سرما خورده به خدا دو سه روز بود نخوابیده بودم در حد نیم ساعت و...
امشب که بهتر شده بود و خوابید شوهرم گفت تو برو او اون اتاق بخواب با خیال راحت حتی بیدار هم شد من نگهش میدارم ،تو بخواب
منم ۷ شب رفتم خوابیدم و کلا بیهوش شدم از خستگی
ساعت ۲ بیدار شدم دیدم مادر شوهرم اومده خونه
دیده من خوابم مونده اینجا
بعد بهم گفت دیگه نمیتونستم بزارم پسرم بیدار بمونه گفتم خودم بچه رو نگه میدارم
منم گفتم من چند روزه درست نخوابیده بودم اتفاقی نمبافتاد اگه پدرش بیدار میموند فردا هم که سر کار نمیره
یهو گفت ما تو خونواده رسم نداریم مردا بچه نگه دارن وظیفه مادر
منم گفتم خانواده شما به من ارتباطی نداره ولی تو خانواده ما همه مردا همکاری میکنن تو بچه داری منم اینجوری یاد گرفتم
گفت تو باید تابع خانواده همسرت باشی
منم گفتم من عاقل و بالغم و تابع خودمم
مسائل مربوط به بچه هم به منو و همسرم ارتباط داره ما تقسیم وظایف میکنیم و اینجوری بدون دخالت دیگران راحت تریم
غر غر کرد و زیر لبش یه چیزی گفت و زنگ زد شوهرش بیاد دنبالش
اصلا هم تعارف نزدم بمون ...
همین کارو میکنن مردا کمک کردن رو وظیفه خودشون نمیدونن و فکر میکنن دارن لطف میکنن به ما