#آرامش
_بابت خانواده ام.کارم شخصیتم و دخترم!
و این کلمه درست مثل یک تیری به عفونی ترین قسمت مغزم خورد! دخترش...دختر آرامش و داریوس! ناخوداگاه اژدهای خشم درون وجودم فعال شد و من خواستم فریاد بزنم که تو لعنتی چه بلایی سرت اومد که بعد از من انقدر زود خودت رو در آغوش یکی دیگه انداختی؟ تو لعنتی چه مرگت شده که رفتی و آرامشت رو سهم یکی دیگه کردی؟ چشمام فریاد میزد اما من استاد تغییر چهره بودم. سری
تکون دادم و غریدم:
_خوب گوشاتو باز کن,اگه فقط یک بار دیگه,جایی که من هستم حتی نفس اضافه بکشی,خودتو تموم خانواده ات رو به ته جهنم میفرستم. حالیته؟با کسی شوخی نداشتم! تکونی خورد و به سختی گفت:
_آره.
_خوبه. لبخندی زد و عزم رفتن کرد
اما اسلحه رو چرخوند و با لبخندی که داشت روانم رو بهم میریخت گفت:
_روز خوش جگوار!
به اختیار من نبود. این دستهای لعنتی بی اختیار از من دراز شده و من با غیظ بازوش رو گرفتم و قبل از اینکه اجازه بدم قدمی برداره,کشیدمش و در لحظه بعد تخت سینه ام کوبیده شد. تغییر کرد,بلافاصله جنس نگاهش عوض شد و من...من نفسام آزاد شدن. رایحه شیرین تنش زیر بینیم پیچید و سلول به سلولم ترکید و تنها تصویری که برام روی پرده رفت,صحنه عشق بازی دو نفرشون بود.. و بعد....جگوار درونم آزاد شد. قفل سینه ام شده بود و نگاهش ردی از آشنایی داشت...و دلتنگی! من از چیزهای مجهول بدم می اومد و این دختر معادله مجهول زندگی من شده بود. نگاهش همون بود اما این دختر آرامش سابق نبود! با فشار شدیدی که به بازوش وارد کردم,از اون ابهام خارجش کردم. چشماش از درد جمع شد اما لب باز نکرد. بازوش رو بیشتر فشردم و حس کردم دارم استخونش رو له میکنم....سر خم کرده و مقابل صورتش,وقتی نفسام عمدا توی صورتش پخش میشدبا واهمه اور ترین لحن ممکن. گفتم:
_جایی که هستم,نفس نکش,حرف اضافه رو حرفم نزن. فقط یک بار دیگه جایی که نباید باشی ببینمت, استخونت که الان توی دستمه,شکسته ميشه. پس؛به اون پدر بی شرفت بگو مگه اینکه خوابشو ببینه بخواد شاه نشینی رو از من بگیره. شاید جای درجه یک بشینه,اما هیچ وقت درجه یک نمیشه,چرا؟چون وقتی که من هستم,درجه یک منم و قدرت دست منه. پس خنده هاتو جمع کن و گورت رو گم کن. شب چشماش,رعد و برق زد. بارونی شد و پر شد. از شدت فشاری که به دستش وارد میکردم خبر دار بودم. با پوست حساسش,مطمئن بودم کبودش کردم. شکی نداشتم. اما دیگه چیزی واسم مهم نبود..الویت نبود! بارون چشماش رو پر کرد اما نبارید...فقط چشماش یک باتلاق شد و غرق کرد. دست آزادش رو بلند کرد و روی انگشتام که بازوش رو احاطه کرده بود گذاشت و با لحن دردمندی گفت:
_لبخند,خیلی چیزا رو قای...قایم میکنه ..جگوار. تم...تموم ح..حسایه اد...
چشماش رو از زور درد بست و من نفس های بلند بلندی کشید. نفس هاش دقیقا به گونه هام میخورد. چشم باز کرد و اون رد اشک,یک چیز هایی رو نابود میکرد:
_حس های کوفتیمو پنه..پنهان میکنه جگوار..ام...اما یه چ...چیزو خوب ثابت میکنه, او...اونم قدرته!
دستاش رو روی دستم گذاشت و
با لحن آزمندی گفت:
_قدرت رو اثب....اخ. و ناله کوتاهی کرد و به نفس نفس افتاد. دستام,از روی بازوش کنده شده و آرامش به سختی ازم فاصله گرفت. سر پایین انداخت,چشماش رو بست و خیلی آروم بازوش رو ماساژ داد و من فقط یک کلام گفتم:
_اگه نمیخوای زنده بمونی,یه ثانیه دیگه بمون. چیزی نگفت,فقط نفس بلندی کشید و بعد.صدای تق تق کفش هاش سمفونی این معرکه شد!!
**داریوس
در تمام مدت سکوت کرده و کلامی حرف نزده و نزده بودم. نگاهش رو به پنجره بخشیده بود و به خیابوت نگاه کرده بود و حالا که میخواستیم وارد خونه منوچهری بشیم,داشتم کلافه میشدم.
_آرامش. در ماشین رو باز کرد و تنها
یک کلمه گفت:
_الان نه.
و سمت خونه حرکت کرد. الهام پناه به بغل نزدیکمون شد و من سری برای منوچهری و همایون تکون دادم. خواستم حرفی بزنم که با کلافگی گفت:
_گفتم نه.
و اهمیتی بهم نداد و پناه رو از الهام گرفت,گونه اش رو با لذت بوسید و گفت:
_شیرش رو دادی؟
_بله خانوم.
پناه رو در آغوشش جابجا کرد و اعلام کرد:
_لباساشو عوض کن. نمیخواد بخوابونیش,خودم میام. و پناه رو به آغوشش داد و الهام با گفتن "چشم" همراه پناه به سمت طبقه بالا رفت. دخترم رو بوسیدم و منتظر شدم تا ازمون دور بشن. وقتی از کنارم رد شد صبرم سر اومده و بازوش رو گرفتم. ناگهانی ایستاد و با حالت رنجوری بازوش رو از دستم بیرون کشید و گفت:
_آروم تر.
مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
_چیزی شده مگه؟ متاسف سری تکون داد و به سختی گفت:
_پناه رو داشتم بغل میکردم بازوم خورد میز
اهانی گفتم. خواستم دستش رو بگیرم که با کلافگی نگاهم کرد و با حرص گفت:
_داریوس دنبال چی هستی اخه؟گفتم تهدیدم کرد که باید پامو از همه چیز بکشم بیرون وگرنه با دخترم تلافی میکنه. راضی شدی؟ول کن دیگه.