چون شوهرم بعد 8 ماه جدایی خونه باز میگ باید بریم با پدر و مادرم زندگی کنیم و تنهان پیرن و عید رفیم شهرمون دیگ برنمیگردیم این شهر میمونیم اونجا
8 ماه پیش پدرو مادرش بیرونمون کردم و گفتن مفت خورید درحالی ک همه خرجاشون پای شوهرم بود
شورم چون شنیده باباش زمبن خریده میگ بایددد بریم فکر میکنه قرار زمین ب اون برسه
پدرشوهرم وصیت کرده ک هر چی داره بین هشت تا بچه هاش تقسیم بشه باید
شوهرم گفت اگ نمیخایی بیایی بچه ها رو بزار برو طلاقتو بگیر مجبور نیستی تحمل کنی
ب همین راحتی!!!!!
بعد این مسئله همش عصبیم همش قهرم
بی انرژیم روحیه صفره سردممممم باهاش
همش میگ چرا سردی چرا اینجوری ادم از خونه فراری میشه
ولی اینقدر سر این موضوع دعوا کردیم دیگ حس بیان دوبارش نیست