .... گرفت و پیشونیم رو بوس...ید و سرم رو به سینه کشید. زار زدم و مویه سر دادم.در آ.... پر از امنیتش زار زدم.چیزی نگفت,دلداریم نداد و فقط کم....رم رو نوازش کرد.لرزش بدنم رو آروم کرد و در اخر مقابلم گوشم گفت:
-من خوبم آرامش,حالم خوبه.همه چیز تموم شد. تو منو داری.
..... و فکر کردم وجودش به همه چیز می ارزه.ما توی این بازی خیلیها رو از دست دادیم.خیلی بلاها سرمون اومد اما دست هم رو رها نکردیم. لورنزویی که بخاطر قتل عام همسر و فرزندش توسط یه گروه جنایتکار‌کینه حامی رو چندین سال در سینه نگه داشته بود. حامی ای که هیچ ربطی به قتل و عام خانواده اش نداشت و فقط همکاری با لورنزو رو رد کرده بود و نبود پشتیبانه حامی باعث اون فاجعه برای خانواده لورنزو شده بود.لورنزوای که با اسم جعلی خودش رو به من نزدیک کرد و بعد,با تهدید هدی به مرگ بانو و پارسا,باعث همکاری باهاش شده بود و مهرداد رو با پول خریده بود.دلارامی که اون شب با نقشه هوشمندانه شادو پناه رو به جای امن رسونده بود و...طناب گره خورده بود و نقطه های کور زیادی ایجاد کرد اما بالاخره باز شد و ما به آرامش رسیدیم..هرچند که این وسط ما خیلی آسيب دیدیم...زخمی شدیم اما باز کنار هم ايستادیم.
*

تند تند دکمه های مانتوم رو بستم و با هول و ولا گفتم:
-وای وای دیرم شد.شالم رو از داخل کمد بیرون کشیده و همون طور که کیفم رو از روی تخت چنگ میزدم به سمت در حرکت میکردم که در اتاق باز شد و هیبت کوه پیکرش مقابلم قرار گرفت. نگاهی به منی که حاضر و آماده جلوش ایستاده بودم کرد و گفت:
-کجا به سلامتی؟
لبخندی زدم و گفتم:
-بیمارستان دیگه. زود میام. قبل از غروب آفتاب میام که بریم.لنگه ابرویی بالا انداخت و گفت:
-نه.
گیچ نگاهش کردم و گفتم:
-نه؟سر تکون داد.وا رفته نگاهش کردم و با کلافگی گفتم:
-چرا؟یادآوری کنم من پرستارم و باید برم به کارم برسم.دستی به موهاش کشید و خیره در چشمام گفت:
-گفتم نه.
نمیفهمیدمش.پشت هر حرفش یه چیزی بود.داد و فریاد نکردم اما کیفم رو روی زمین گذاشتم و به آرومی گفتم:
-چرا؟من کار دارم خب.
-تنها به یک شرط اجازه میدم پا از این اتاق بیرون بذاری آرامش.
منتظر نگاهش کردم ...... گفت:
-میخوام الان باهم باشیم
گر گرفتم...نیشم شل شد و با لحن
اغواگری گفتم:
-پیشنهادت جزو اون دسته پيشنهاداست که اصلا نميشه ردش کرد. .... غرید:
_لعنتی.
و سمتم حمله ور شد. تلفنش اونقدر زنگ خورد رفت....حامی تشنه بود...زیادهم تشنه بود.
*

-تو زده به سرت؟ با بهت پرسیده بودم اما مثل همیشه گفت:
-جرأت داری اعتراض کن.
حیرت زده به باکسی که مقابلم بود خیره شدم و دستی به موهام کشیدم و گفتم:
-حامی تورو خدا. سر و صدای زیادی از پشت تلفن به گوشم میخورد اما صداش برنده تر از هر زمان دیگه ای بود:
-قبل از اینکه بریم,
به لباس لعنتی نگاه کردم و ناله کنان گفتم:
_آخه اینو؟ نفس های بلندی کشیدم و پاهام رو از تخت آویزون کردم که غرید:
-فقط تنت نباشه آرامش‌,میدونی که بلوف نمیزنم,تنبیه میشی,بدم تنبیه میشی.
پاهام رو بهم کوبیدم و با صدای
حرصی ای گفتم:
-حاااااامی.
-کار دارم. قطع میکنم.
معترض لب باز کردم و گفتم:
- بوق های اشغالی که به گوشم خورد دیوانه ام کرد. لعنتی چه جوری باید این لباس لعنتیو میپوشیدم ؟ به بندهای سیاه و درهم برهمش نگاه کردم و از شدت حرص خنده ام گرفت. لعنتی من تو عمرم بادی به این لعنتی ای ندیده بودم. راستش خیلی..... در کل,یه چیز بی نهایت لعنتی ای بود.

#آرامشپارسا دوستم بود,محافظم بود و این مرگ مظلومانش,اینکه هدی اینجوری شکستش داد باعث میشد از درد خفه ...

#آرامش



لبم رو گزیدم و فکر کردم این لعنتی از کجا میدونست من دوست دارم این هارو بپوشم؟ لبخند,لحظه به لحظه بیشتر میشد. یادم بود خودم یک بار بهش گفته بودم...مردک روانی,اخه امشب؟ پوفی کشیدم و به سمت حمام رفتم. باید امشب خودم رو آزاد میکردم.

**حامی

-همه چیز اکیه؟ دستی به گردنش کشید و با لحن خجولی گفت:
-با توصیه های شما همه چیز فراهم شد. سری تکون دادم و نگاهی به چهره خسته اش انداختم. میدونستم درد زیادی میکشه,میدونستم کشتن داریوس خیلی براش گرون تموم شده,میدونستم مرگ پارسا تنهاش کرده اما لحظه ای,لحظه ای از کنارم نرفته بود. این پسر‌برادرم بود. پسری بود که خودم بزرگ کرده بودم. پسری که وقتی بیست و یک سالم بود باهاش آشنا شده بودم. زخمی شده بود و توی خون غلط میخورد.هیچ وقت نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که اون شب مسیح هیجده ساله ای رو که روی زمین,کنار آشغالها جون میداد رو بلند کردم و توی ماشینم قرار دادم و تیمارش کردم. مسیحی که یکی از بچه های پرورشگاه بود و بعد از اینکه از پرورشگاه بیرون زده بود,دعواش شده بود و پول هاش رو ازش دزدیده بودن و با چاقو زخمیش کردن. حس غریبی بهش داشتم. روزهای اول خجالت می کشید و بعدکم کم باهام ارتباط گرفت. هیچ وقت بهش نگفتم دقیقا شغلم چیه و کیم. من جنس درون آدمها رو خوب می شناختم. مسیح نیازمند بود اما پست نبود. علاقه ای نداشتم به مافیا پیوند بخوره. انتخاب خودش بود. مسیح دانشجوی روانشناسی بود اما وقتی یک بار من زخمی از درگیری های مکزیک به ایران برگشتم,متوجه ماجرا شد. روزای اول شدیدا در خودش بود انگار باورش نمیشد و دقیقا یک هفته بعد,عطای دانشگاه رو به لقاش بخشید و آموزش دید. مخالفتی نکردم. هیچ وقت توی تصمیم آدم ها دخالت نمی کردم. راهش رو انتخاب کرده بود و بعد از چند سال,اونقدر لیاقت به خرج داد که شد. دست راست من. بارها سرش فریاد زده بودم بارها تهدیدش کرده بودم و بارها رونده بودمش اما هیچ وقت ترکم نکرد...هیچ وقت. حسی که من به مسیح داشتم,شاید حس یک پدر به پسرش بود. برادر به برادرش..نمی دونم. دنبال اسم این حس نبودم هرچیزی که بوداین پسربرای من خیلی با ارزش بود. و امشب,شب دامادیش بود. بعد از مدت ها,زنی رو که لایقش بود پیدا کرده بود. دیده بودم کنار دلارام چشماش برق می زنه. امشب شب خوبی بود اما هنوز ته چشم های مسیح,غم بزرگی لونه کرده بود. هیچکس,هیچکس به اندازه من مسیح رو نمی شناخت و من مطمئن بودم هیچکس به اندازه من نمی تونه حال این مرد رو عوض کنه. نگاهش به ساختمون مقابل بود و نگاه من به نیم رخ کشیده و مردونه اش. صداش کردم:
-مسیح؟ بدون مکث سمتم چرخید و با احترامی همیشگی گفت:
-در خدمتم. تموم جدیتم رو درون نگاهم ریختم و لب زدم:
-عذاب دادن خودت رو تمومش کن. مرگ داریوس, هر چیزی که بود,تموم شد و رفت. تو مقصر نیستی تو فقط کار درست رو انجام دادی. این پسر؛کتاب خونده شده بود برای من. لبش رو محکم بست و نگاهش,غمگین تر شد. بهش فرصت دادم که حرف بزنه. دستاش رو مشت کرد و بالاخره با صدای مرتعشی گفت:
-از ذهنم پاک نمیشه. لحظه افتادنش,از ذهنم پاک نمیشه. همزمان دونفر از عزیزام رو از دست دادم. سکوت کردم و خیره نگاهش کردم که بدون هیچ ریا و دروغی گفت:
-صد بارم به عقب برگردم همون کار می کنم رییس. داریوس رفیق و هم خونه من بود و سال های زیادی رو باهاش بودم. لحظه های زیادی باهاش داشتم اما,انتخابم نیست. من حتی شما رو با داریوس مقایسه ام نمی کنم,چون قابل مقایسه نیست. یکی نیست. من بین خودم و شما،شما رو انتخاب می کنم. داریوس که دیگه هیچی. داریوس بخشی از زندگی گذشته من بود اما حضور شما تو تموم زندگی من خلاصه ميشه. اگه نبودید نمیدونم چه بلایی سرم می اومد. شاید یه لات خیابونی می شدم. من بعد از اینکه شما بهم سرپناه دادید تونستم درس بخونم وگرنه هیچ وقت پام به دانشگاه باز نمی شد. پس اگه دنیام جهنم بشه و من بتونم یک نفر رو نجات بدم من میمیرم و بازم شما رو نجات میدم.
اگه بگم پشتم گرم نشد دروغ گفتم. حرفاش,باعث شد نفس راحتی بکشم. احساس خانواده داشتن, احساس تکیه گاه داشتن...وفاداری و احترام مسیح,تموم چیزی بود که احتیاج داشتم. لبخندی زده و این پسر لوس,چشماش پر شد و گفت:
-فقط از سرنوشت داریوس غمگینم. می تونست بهتر بشه,اما نشد. تنها دلخوریم همینه.
دستام رو روی سینه قفل کردم و غریدم:
-در عجبم با این حد از لوس بودن و دل نازک بودن چه طور تونستی توی مافیا دووم بیاری؟ لبخندی زد و چشماش رو بست و بدون حتی اینکه بخواد تردیدی بکنه گفت:
-چون شما رو داشتم. وقتی شما هستید‌همه چیز برام قابل تحمل ميشه. شاید با این حرف حکم مرگمو امضا بکنم اما رییس,همه خانواده من, توی شما معنی ميشه.
سکوت کردم و با نگاه غرق از شعفم پاسخش رو دادم. ضربه ای به بازوش زدم و گفتم:

#آرامشلبم رو گزیدم و فکر کردم این لعنتی از کجا میدونست من دوست دارم این هارو بپوشم؟ لبخند,لحظه به لح ...

#آرامش



_از مرگت میگذرم,شب عروسیته. برو و آماده شو. بالاخره لبخند شیرینی زد و با احترام گفت:
-چشم.
روی برگردونده و به آسمون شهر خیره شدم. از کنارم رفت اما هنوز خیلی دور
نشده بود که صدام زد.
-رییس؟
برنگشتم اما به آرومی گفتم:
_ بگو .
-ممنون.
فقط سر تکون دادم و حس کردم,آرامش دوباره به قلب مسیح برگشت.
آرامش
خوشبختی
زندگی
مفهوم تموم این کلمات,برای من در زنی که کنارم نشسته بود و با ذوق و چشم های نسبتا تری به ر.....ص عروس و داماد نگاه می کرد معنی می گرفت. دستای کوچک و نرمش روی زانوم بود و دست های من در حصار ثمره کوچک زندگیم بود.
پناه...
پناهی که با چشم های روشنش,با حضور امنیت بخشش روح شکسته ام رو ترمیم می کرد. دست هام رو گرفته بود و با دلربایی دستاش رو به دستام می کوبید و ذوق ذوق می کرد و لبخند می زد. صدای خنده اش,لحن شادمانش من رو به ساحل خوشبختی می رسوند. کی فکرش رو می کرد یک روز‌ شاهنشین مافیا, جگوار معروف قراره یک روز کودکش رو در آغوش بگیره و از هر حرکت کودکش احساس ضعف بکنه؟ حتی به خواب هم نمی دیدم روزی همچین اتفاقی برام بیفته...همه این حس ها به زنی که به من تکیه زده و با خوشحالی به خوشبختی دوستش نگاه می کرد نشات می گرفت. پناه دستم رو با هزار مشقت بلند کرد و بی هوا به دهن کشید. از احساس خیسی دستم,سر چرخونده و به اویی که با چشم های براق و خندانی نگاهم می کرد روبه رو شدم. پدر بودن چه احساسی بود که در برابر این بچه خلع سلاح می شدم. وقتی متوجه حیرتم شد,لبخندی زد و تند تند دستم رو به دهنش کوبید. جهان,برای من از حرکت می ایستاد وقتی این بچه اینجوری لبخند می زد و قلب یخ زده ام رو آب می کرد.
-داره دندون در میاره. لثه هاش میخاره واسه همین سعي میکنه با دستات جلوی خاره شش رو بگیره.
چشم های خوشحال آرامش‌,به من و پناه خیره بود. چشم از پناه گرفتم و به زیباترین زنی که چشمام می دید خیره شدم. زیبا بودهميشه زیبا بود. با این آرایش ملایم و حرفه ای,زیباترین شده بود. موهاش رو آزادانه به سمت چپ ریخته بود و موج موهاش,دست و پای من رو به زنجیر می کشید. وحشی, چشم هاش,من رو گرفتار خودش کرده بود... نمی دونم چقدر درون چشم های هم خیره بودیم که با صدای دست و جیغ مهمون ها پیوند نگاهمون شکسته شد.  تعدادمون خیلی کم بود....خیلی خیلی کم. سرجمع شاید فقط پنجاه نفر. به خواست خودشون فقط تموم اشنا ها دعوت شده بودن. بعضی از بچه های شادو‌،کیان و همسرش,مادر و پدر و دلارام,چند تن از فامیل ها و دوست ها و همکارهای آرامش‌ و دلارام. جشن عقدشون رو خیلی ساده برگزار کرد,آرامش‌ هیجان زده نگاهم کرد و گفت:
-بریم؟
اشاره ای به پناه کردم که با لبخند گفت:
-نگار سینگله,از خداشه با پناه بازی کنه. تا حالا صد بار بهم چشم و ابرو اومده پناهو ببرم سمتش اما از ترس تو نمی تونه جلو بیاد.
سری تکون دادم که آرامش‌ خم شد و پناه رو از آغوشم گرفت و گفت:
-بیا قربونت بشم.
سرش رو بوسید و به سمت دوستش حرکت کرد. با نگاهم قدم هاش رو دنبال می کردم. نگار‌ با اشتیاق پناه رو در آغوش گرفت و بوسه بارونش کرد. آرامش لبخندی براش زد و خرامان خرامان سمتم قدم برداشت. به صندلیم تکیه زده و با تمام مالکیتم نگاهش کردم. هر ذره ,هر پیچ  و هر موج موهاش,برای من بود....مال من بود.
دست های سفید و کوچکش رو بین دستام گرفتم .. لبخندش می درخشید من یاغی و سرکش,رام این زن شدم. خواننده عجیب با حال و هوای هم
خونی می کرد:
-من پریشان شده ی
موی پریشان توام
هر نفس این زن؛هر نفس آرامش, معجزه کرده بود و زندگیم رو زیر و رو کرده بود.
-وای من هر نفست معجزه ای تازه کند
عشق امد که مرا با تو هم اندازه کند
نفساش آتیشم میزد و من حاضر بودم در کنار این زن,خاکستر بشم. همراه با آهنگ تکون می خورد و چشم هاش خیره در کوهستان چشم های من بود.

#آرامش_از مرگت میگذرم,شب عروسیته. برو و آماده شو. بالاخره لبخند شیرینی زد و با احترام گفت:-چشم.روی ب ...

بعد عروسی مسیح آرامش و جگوار و دخترشون سوار جت شخصی حامی میشن و آمریکا مهاجرت میکنن بچه ها هر کاری کردم نشد ادیت بزنم پس لطفا گلایه نکنید


#آرامش



-مثل همه قصه ها,قرار نیست تا ابد خوب و خوش زندگی کنیم. واقعگرایانه بخوام بگم,ما دقیقا تو دل خطریم. هر لحظه ممکن اتفاقی بیفته و مافیا بهم بریزه. زندگیمون قراره بالا پایین زیاد داشته باشه و من قرار نیست بی خیال مافیا بشم چون نمیشه و نمی خوام. به این قدرت احتیاج دارم چون باید یه تعادلی برقرار کنم. اما یادته گفتم تو نقطه ضعف منی؟ غمگین سری تکون داد و من خرناس کشیدم:
-تو نقطه ضعف من نیستی,تو قوی ترین نقطه قوت منی آرامش. من قراره دیوونه بشم,من قراره خیلی کارا بکنم اما تو قرار نیست ترکم کنی. تو افیون منی میمونی و آرومم می کنی، میمونی و آرامشی که زندگی برام دریغ کرده بود رو بهم میدی. تحت هیچ شرایطی نمیری,نمی ذارم بری. مفهمومه آرامش؟ چشم های وحشیش پر شد و لب زد:
-من چی توام حامی؟
دیگه فکر نکردم و غریدم:
-تو دنیای منی، و هیچ چیز قابل به تغییرش نیست. اشکش چکید,اشکش رو بوس.....یدم و پناه رو از آغوشش گرفتم. به چشم های خوش رنگ پناه خیره شدم و گونه اش رو بوسیدم. ذوق کرد و با لحن دل ضعفه آوری گفت:
-بَ بَ.
بوسیدمش و جانی دوباره گرفتم. آرامش رو در حصار بازوم کشیدم و خیره در چشماش گفتم:
-من کنار تو ،به آرامش رسیدم و با پناه,به پناه امینت رسیدم. همه اتفاق های خوب زندگیم,به تو بر میگرده,پس خوبه که هستی آرامش.
سری تکون داد و با تموم عشقی که در چشماش بود گفت:
-عاشقتم حامی.. عاشق همه چیتم. خوب و بدت, قراره کلی اتفاق بیفته ولی قرار نیست دست همو ول کنیم. چون من آرامش حامی ام و حامی,حامی آرامشه. من نیلوفر آبیتم و قرار نیست اجازه بدم خشم جگوار دنیا رو در بربگیره.
و روی پنجه پاش بلند شد.......بهشت دنیای من بود. وقنی نفس کم آوردیم,..... و پناه دست و پایی زد و هر دوی ما با تموم حس دیوونه وارمون,گونه پناه رو بوسیدیم. آرامش رو در آ.... گرفتم,پناه خندید و من قلبم خندید..زندگی همین بود. مشکل بزرگی باز ایجاد شده بودمشکل هميشه در مافیا بود. شلوغی ای که در وگاس به وجود اومده بودء،شوخی نبود اما من از پسش بر می اومدم. چون آرامش داشتم چون پناه بود و چون من؛شاهنشاه مافیا بودم و شاهنشاه,به این سادگی به زمین نمی خورد..

                     پایان

سپاس از همراهی شما عزیزان🌹

#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی

#یک_دنیا_مادر


اسم من طاهره و متولد سال 1320شهر تبریز هستم……
ما ۶برادر و ۶خواهر بودیم…..آبا و آجان(مامان و بابا(از هر نظر ،،چه مالی و چه ظاهری به هم میخوردند چون هر دو پدربزرگم کدخدای روستا خودشون بودند و بدون اینکه آجان ،، آبا رو بدزده،، ازش رسمی خواستکاری و ازدواج کردند…..
من بچه ی هفتم و بین دخترا سومین خواهر هستم یعنی سه خواهر و دو برادر کوچیکتر از خودم داشتم…..
دوران کودکی مثل هر دختر روستایی تو دشت و‌چمن و کوه و غیره شاد و با نشاط فقط بازی میکردم…. البته چون تعدادمون زیاد بود هیچ وقت تنها نبودم و مطمئنم که برام مشکلی پیش نیومده……



این اولی

#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی

#ماهچهره



بابام منو مجبور کرد ! یه اجبار سخت به کاری که دوست نداشتم ...منو به زور سر سفره عقد کسی نشوند که بیزار بودم ازش بی خبر از اینکه من قبلا بند دلم رو جای دیگه آب دادم...




از صبح گوشه ی اتاق نشسته بودم و ناخن هامو میجویدم. سر و صدا بیرون زیاد بود
ولی هیچ کدوم از اون صداها منو از فکر بیرون نمی آورد.گه گاهی به کت و دامن که روی صندوق لباس ها بود نگاهی مینداختم



این دومی

#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی

#صنوبر

#قسمت_اول


توی اتاق با عروسک پارچه ای که مادرم برام دوخته بود بازی میکردم، صدای مادرمو شنیدم که میگفت: اون هنوز بچست. چه میدونه شوهر چیه؟ مرد، انصاف داشته باش. بخاطر منافع خودت بچتو قربانی نکن.پدرم با همون لحن تند و خشن همیشگی جواب داد:بچه کجا بود؟ هم سناش همه شوهر و بچه دارن. من برای خودم که نمیگم. دو سال دیگه بمونه تو خونه حرف مردمو نمیشه جمع کرد. میگن حتما عیب و ایرادی داشته که...




این سومی

#اختر


دختر بداقبالی که سر زا مادرم میمیره 😭

و بی بی میشه مسئول نگهداری منو برادرم


ولی هشت سالم بود که اونم مرد


و عمه م زیر گوش بابام خوند تا خواهر شوهر ترشیده اونو بگیره

و با پوزخند به من می‌گفت از فردا باید کلفتی اونو بکنی 😢😢

#گوهر

#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی


داشتم از شدت گریه خفه میشدم.مامان وارد آشپزخونه شد،نتونستم خودمو جمع و جور کنم و وقتی صورت پر از اشک و دستمو که روی شلوارم گذاشته بودم دید.جلوتر اومد و با کف دستش تو فرق سرم کـوبید و گفت خاک تو سرت عادت شدی برو خودتو جمع کن تا کسی ندیده.دختر که خونه پدرش عادت بشه مصیبته مصیبت.. آخه هیچ خری هم پیدا نمیشه بیاد بگیردت یه زن مـرده هم نیست از تو خوشش بیاد گمشو لباساتو عوض کن یه دستمال کوفتی هم بزار همه جارو نجـس نکن.دوبار با دست روی سر خودش زد و گفت پونزده سالت داره میشه چقدر دیگه من باید بخاطر تو حرف بشنوم نمیمـیری هم راحت بشم.حرفهای مامان خـنجری بود که تو قلبم فرو میرفت،نمیدونم اون لحظه چرا سکته نکردم رفتم پشت هنکرای برنج زانوهامو بغل گرفتم و بی صدا به گناه دختر بودنم گریه کردم

#سرگذشت


#برشی_از_یک_زندگی

#آساره

#قسمت_اول



آساره (به درخشندگی ستاره)....

حکایت دختر لر ایلیاتی متولد۱۳۱۰.....

خانم جون  دستاشو توی کره میزد میمالید به موهام و شونه میکرد.با خنده گفت ده سالت شده باید موهاتو از همه مخفی کنی  ستاره روی من...

خندیدم:خانجون میدونی با همین موها همه رو میترسونم؟؟ببین اگه کره نزنی چقدر وحشتناک میشه،پیچ پیچی وبلند،شونه بزنم سرم هزار کیلو میشه....

زنعمو در اتاق رو باز کرد با خنده گفت:موهای وزوزی قشنگه ،ولی خوب باید بیشتر بهشون برسی،از توی جیبش یه کش مو داد دست خانجون وگفت:الان دو ماهه صولت نیومده، نکنه اتفاقی واسش افتاده که سراغ ما نیومده، بچه ها لباس ندارن، آساره هم لباساش تنگ و کوچیک شده بهش،توی سن رشده والله خجالت میکشم لباسای خودمو تنش میکنم....

خانجون به زبون محلی از ستاره ها میخوند وگفت:میگی چیکار کنم؟ مگه این مرد گوشش به حرف بدهکاره؟ فرستادم دنبال صولت اما هنوز خبری ازش نشده،امروز فرداست که خبری ازش میشه ....

زنعمو گوهر کنار خانجون نشست:با وجود اینکه موهاش وز شده، اما ببین چقدر بلنده...خنده ای کرد وفوری انگشتشو به دهنش زد وبه موهام کشید شروع کرد صلوات گفتن.....

زنعمو همیشه منو دختر خودش میدونست، همیشه دوستم داشت وتا صولت میومد کلی واسم خرید میکرد.‌ لباسهای پولکی،لچک قرمز،فقط لباسهای رنگی میخرید ،البته به دور از چشم عمو...عمورحمت هیچ وقت روی خوش به من نشون نداد، حتی اجازه نمیداد من پای سفره بشینم تا به امروز حتی یه بار هم اسممو صدا نزد....

با صدای عمو به خودم اومدم داشت زنعمو رو صدا میزد....

عمو دختر نداشت، چهار پسر داشت که بر خلاف عمو ،منو خیلی دوست دارن، هر وقت از صحرا برمیگردن بادام کوهی وبلوط میریزن توی دامنم....

زنعمو فوری بیرون زد که صدای زنگوله گوسفندها پیچید....خانجون مانع از بلند شدنم شد وگفت:مگه نمیشنوی صدای رحمت رو؟باز نری هوارش بلند ش،ه دل من وزن وبچه ش بشکنه...بشین تا موهاتو جلا بدم، ماه روی قشنگم....

موهامو با کره نرم میکرد تا برس چوبی راحت تر توی موهام کشیده بشه....

صدای پسرها میومد و حامین داد زد: 

2790
2778
2791
2779
2792