2777
2789

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

#آرامش-آرا...دست بلند کردم و با صدای خش داریگفتم:-فقط گوش کن داریوس. من مجبورم با تو ازدواج کنم چون ...

#آرامش



-من بچگی و لذت پدر شدن رو از دست دادم اما الان هم پدر شدم,هم پدر بزرگ. خیلی چیزا از دست دادم اما وقتی به آرامش و بچه اش نگاه میکنم. میتونم بگم دارم زندگی میکنم. ریحان رو از دست دادم اما خوبه که آرامش رو پیدا کردم.
ناخوداگاه سکوت کردم. اگه یک درصد احتمال داشت همایون متوجه حقیقت بشه, همه مون رو نابود میکرد. منو آرامشو و بچمون.... سری تکون دادم و به اوراق امضا زدم و سربلند کردم تا حرفی بزنم که متوجه شدم همایون با لبخند به مقابلش خیره شده. رد نگاهش رو که گرفتم,به اون تصویر سکر اور رسیدم. چقدر جفتشون در کنار هم آرامش بخش بودن. بی اختیار لبخند زدم. پدر بودن بهترین حس دنیاست. و من چقدر خوشبخت بودم که بالاخره بعد از سال ها انتظاردر کنار زنی که عاشقش بودم با فرزندم زندگی میکردم. هر چند که این بچه از وجود آرامش نبود اما به چشم خودم دیدم که آرامش محبتش رو همه جوره بای فرزندم میریزه. ما مادر شدن رو از آرامش گرفتیم اما آرامش خلا اش رو با دختر من,دختر من و امبر پر کرد. میدونم چقدر اذیت شد. میدونم چه رنجی تحمل کرده. میدونم خودش رو بخاطر حاملگی دروغینش حبس کرد و تا زمانی که امبر زایمان نکرد,از خونه بیرون نیومد. کاوه برام تعریف کرده بود وقتی بچه رو از امبر گرفتن و به آرامش دادن,تا ساعت ها گریه میکرد. کاوه برام تعریف کرده بود که آرامش با محبت به دخترم رسیدگی میکرد و رفتار بدی باهاش نداشت. کاوه و تیم امنیتی که مخفیانه برای زیر نظر گرفتن آرامش گذاشته بودم,بهم گفته بودن آرامش اونقدر اسارت کشید و اونقدر تو قرنطینه و به دور از چشم مردم موند تا وقتی بچه به دستش رسید. من کاملا واقف بودم چه بلایی سر آرامش آوردم!!! نتونستم خود دار باشم,خودکار رو روی میز رها کرده و با لبخندی که با دیدن اون دو نفر جزو لاینفک زندگیم شده بود سمتشون قدم زدم. همایون لبخند زنان سری تکون داد و من با قدم های مشعوفی وارد باغ شدم. به چند قدمیش که رسیدم,صدای خنده دلبرانه اش رو شنیدم و بعد صدای شیرینش:
-قربونت بشم من آخه.
و دیدم که محکم گونه هاش رو بوسید و به آغوش کشید. یادم هست مادرم هميشه میگفت,آدم‌ها زود وابسته میشن. اگه با دو نفر یه هفته یه جا زندگی کنی,بهش عادت میکنی. راست میگفت,آرامش به دخترم عادت کرده بود. روزای اول کمی سخت تر ارتباط میگرفت اما هر چقدر بزرگتر میشدبهتر از پسش بر می اومد. بچه ها وابستگی می اوردن و آرامشی که حسرت مادر شدن داشت,خوب وابسته شده بود. من مطمئن بودم به زودی آرامش رو تصاحب میکنم. مطمئن بودم!!! قدم هام رو بلند تر کردم و در چند قدمیشون بودم که آرامش بلافاصله متوجهم شد و سر چرخوند و تا چشمش به چشم های مسرور من خورد لبخندی زد و با ذوق گفت:
-کچل غرغرو بفرما ددی اومد.
لبخندی زده و به موهای کم پشت و دخترم نگاه کردم. موهایی که به قول آرامش‌,فقط یه تعداد شوید بود. جلوتر رفته و با ذوق و شوق برای به آغوش کشیدنش ثانیه شماری میکردم که آرامش‌ بلند خندید و گفت:
-ای دورت بگردم که هميشه خدا گشنه ای تو. ای, بچه این انگشته. پناه,نکن مامان.
و بلافاصله با بوسیدنش,صدای خنده جفتشون بلند شد. آرامش پناه رو در آغوشش چرخوند و سمت من گرفت و گفت:
-خسته نباشی. بیا این کچلو بگیر تا برم شیرش رو آماده کنم.
پناه تا چشمش به من خورد,لب هاش رو تکونی داد و دست و پایی زد و بعد من....بی تاب ترین پدر دنیا شدم و دخترک شیرینم رو به آغوش کشیدم. آرامش‌ لبخندی زد و من سر پناه رو در گودی گردنم فرو برده و با لذت و تموم احساسم گفتم:
-جان بابا. عطرش رو بو کشیدم. خدای من پدر شدن چقدر لذت بخش بود!!! آرامش‌ به آرومی سر کم موی پناه رو نوازشی کرد و با محبت گفت:
-من الان میام. سری تکون داده و سر پناه رو بوسیدم اما با یادآوری امشب,چرخیدم و صداش کردم: -آرامش؟ ایستاد و با استفهام نگاهم
کرد که گفتم:
-امشب رو که یادت نرفته؟ چهره درهم کشید و با دقت به من نگاه کرد اما خیلی زود متوجه منظورم شد و گفت:
-حواسم هست. حواست به پناه باشه بالا نیاره.
تند سری تکون دادم و وقتی آرامش از میدان دیدم خارج شدپناه رو از آغوشم جدا کردم و با حس غیر قابل وصفی بهش خیره شدم و با عشق گفتم:
_جیگر بابا چطوره؟ غرغری کرد و من,قلبم لبریز از عشق شد. این غرغر میتونست زیباترین ملودی دنیا باشه. نگاهم توی صورتش گشتی زد. صورتی که شباهت خاصی به من و مادرش داشت. پناهی که موهای من و چشم های امبر رو به یادگار گرفته بود. پناهی که شبیه مادرش بود اما کنار آرامش بزرگ شده بود. امبر شاید مادر خونیش بود اما آرامش,مادر واقعی این بچه بود. آرامشی که تموم محبتش رو پاش ریخته بود. پای, پناه کوچک من. دلیل زندگی, من!!!!

**آرامش

تق تق کفشام,جدیت نگاهم و قاطعیت کلامم این روز ها ورژن جدیدی از آرامش ساخته بود. آرامشی که آرامش‌ نبود,‌طوفان بود. آشوب بود|..آشوب.

#آرامش-من بچگی و لذت پدر شدن رو از دست دادم اما الان هم پدر شدم,هم پدر بزرگ. خیلی چیزا از دست دادم ا ...

#آرامش



دست روی موهای صافم کشیدم و زیر چشمی به اویی که همگام با من قدم بر میداشت,نگاه کردم. به طرز مشخصی استرس داشت. قدم هاش ثبات نداشت اما من؟ من آماده برای یه فایت حسابی بودم. امروز و همین لحظه تکلیفم رو با این بی شرف روشن میکردم. نگار به محض دیدنم,از پشت میزش بلند شد اما من کوچک ترین توجهی نکرده و بی توجه به داد و فریادش,در اتاق رو باز کرده و خیره به سیزده نفری که دور میز نشسته و با لبخند ماسیده ای بهم نگاه میکردن,شدم. لنگه ابرویی بالا
انداختم و با لبخند گفتم:
_آ آ...انگاری یکم دیر رسیدم. اخم غلیظ بین ابروها و درهم شدن چهره ها نشون می داد دقیقا هیچ کدومشون از حضور من راضی نبودن و کی بود که به این موضوع اهمیت بده؟! با قدرت,لبخند زنان جلو رفته و بی توجه به مرد پشت سرم,اولین صندلی که مقابلم بود رو جلو کشیدم و گفتم:
_خب,امیدوارم که جلسه رو بدون من شروع نکرده باشید آقایون. غرولندشون رو شنیدم و من چشم چرخونده و تک تکشون رو از نظر گذروندم. داریوس با نفس کوتاهی کنارم جای گرفت. منوچهری واکنشش کمتر از بقیه و فتاح,شدیدترین واکنش رو داشت.  دست روی میز گذاشتم و خواستم حرف بزنم که فتاح با اخم و لحن بدی گفت:
_کسی منتظر ورودت نبود و نیست عروسکات رو بردار برو خونتون.
بدنم از توهینش منقبض شد اما لبخندم رو حفظ کردم و گفتم:
_اومدم با عروسکام بازی کنم تکون سختی خورد و من با جدیت گفتم:
_بر حسب کدوم قانون فکر کردید می تونید بدون من این جلسه رو شروع کنید؟من یکی از سهام دار های اصلی ام. خودکارش رو محکم روی میز کوبید و من بدون کوچک ترین واکنشی بهش چشم دوختم که با صدای بلندی گفت:
_همایون گندش رو در آورده.|خودش بود یه جور بدبختی داشتیم,حالام که نیست.,یه جور بدبختی. دختر جون داریم در مورد یه بیزنس بزرگ حرف می زنیم و این کار بچه بازی توش جایی نداره. کاملا نمایشی سری تکون دادم و گفتم:
_می دونم و دقیقا بخاطر همین موضوع من اینجام. یه جلسه محرمانه,تو یه جای محرمانه و به دور از چشم بقیه.خب,حالا اومدم و می تونیم بحثمون رو شروع کنیم. همشون سکوت کرده و رو برگردوندن. خم شدم و پرونده رو از مقابل الیاسی کشیدم بی توجه به اعتراضش با آرامش نگاهی به پرونده انداختم و با دیدن عکس ها سوتی زدم و گفتم:
_وااااو.یه سرمایه گذاری تو کیش؟پیشنهاد خوبیه. چشمکی زدم و با لحن معناداری گفتم:
_و راه ارتباطی خوبی. همشون به نشونه اعتراض سری تکون دادن و داریوس فقط نگاه می کرد که خواستم به عکسی که داخل پوشه بود اشاره کنم که فتاح با پیروزی گفت:
_فکر کنم یه چیزی رو نمی دونی,ورود و حق دخالتت ممنوعه!
لنگه ابرویی بالا انداختم و با لحن حق
به جانبی گفتم:
_ممنوعه؟دقیقا با کدوم استدلال؟ همشون لبخند پیروزی زدن من,عصبی و آشفته بلند شدم و گفتم: _جوابمو می دید یا نه؟کی این حقو گذاشته؟کی گفته من حقی ندارم؟یک سکوت مطلق,یک سرمای کشنده,یه حس لعنتی و یه لحن گیرا و کوبنده:
_من!
و من مات شده سر جای خودم باقی موندم و نفس هام...نفس هام گیر کردن! همگی سرپا و آماده به خدمت ایستاده و من با نفس هایی که به نزاع افتاده بودن چرخیدم و چشم به کوهستان چشم های مردی بخشیدم که فاتح قلبم بود.اون چشم ها...همون چشم ها بود اما یخ زده بود!!! سرد بود و تاریک و جگوار درونش خرناس می کشید. جگوار برگشته بود!!!

**حامی

وحشی, چشم ها.... دستی که درون کت بود رو مشت کردم و سعی کردم به سیاهی کشنده چشم های صاحب پارادوکس نگاه نکنم. میخ چشم هاش مغزم رو از کار می نداخت. حس می کردم تموم اکسیژن دنیا به صفر رسیده و من دارم در خلا دست و پا می زنم. چرا نمی تونستم نفس بکشم؟؟؟ این نفس های لعنتی چرا حبس شده بودن؟؟ اهمیتی به هیچکس ندادم...هیچکس! بی تفاوت و جدی از کنارشون رد شدم و به سمت صدر میز حرکت کردم. فتاح صندلیم رو با لبخند مسروری عقب کشید و وقعی روی صندلی قرار گرفتم,سری تکون دادم و نماینده ها به آرومی روی صندلیشون نشستن. پرونده مقابلم رو باز کردم و همون طور که با خودکار دور یکی از بند ها خط می کشیدم,بدون نگاه کردن بهش غریدم:
_یادم نمیاد به تو اجازه نشستن داده باشم,دختر همایون! سکوت و صدای نفس هاش بلند شد... نفس های لعنتیش! سرفه ای کرد و با لحنی که سرشار از اعتماد به نفس بود گفت:
_تفاوتی بین من و بقیه نیست. من یکی از سهام دار هام و باید اینجا باشم. راستش,دلیل حضور شما رو درک نمی کنم!
لنگه ابرویی بالا انداختم و همون طور که نگاهم به پرونده ها بود با لحن بی تفاوتی گفتم:
_درک کردن تو مهم نیست,مهم منم که هر جا بخوام میرم. سر بلند کردم و به چشم های گستاخش خیره شدم و گفتم:
_و شکایتی داری؟ لبش رو گزید و چشماش رو با حالت بدی به من دوخت. و اون چشم ها...گودال بود و غرق می کرد دست روی میز گذاشتم و ادامه دادم:

دارم سکته میکنممم تا میگم اینا خداروشکز باهم خوب شدن باز باهم کات میکنن راستی شما خوبی نگرانت بودیم

سعی میکنم امروزکامل بزارم

بهترم اماهنوزدردداره

#آرامشدست روی موهای صافم کشیدم و زیر چشمی به اویی که همگام با من قدم بر میداشت,نگاه کردم. به طرز مشخ ...

#آرامش



_مدیر اصلی این پروژه تیم منه و همایون وقتی سند شراکت رو امضا کرد اونقدر خوشحال بود که یادش رفت بند ها رو بخونه. از شرکا هستی اما حق دخالت تو امور کارها رو نداری,آرامش افخم! برق چشم هاش خاموش و متوجه شدم که شوکه شد. همینه! ضربه ای به در زده شد و بنیامین یکی از محافظ ها وارد شد و کنار الیاسی قرار گرفت و با تلفنش چیزی بهش نشون داد. دست روی میز گذاشتم و گفتم:
_خب آقایون,دختر همایون زحمت رو کم میکنه. می تونیم شروع کنیم.
_نه.من هیچ جا نمیرم!
دستی که برای دراز کردن خودکار بلند شده بود. مخالفت با جگوار؟؟ تکیه به صندلیم دادم و با پوزخند گفتم:
_برای مردن,زیادی عجله داری. به فکر خودت نیستی,به فکر دخترت باش! و جوش و خروشی که در بدنم به راه افتاد‌نشانگر آغاز شورش بود. تکون نامحسوس داریوس رو متوجه شدم
اما آرامش لبخندی زد و گفت:
_از توجهتون به دخترم ممنونم,اما قصد مردن ندارم فقط می خوام تکلیفم رو با یک نفر مشخص کنم. بعدش میرم.
متوجه منظورش بودم. فتاح! فتاح لبخند کریهی زد و گفت:
_تکلیف مشخصه.
داریوس به آرومی ایستاد و بازوش رو در دست گرفت و من نگاه نگرفتم اما روحم مشت محکمی به مغزم زد خیلی نرم بازوش رو از دست داریوس بیرون کشید و با قاطعیت گفت:
_حرفامو می زنم و بعد میرم. فتاح,دفعه اول و آخریه که تو پروژه هایی که تو دست منه موش می دوونی و پروژه رو می بندی. اخطار اول و آخرم,اگه یک بار دیگه اینکار رو بکنی,بیکار نمی شینم نگات کنم,دهنت رو سرویس می کنم!
این دختر‌  لعنت خدا بود... اعتماد به نفس,قدرت و برندگی کلامش مبهوت کننده بود. این زنی که مقابل من ایستاده بود.یک زن قدرتمند بود که کوبنده حرف می زد. فتاح خنده بلندی کرد و با تمسخر گفت:
_دختر جون,فیلم هندی زیاد دیدی؟ لبخندش رو با لبخند پاسخ داد و گفت:
_تو فکر کن همینطوره. جرأت داری امتحانش کن و منتظر واکنشم باش.
نزاع جالبی بود. این ورژن آرامش‌ به شدت گیرا بود. لعنتی این دختر چش شده بود؟؟ الیاسی وقتی متوجه شد قضیه داره به جاهای باریک تری کشیده میشه,محافظش رو روونه کرد اما هنوز محافظش قدم از قدم بر نداشته بود که فتاح قهقه
زد و گفت:
_نترسون منو دختر‌ممکنه از ترس بزنه به سرم و سری بعد به جای پروژه,دخترت رو ازت بگیرم.
دختر زیب....
و بنگ!!! صدای ناشی از درد فتاح,همه رو در بهت فرو برد. همگی بجز من, سرپا ایستاده و به معرکه ای که راه انداخته بود نگاه می کردن. لعنتی چه طور انقدر ماهر شده بود؟ در عرض چند ثانیه,وقتی بنیامین از کنارش رد شد. مقابلش قرار گرفت و در یک حرکت خیلی خیلی ماهرانه دست داخل جیب کتش کرد و اسلحه رو بیرون کشید و بعد....بنگ! شلیک کرد. واقعا شلیک کرد. مثل بقیه متعجب نشدم اما خیره شدم به چشم هاش... چشم های وحشی و یاغیش! فتاح فریاد می زد و ناسزا می گفت و داریوس و بقیه با دستهاچگی به دست خونین فتاح و چشم های برنده آرامش‌ نگاه می کردن. وحشی نگاهش رو به من دوخت و با صدای آرومی گفت:
_قصد بی احترامی به شما رو نداشتم جگوار. فقط یک تسویه حساب خانوادگی بود!
فقط نگاهش کردم. قبل از اینکه فتاح لب باز کنه اسلحه رو روی میز قرار داد و چرخوند و با لبخندی که بدتر از هزاران ناسزا بود گفت:
_اخطار اول و آخرم,فقط یک بار دیگه,یک بار دیگه تهدید کن تا اون وقت جور دیگه ای تسویه حساب کنم .
قبل از اینکه اجازه بدم کسی حرفی بزنه با انگشت هام روی میز ضربه زدم,میخ نگاهم رو به چشماش دوختم و با صدای بلندی گفتم:
_همه بیرون! بدون هیچ حرفی همگی از پشت صندلی هاشون بلند شده و وقتی دست داریوس روی بازوش نشست,اخمی کردم و با خرناس گفتم:
_تو بمون دختر همایون| بنيامین و چند نفر از نماینده ها دست دور بازوی فتاح انداختن و با زور بیرون کشیدنش. وقتی اتاق خالی شد,لنگه ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_که جلوی من,اسلحه می کشی؟خودش رو نباخت. مصمم و مطمئن و بدون
ترس نگاهم کرد و گفت:
_گفتم قصد بی احترامی ندارم جگوار!
صداش...اون اوای جهنمیش,اون چشم های مرگبارش. از پشت میز بلند شده و با قدم های بلندی سمتش حرکت کردم. هر قدم با منفجر شدن عصب هام یکی می شد. وقتی فاصله به صفر رسید و مقابل هم قرار گرفتیم,چشم در چشم,نفس در نفس هم ایستادیم. صدای نفس هاش,ریتم آرامش‌ مغزم رو بهم می زد. این دختر....اخ از این دختر نگاهم توی صورتش گشتی زد. به طرز قابل توجهی عوض شده بود. موهاش فر نبود‌صافِ صاف بود,| ردی از قدرت و هاله ای از ابهام در صورتش دیده می شد و تنها چیزی که عوض نشده بود....چشماش بود! چشم های وحشی و درشتش. پرتره ای از یک جنگل شب زده که موژه های مشکی اش روش سایه زده بود.
_دقیقا چه غلطی کردی؟ یک دستش رو روی میز قرار داد و گفت:
_فقط هشدار دادم.
_بابته؟ نفس عمیقی کشید و من تموم اندام هام رو رعشه گرفت و گفت:

#آرامش




_بابت خانواده ام.کارم شخصیتم و دخترم!

و این کلمه درست مثل یک تیری به عفونی ترین قسمت مغزم خورد! دخترش...دختر آرامش و داریوس! ناخوداگاه اژدهای خشم درون وجودم فعال شد و من خواستم فریاد بزنم که تو لعنتی چه بلایی سرت اومد که بعد از من انقدر زود خودت رو در آغوش یکی دیگه انداختی؟ تو لعنتی چه مرگت شده که رفتی و آرامشت رو سهم یکی دیگه کردی؟ چشمام فریاد میزد اما من استاد تغییر چهره بودم. سری

تکون دادم و غریدم:

_خوب گوشاتو باز کن,اگه فقط یک بار دیگه,جایی که من هستم حتی نفس اضافه بکشی,خودتو تموم خانواده ات رو به ته جهنم میفرستم. حالیته؟با کسی شوخی نداشتم! تکونی خورد و به سختی گفت:

_آره.

_خوبه. لبخندی زد و عزم رفتن کرد

اما اسلحه رو چرخوند و با لبخندی که داشت روانم رو بهم میریخت گفت:

_روز خوش جگوار!

به اختیار من نبود. این دستهای لعنتی بی اختیار از من دراز شده و من با غیظ بازوش رو گرفتم و قبل از اینکه اجازه بدم قدمی برداره,کشیدمش و در لحظه بعد تخت سینه ام کوبیده شد. تغییر کرد,بلافاصله جنس نگاهش عوض شد و من...من نفسام آزاد شدن. رایحه شیرین تنش زیر بینیم پیچید و سلول به سلولم ترکید و تنها تصویری که برام روی پرده رفت,صحنه عشق بازی دو نفرشون بود.. و بعد....جگوار درونم آزاد شد. قفل سینه ام شده بود و نگاهش ردی از آشنایی داشت...و دلتنگی! من از چیزهای مجهول بدم می اومد و این دختر معادله مجهول زندگی من شده بود. نگاهش همون بود اما این دختر آرامش‌ سابق نبود! با فشار شدیدی که به بازوش وارد کردم,از اون ابهام خارجش کردم. چشماش از درد جمع شد اما لب باز نکرد. بازوش رو بیشتر فشردم و حس کردم دارم استخونش رو له میکنم....سر خم کرده و مقابل صورتش,وقتی نفسام عمدا توی صورتش پخش میشدبا واهمه اور ترین لحن ممکن. گفتم:

_جایی که هستم,نفس نکش,حرف اضافه رو حرفم نزن. فقط یک بار دیگه جایی که نباید باشی ببینمت, استخونت که الان توی دستمه,شکسته ميشه. پس؛به اون پدر بی شرفت بگو مگه اینکه خوابشو ببینه بخواد شاه نشینی رو از من بگیره. شاید جای درجه یک بشینه,اما هیچ وقت درجه یک نمیشه,چرا؟چون وقتی که من هستم,درجه یک منم و قدرت دست منه. پس خنده هاتو جمع کن و گورت رو گم کن. شب چشماش,رعد و برق زد. بارونی شد و پر شد. از شدت فشاری که به دستش وارد میکردم خبر دار بودم. با پوست حساسش,مطمئن بودم کبودش کردم. شکی نداشتم. اما دیگه چیزی واسم مهم نبود..الویت نبود! بارون چشماش رو پر کرد اما نبارید...فقط چشماش یک باتلاق شد و غرق کرد. دست آزادش رو بلند کرد و روی انگشتام که بازوش رو احاطه کرده بود گذاشت و با لحن دردمندی گفت:

_لبخند,خیلی چیزا رو قای...قایم میکنه ..جگوار. تم...تموم ح..حسایه اد...

چشماش رو از زور درد بست و من نفس های بلند بلندی کشید. نفس هاش دقیقا به گونه هام میخورد. چشم باز کرد و اون رد اشک,یک چیز هایی رو نابود میکرد:

_حس های کوفتیمو پنه..پنهان میکنه جگوار..ام...اما یه چ...چیزو خوب ثابت میکنه, او...اونم قدرته!

دستاش رو روی دستم گذاشت و

با لحن آزمندی گفت:

_قدرت رو اثب....اخ. و ناله کوتاهی کرد و به نفس نفس افتاد. دستام,از روی بازوش کنده شده و آرامش به سختی ازم فاصله گرفت. سر پایین انداخت,چشماش رو بست و خیلی آروم بازوش رو ماساژ داد و من فقط یک کلام گفتم:

_اگه نمیخوای زنده بمونی,یه ثانیه دیگه بمون. چیزی نگفت,فقط نفس بلندی کشید و بعد.صدای تق تق کفش هاش سمفونی این معرکه شد!!


**داریوس


در تمام مدت سکوت کرده و کلامی حرف نزده و نزده بودم. نگاهش رو به پنجره بخشیده بود و به خیابوت نگاه کرده بود و حالا که میخواستیم وارد خونه منوچهری بشیم,داشتم کلافه میشدم.

_آرامش. در ماشین رو باز کرد و تنها

یک کلمه گفت:

_الان نه.

و سمت خونه حرکت کرد. الهام پناه به بغل نزدیکمون شد و من سری برای منوچهری و همایون تکون دادم. خواستم حرفی بزنم که با کلافگی گفت:

_گفتم نه.

و اهمیتی بهم نداد و پناه رو از الهام گرفت,گونه اش رو با لذت بوسید و گفت:

_شیرش رو دادی؟

_بله خانوم.

پناه رو در آغوشش جابجا کرد و اعلام کرد:

_لباساشو عوض کن. نمیخواد بخوابونیش,خودم میام. و پناه رو به آغوشش داد و الهام با گفتن "چشم" همراه پناه به سمت طبقه بالا رفت. دخترم رو بوسیدم و منتظر شدم تا ازمون دور بشن. وقتی از کنارم رد شد صبرم سر اومده و بازوش رو گرفتم. ناگهانی ایستاد و با حالت رنجوری بازوش رو از دستم بیرون کشید و گفت:

_آروم تر.

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

_چیزی شده مگه؟ متاسف سری تکون داد و به سختی گفت:

_پناه رو داشتم بغل میکردم بازوم خورد میز

اهانی گفتم. خواستم دستش رو بگیرم که با کلافگی نگاهم کرد و با حرص گفت:

_داریوس دنبال چی هستی اخه؟گفتم تهدیدم کرد که باید پامو از همه چیز بکشم بیرون وگرنه با دخترم تلافی میکنه. راضی شدی؟ول کن دیگه.

#آرامش_بابت خانواده ام.کارم شخصیتم و دخترم!و این کلمه درست مثل یک تیری به عفونی ترین قسمت مغزم خورد! ...

#آرامش



چشم هاش عصبی و ناراحت بود. پا پیچش نشدم و آرامش با قدم های بلندی ازم فاصله گرفت و سمت اتاق خوابمون رفت. نمیدونم چرا حس
خوبی نداشتم.
_داریوس؟
با شنیدن صدای منوچهری,به راه پله نگاهی کردم و بعد بی خیالی گفته و به سمت سالن حرکت کردم.

**حامی

_همشون هستن. روی دوربین شماره هشت کلیک کرد و گفت:
_بله رییس.
سری تکون دادم و بعد روی صندلی ای که ای جی برام کنار کشید,نشستم. مطمئن بودم همایون خودش رو به منوچهری میرسونه...مردک کلاش. به پیشنهاد مسیح,دوربینی داخل خونه کار گذاشته بودیم و میخواستم از کاراشون باخبر بشم.. نگاهم به داریوس و منوچهری که باهم روی مبل نشسته و شطرنج بازی می کردن افتاد. علی تا متوجه نگاهم شد,دستگاه رو از گوشش فاصله داد و با احترام گفت:
_می خواید گوش کنید؟
سری به نشونه مخالفت تکون دادم و پرسیدم:
_حرف مهمی میزنن؟
_خیر بیشتر در مورد تجاربشون حرف میزنن. انگار منتظر همایونن.
لنگه ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_همایون کجاست مگه؟ موس رو تکونی داد و زیر لب زمزمه کرد:
_باید همین جا باشه. فکر کنم رفت حیاط. بذارید دوربین هارو چک کنم. پاسخی نداده اما منتظر ایستادم. علی دوربین هارو جابجا کرد و تموم هیجده دوربین در صفحه اصلی قرار گرفت. چشم چرخونده و به دنبال همایون گشتم.|خیلی طول نکشید,پیداش کردم. تو حیاط ایستاده بود و با تلفنش حرف میزد و قهقه میزد. با دیدنش تموم نفرتم به غلیان افتاد. دست روی میز گذاشتم و نیم تنه ام رو سمت مانیتور خم کردم. فقط ثانیه شماری می کردم برای شکستن گردنش...حروم زاده دستم رو مشت کرده و خواستم روی میز بکوبمش که برای لحظه ای,قدر ثانیه ای نگاهم ازش گرفته شد و به تصویری خورد و همون جا...دقیقا همون جا نگاهم گیر کرد. هیاهو و همهمه مغزم به صفر رسید و تنها چیزی که می دیدم,اون لعنتی با دختری که در آغوشش داشت,بود. مسخ شدم.. تموم عضلاتم منقبض شد و من مات و مبهوت به اون دوربین شماره سیزده خیره شدم.مثل یک مسخ شده به تصویر مقابلم خیره بودم و وقتی علی خواست روی دوربین شماره یازده کلیک کنه,فریاد زدم:
_برید بیرون. شاید همگی متعجب شده باشن اما کسی حق اعتراض نداشت و بلافاصله تخلیه کردن. دست دراز کرده و صندلی رو جلوتر کشیده و جسم سنگینم رو روش پرت کردم. یک حس غیر قابل وصفی داشتم و تموم نفرت درون وجودم به غلیان افتاده بود...نفرتی که جنس متفاوتی داشت. دستام برای گرفتن هدفون همراهیم نمی کرد. حس بدی داشتم...به شدت! تردید رو کنار زده و هدفون رو برداشته و بعد.‌روی دوربین شماره سیزده رو بزرگ کردم و بعد...تصویر اون لعنتی و دخترش!!! حس های بد به سراغم اومده و با مشقت,صدا رو روشن کردم. به محض روشن شدن,صدای خنده مستانه و جهنمیش بلند شد. موهای بچه رو بوسید و گفت:
_آخ دورت بگردم من کچل.
چهره بچه؛خیلی مشخص نبود. سر در گردن آرامش داشت و خیلی واضح نبود اما خب...به شدت اذیت کننده بود. وقتی صدای نق و نوقی شنیدم,متوجه شدم دختر بچه شروع به غر زدن می کنه ک آرامش شیرین لبخندی زد و گفت:
_خوابت میاد مامان؟
و من مشت کردم دست هامو.... از روی تخت بلند شد و بچه رو روی دستش گذاشت و من تازه موفق به دیدن چهره بچه شدم. اصولا آدم بدبینی بودم اما اصلا به این بچه حس خوبی نداشتم....اصلا!!! وقتی خبر زایمانش رو شنیدم, اون شب تا خود صبح سیگار کشیدم و صبح روز بعدش,همه چیز رو فراموش کردم. واسم مهم نبود که بچه اش دختره و علاقه ای هم به دیدنش نداشتم. من از این بچه,بچه ای که از نطفه اون پدر خائن و مادر نامردش باشه بیزار بودم. نگاهم رو از دختر بچه گرفتم و به آرامشی دادم که کنار پنجره قرار گرفت,نگاهش رو به چشم های اون بچه بخشید و با صدای آرومی گفت:
_واست شعر بخونم کچل؟
خم شد و پیشونیش رو بوسیدبچه نق نقی کرد و بعد....صدای زجر آورش:
_چشم های بسته ی تورو, با بوسه بازش می کنم قلب شکسته ی تورو خودم نوازش می کنم چرخی خورد و من...جگوار درونم خرناس می کشید و برای ذره ای آرامش دست و پا می زد.برای شنیدن صداش. دختر بچه رو به آرومی ناز کرد و با صدای دلنشینی ادامه داد:
_هر چی که دوست داری بگو حرفای قلبتو بزن دلخوشیات مال خودت در و دلات برای من،
من واسه داشتن تو قید یه دنیا رو زدم کاشکی ازم چیزی بخوای تا به تو دنیامو بدم.
خلا خلا خلا گردن بچه رو محکم بو کشید و با صدای بلندی گفت:
_ایی قربونت بشم من. بخواب دیگه بچه توام مثل داریوس خواب نداری چرا؟!
بچه سر و صدایی کرد و من...من اجازه دادم خون برای جگوار درونم آزاد بشه. خون هر کسی که مقابلم قرار می گرفت!! زمان از دستم در رفت. فقط با عصیانگری به آرامش و دخترش خیره بودم. بچه رو در آغوشش تکون می داد.می بویید و می بوسید و من با هر نوازشش,خشمم بیشتر بهم غلبه میکرد.



#آرامش




وقتی بچه در آغوشش خوابید.به آرومی روی تخت قرارش داد سرش رو بوسید و بعد بی سر و صدا سمت تراس حرکت کرد. من قصد شکنجه خودمو داشتم که دوربین تراس رو روی صفحه اصلی قرار دادم. به نرده ها تکیه داده و دست هاش رو دور سینه جمع کرده بود و با نگاه عمیقی به مقابلش خیره بود. متوجه شدم نفس عمیقی کشید و قفسه سینه اش با ریتم بلندی تکون خورد. زووم کرده و دقیقا روی صورتش متوقف شدم. با سرانگشت هاش,بازوش رو مالش داد و خیلی آروم لب هاش رو تکون داد. صاف نشستم و متوجه شدم چیزی زیر لب زمزمه میکنه. صدا رو بلند تر برده و گوش تیز کردم و چشم دوختم به لب هاش تا متوجه منظورش بشم که صداش زمزمه اش رو شنیدم:

-تو مرا آزردی که خودم,کوچ کنم از شهرت تو خیالت راحت میروم از قلبت می شوم دور ترین خاطره در شب هایت.

یک سکوت وحشتناکی رخ داد و تنها صدای نفس هاش بلند شد و پتکی به سر مغزم کوبیده شد. خیلی آروم به نوازش بازوش ادامه داد و لب زد: -تو به من می خندی

سرش رو بلند کرد و من نمیفهمیدم چرا سرم داره منفجر میشه؟ شب نگاهش رو به آسمون بخشید و با غم خاصی زمزمه کرد و من معلق بودم در بی هوایی:

-میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد عشق,زیباست و حرمت دارد.

نفس های کشدارش,نگاه غم ناکش,ناک اوتم کرد!!!!


**داریوس


سر بدون موش رو بوسیدم و با عشق

گفتم:

_کچل بابا چطوره؟ دست و پا زد و با ذوق تکونی به خودش داد و من دلم برای این حرکتش ضعف رفت. نگاهم به آبی چشم هاش گیر کرد. چشم هایی که از مادر بی رحمش به یادگار گرفته بود. با یادآوری امبر‌چشمام رو بستم و خودم رو بخاطر اون هم خوابی احمقانه لعنت کردم.. ابدا از وجود پناه ناراضی نبودم,پناه تموم زندگی من بود اما از خبطی که مرتکب شده بودم,چرا...از خودم متنفر می شدم. اون شب شوم و نحس!!!  از روی تخت بلندش کرده و در آغوشم گرفتمش. آرامش هميشه گردنش رو بو می کشید و من با لذت گردنش رو بو کشیدم و گفتم:

-خوش بوی بابایی تو. سرش رو در گودی گردنم قرار دادم که با صدای عصبی همایون پناه رو محکم گرفتم و به عقب چرخیدم. دست روی موهاش کشید و با حرص گفت:

-حروم لقمه. الان تازه فیلش یاد هندوستون کرده. تا چشمش به پناه افتاد صورتش از حالت منقبض در اومد و سری تکون داد که با استفهام نگاهش کردم و گفتم:

-چی شده؟ جلوتر آومد و همون طور که پناه رو از آغوشم می گرفت با بدقلقی گفت:

-پائول بی شرف.

یخ زدم..پدر امبر؟ قبل از اینکه بتونم کلامی به لب بیارم صدای پر از بهت آرامش رو که با شيشه شیری در دست مقابل اتاق ایستاده بود رو شنیدم. -بابای امبر؟

همایون بوسه ای به سر پناه زد و گفت:

-آره,خود د*ی..و.

نگاهمون قدر لحظه ای بهم گیر کرد و اون ترسی که در نی نی نگاهمون دیده شد‌ نشون از عمق .. فاجعه داشت. خیلی سریع نگاه از من گرفت و با قدم ها بلندی سمت همایون رفت و پناه رو به نرمی از آغوشش بیرون کشید و با لحن قاطعی گفت:

-چی شده؟درست حرف بزن همایون.

ابروهای همایون درهم رفت. هر بار با شنیدن اسمش از زبون آرامش دلخور میشد اما چیزی نمی گفت.

-هیچی,داره میاد ایران. تو دبیه و تهدید کرده بیاد ایران باید خسارتش رو بهش بدم. گفته که باید بخاطر اون سهامی که ازش گرفتم,خسارت بدم وگرنه می زنه زیر قرار داد و میره با جگوار شریک ميشه.

حس بدی داشتم. خیلی خیلی بد. آرامش عمیقا در فکر رفته بود و همایون پیپ رو گوشه لبش گذاشت و با تمسخر گفت:

-مردک بعد از مرگ دخترش دیوونه شده. خب مشخصه با کارتل ها ازدواج کنی آخرش تیکه تیکه میشی. اونقدر حرص پول زد که دخترش رو به کشتن داد. من سکوت کردم و آرامش با طعنه گفت:

-شما ها باید جایزه نوبل بهترین پدر دنیا رو بگیرید.

همایون تکون سختی خورد و آرامش با لحن تلخی گفت:

-من میرم پناهو بخوابونم.

با چشماش خیلی نامحسوس بهم اشاره کرد سری تکون دادم و خیلی زود اتاق رو ترک کرد. همایون پیپ می کشید و من در تفکرات خودم غوطه ور بودم که صدای پیامک تلفنم بلند شد. یکه خورده دست دراز کردم و پیام رو باز کردم اما از دیدن من داخلش که به انگلیسی نوشته شده بودءکیش و مات شدم:

-به پدر زن عزیزت بگو بهتره خسارت رو قبول کنه وگرنه همه چیز رو تموم میکنم. بهتره نوه ام رو آماده کنی,چون دارم میام که پسش بگیرم...داریوس!!! و دنیا دور سرم چرخید و چرخید...نبودن پناه، آخرين چیزی بود که میخواستم. نگاهش به دست های پناه بود اما روحش جای دیگه ای بود. پناه روی پاش تکون می خورد و اون بی حواس فقط نگاهش می کرد. هر دومون شوکه شده بودیم. می تونستم درک کنم چقدر داره اذیت میشه. نقطه ارتباط ما پناه بود و اگه پناه رو از ما می گرفت,هر دومون نابود می شدیم.

#آرامش




-اینجوری نميشه.

گنگ نگاهش کردم که پناه رو روی تختش گذاشت و ج ق ج ق سبز و صورتیش رو به دستش داد. دستی به سرش کشید و سمتم قدم برداشت. مقابلم قرار گرفت و با لحن محکمی گفت:

-با اینجا نشستن و دست روی دست گذاشتن کاری درست نميشه.

دستی به ته ریشم کشیدم و با کلافگی

گفتم:

-خب,پیشنهادی داری؟

-آره.

چشمام رو تنگ کردم و منتظر نگاهش کردم که گفت:

-میریم دبی. خودم باید باهاش حرف بزنم. مقابلش ایستادم و با تردید گفتم:

_قبول نکرد چی؟ نگاهش جدی و صداش برنده شد:

-مجبورش می کنیم قبول کنه.

و از مقابلم به سمت کمدش رفت و گفت:

-آماده شو داریوس,ما میریم دبی!


**آرامش


پرده ها رو کنار زده و به نور گرما بخش خورشید اجازه ورود دادم. شاید اگه تو موقعیت بهتری به این کشور می اومدم,خیلی از جاذبه و زیبایی های اینجا لذت میبردم اما الان,حتی پاکی و زیبایی این خلیج هم برام بی معنی شده بود.فکر نبودن پناه می تونست من رو از پای در بیاره. تا جایی که امکان داشت حتی حاضر نبودم برای ثانیه ای رهاش کنم و حالا که بچه ام رو در به دست همایون سپرده و به ممکلت غریب آومده بودم,برای محافظت ازش هر کاری می کردم...هر کاری. به شلوغی ساحل و همهمه مردم نگاه کردم. چقدر بی قید و شرط لبخند می زدن. چقدر آروم و بی دغدغه زندگی می کردن. هیچکس درک نمیکرد حال منی رو که تنها دلیل زندگیم رو قرار بود ازم بگیرن. دبی گرم بود و جمیرا گرم تر...اما یخ درون من با هیچ گرمایی ذوب نمی شد. من یک سال بود که یخ زده بودم. از پنجره فاصله گرفته و با نوک کفشم,چمدونم رو به عقب پرت کردم و خودم رو روی تخت رها کردم. شقیقه هام درد می کرد اما باید سر پا می موندم. باید این مشکل رو هر جور که شده حل می کردم. آومدن بی موقع پائول,تموم برنامه های من رو بهم می ریخت. یک سال نابود نشده بودم که به سادگی همه چیزم رو از دست بدم. مگه در خواب می دید که من پناه رو بهش تحویل بدم. من شایدم می مردم ولی اجازه نمی دادم حتی نزدیک پناه بشه.. صدای باز شدن در رو که شنیدم,چشمام رو باز کرده و نیم خیز نشستم. آیپد درون دستش و اخماش به طرز قابل توجهی درهم بود.

-خب؟ هنوز یک ساعت از ورودمون به این کشور نگذشته بود که برای پیدا کردن یه سری اطلاعات از اتلا نتیس خارج شده بود و حالا امیدوار بودم دست پر برگشته باشه. خسته روی صندلی نشست و گفت:

-یه چیزایی بدست آوردم.

-مثلا؟و صاف روی تخت نشستم و به چشماش خیره شدم که با بی حوصلگی گفت:

-امشب تو کلاب بیلیونر دور هم جمع میشن. شاهزاده و خاندان ال نهیان هم دعوتن,خصوصیه و فقط یه تعدادی که کارت دارن می تونن وارد لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم:

-خب,اینکه عالیه. رفتن داخل اون کلاب چیزی نیست که نتونیم از پسش بر بیایم. پیشونیش رو فشاری داد و با ناراحتی گفت:

-مشکلم ورود به کلاب نیست,معامله تو کلاب انجام ميشه اما تموم جنساشون تو ابوظبیه. یکی بای..

حتی اجازه ندادم حرفش رو تموم کنه. اخمی کرده و با پوزخند گفتم:

-از اینکه به چشم یه زن ضعیف نگاهم می کنی, حالمو بهم می زنی. تو میری آبو ظبی سر جنسا وایمیسی و منو بچه هام میریم تو اون کلاب و کارمون که تموم شد.می زنیم بیرون. همین. دستی به موهای صافم کشیدم و گفتم:

-من میرم حاضر بشم. و با قدم های بلندی سمت حموم حرکت کردم. امشب دخترم رو نجات می دادم. پوستیژ عسلی رنگی که روی سرم بود، اذیت کننده بود اما اذیت کننده ترکوتاهی دامن و تنگی لباسم بود. صدای موسیقی,کر کننده بود. رق....ص نور ها کلاب رو پوشش داده بود و سیاهی موجود کثافت کاری های این شاهزاده و رفقاش رو نسبتا پنهان می کرد. نوشیدنی هایی که سرو می شد بیشتر از حالت معمول بود. به نسبت معمول,جمعیت کمتری وجود داشت اما شدت کثافت کاری ها بیشتر بود. کلاب های خصوصی معمولا یک جهنم به تمام معنا می شد. صد ها سلبریتی و ثروتمند دور هم جمع می شدن و آونقدر خودشون رو در عیش و نوش غرق می کردن که بیهوش می شدن. نکته زننده,اس...تری...پر ها بود. ر....ص میله و حرکات تحریک امیزشون باعث حالت تهوعم  می شد. بوی مارتینی و الک....ل ها بینی ام رو پر کرده بود. نگاهی به بارمن کردم و ش....ات ها رو روی میز قرار دادم. نگاهی به جمعیت انداختم. ر...ص اس...تریپ...ر ها خیره کننده بود و عده ای میخ لباس های نامناسب و برج...ستگی های بدنش..ون بودن. با سری متاسف نگاه گرفته و برای بردن سفارش از ب....ار خارج شدم. کفش های پاشنه بلندم کمی آزار دهنده بود اما فعلا چاره ای نبود. خیلی آروم چشم چرخونده و پائول رو پیدا کردم. در قسمت تاریکی همراه با شاهزاده و چند تا از کله گنده های تجارت صحبت می کرد و همراهش, دوتا از دخ....تر های خ..ودمون کنار صندلیش نشسته بودن. سینی رو روی میز گذاشته و بی توجه به چشمک یکی از پسر ها به سمت ب...ار برگشتم.

#آرامش-اینجوری نميشه.گنگ نگاهش کردم که پناه رو روی تختش گذاشت و ج ق ج ق سبز و صورتیش رو به دستش داد. ...

#آرامش



سعی کردم خودم رو به شکلی نزدیک پائول بکنم. قدم در تاریک ترین نقطه گذاشته و سعی کردم با قدم های آرومی سمتش حرکت کنم که از دیدن صدای ن.... آلودی,مبهوت روی پاشنه کفشم چرخیدم و از دیدن اون دو حیوونی که کنار ستون در هم لولیده بودن,تموم محتویات معده ام به جوش و خروش افتاد. دوان دوان خودم رو به ب....ر رسونده و با خوردن لیوان آب,سعی کردم کمی آروم بگیرم. بدون جلب توجه,دست دراز کرده و گل سر مشکی رنگم رو لمس کردم. تیغه چاقویی که درونش بود, عامل دفاعی من به حساب می اومد و باید به خوبی ازش محافظت می کردم. -انا.
با شنیدن اسم جعلیم,سر بلند کرده و به مروه که با اخم نگاهم می کرد خیره شدم. دستی به لباسم کشیدم و به انگلیسی سلیسی گفتم:
-بله خانوم؟ به ش.. های خالی اشاره کرد و من با گفتم "الان " سمت انبار رفتم. با فشار پام در انبار رو باز کردم و با دقت به اطراف نگاه کردم. خیلی محتاط سمت جعبه ها قدم می زدم که با شنیدن صدای کاوه,سر
جای خودم ایستادم:
-خانوم.
به تندی برگشتم و نگاهش کردم. وقتی متوجه شدم کسی اطرافمون نیست,نزدیک اویی که که با لباس مخصوص و کلاه مسخره اش مقابلم بود قرار گرفتم و به آرومی گفتم:
-چه خبر؟ قدمی عقب تر رفت و من قدمی به جلو برداشتم و بین کارتون ها مخفی شدیم که با عجله گفت:
-داریوس رفته,الان خبرشو داد که
رسیده اونجا.
-خوبه. پاهام رو از داخل کفش خارج کردم. فشاری که به انگشت های پام وارد میشد,‌دردناک بود. به محض راحتی,لبخند محوی زدم و همون طور که انگشت های
پام رو بازی می دادم گفتم:
-حواست به اطراف باشه,مهمونی که به اوج رسید. من میرم سر وقت پائول و توام بچه ها رو ببر بیرون باشه؟ با احترام سری تکون داد و من از داخل کارتون ها ..... ها رو بیرون کشیدم و گفتم:
_برو سراغ دی جی. و به تندی از انبار خارج شدم. مروه با دیدنم رو برگردوند و من با لبخند احمقانه ای ش... ها رو به وین تحویل دادم. خیلی نمایشی خودم رو پشت ب... کشیدم و شونه به شونه وین ایستادم و سعی کردم در تاریکی پائول رو پیدا کنم. یکی از دختر ها روی پاش نشسته بود و یکی دیگه وسط..... لب گزیده و نگاهم رو اطراف سالن چرخوندم. وین ....ت ها رو از... پر کرد و کسایی که کنار ....ار ایستاده بودن,با قهقه سر می کشیدن. وقنی دست دراز کرده و موهای عسلیم رو لمس کردم,ناگهانی موزیک عوض شد و دی جی موزیک بیس دار و تندی رو پلی کرد. ک... منفجر شد!!! خودشه... همه جا تاریک شد و تنها نقطه ای که در معرض دید ر.....ص نورها قرار گرفت,مرکز کلاب,سن مخصوص رق..... بود.  از گوشه چشم به پائول خیره شدم. همراه با شاهزاده لبخند می زدن و نهایت استفاده رو میبردن وقتی سر پا ایستادن,دستام رو مشت کردم و آماده برای نقشه شدم. پائول لبخند مستانه ای زد و همراه با یکی از....سمت قسمت وی ای پی حرکت کرد. بی اختیار لبخندم زدم. همه چیز داشت طبق نقشه پیش می رفت. تموم حواسم رو به اون دو نفر بخشیدم و وقتی وارد بخش وی ای پی شدن,لبم رو از شدت خوشی گزیدم و خیلی آروم به آرنج وین ضربه زدم و برای سارا سری تکون دادم. بلافاصله متوجه منظورم شدن. سارا نگاهی به اطراف کرد و وقتی مروه مشغول دیدن اطراف شد‌بسته قرص رو درون دهانش انداخت. و چند لحظه بعد,ادی با اون هیبت بزرگ و ترسناکش از بخش وی ای پی نزدیکمون شد و بدون اينکه نگاهمون کنه,مقابل مروه قرار گرفت و با لحن جدی ای گفت:
-یکیو بفرست وی ای پی,یکی از ....داره خراب کاری می کنه. بفرست آونجا رو جمع و جور کنه تا صداشون در نیومده.
مروه اخم غلیظی کرد و من برای اینکه خودم رو بی توجه نشون بدم مشغول پاک کردن میز شدم که متوجه نگاه خیره مروه شدم. نگاه مروه سارا رو نشونه گرفت اما قبل از اینکه مروه بتونه کلامی حرف بزنه سارا از پشت ب...ر به عقب رفت و با صدای بدی روی زمین افتاد و از تموم دهانش کف بیرون زد. مروه و بقیه با نگرانی بهش نگاه می کردن و من با نگرانی ساختگی جیفی کشیدم اما قبل از اینکه بتونم بشینم,مروه با صدای بلندی گفت:
-جلو نیا آنا برو وی ای پی ببین چه
خبره. منم سارا رو می برم پایین.
در دل جیغی کشیده اما در ظاهر سری تکون دادم که مروه کارت مخصوصش رو به دست ادی داد و همون طور که سارا رو همراه با یکی از دختر ها بلند می کرد گفت:
-این کارت عبور.
لبخندی زده و شونه به شونه ادی به سمت وی ای پی حرکت کردم. زیر لب گفتم:
-قدر چند ثانیه حواسشون رو پرت کن,تا من برم اتاق پائول.
-چشم.
وقتی وارد وی ای پی شدیم,یکی از محافظ هایی که هیبت و چهره ترسناکی داشت,مقابلم قرار گرفت و ادی با نشون دادن کارت مروه,حکم ورودم رو صادر کرد اما هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که با صدای خش دارش به اتاق کناری اشاره کرد و گفت:

2790
2778
2791
2779
2792